«در لحظات بمباران از خدا خواستم چند دقیقه بیشتر به من عمر بدهد تا این نوزادان را به مادرانشان برسانم و بعد اگر میخواهد، جانم را بگیرد. به خودم گفتم این بچهها دست ما امانت هستند. ما هم که جانفدایی را در مکتب حضرت آقا یاد گرفتیم و برای محافظت از جان بیماران قسم خوردهایم...» ماجرایی که در جنگ تحمیلی سوم، اسم خانم پرستار را سر زبانها انداخت، خواندنی است.
به گزارش روابط عمومی بسیج جامعه پزشکی، اگر وسط کار روزانه، یکدفعه با صدای مهیب اصابت بمب به نزدیکی محل کارتان و موج ناشی از انفجار آن از جا کنده شوید، اولین واکنشتان چه خواهد بود؟ در آن لحظات سراسر ترس و اضطراب، چه فکری از ذهنتان میگذرد؟ تصویر چه کسانی جلوی چشمتان میآید و نگرانی برای چه کسانی، تپش قلبتان را تندتر میکند؟
پاسخی که «ندا سلیمی»، مادر یک پسر کوچولوی ۶ ساله در چنین بزنگاه سرنوشتسازی به این سؤالات داد، حالا بعد از جنگ تحمیلی سوم، نقل همه محافل است: «در لحظات بمباران، به خدا گفتم ما که عمرمان را کردیم. فقط چند دقیقه به من فرصت بده ۳ نوزاد را به مادرانشان برسانم. بعد اگر خواستی، جانم را بگیر»... از معروفترین چهره کادر درمان این روزهای ایران برایتان میگویم؛ پرستار بخش نوزادان بیمارستان خاتمالانبیا(ص) که در اولین ثانیههای پرمخاطره بعد از بمباران محدوده نزدیک بیمارستان توسط دشمن آمریکایی صهیونی، با فداکاری و سرعت عمل تحسینبرانگیزش، جان ۳ نوزاد را نجات داد و نهفقط به آنها بلکه به پدران و مادرانشان، زندگی دوباره بخشید.
ندا سلیمی در روزی که دکتر «محمدحسین زارعزاده»، رئیس سازمان بسیج جامعه پزشکی از فداکاری ارزشمند او در لباس پرستاری تقدیر کرد، دوباره به آن روز پرحادثه برگشت و ماجرای آن ثانیههای فراموشنشدنی را روایت کرد...
وقتی بمبهای قاتل، همسایه بیمارستان را هدف گرفت...
همه چیز از یک فیلم چند ثانیهای شروع شد که در زمان کوتاهی، فضای مجازی را به هم ریخت. فیلمی که معلوم بود فیلم دوربین مداربسته یک بیمارستان است، حال و هوای کاد درمان، بیماران و مراجعان بیمارستان در زمان بمباران نقطهای نزدیک بیمارستان را به تصویر کشیده بود؛ موج انفجار با شکستن شیشهها وارد فضای داخلی بیمارستان میشود. سقفهای کاذب فرو میریزد و گرد و غبارش همهجا پخش میشود. کادر درمان حاضر در ایستگاه پرستاری، زیر میز و صندلیهای پناه میگیرند. مراجعان و همراهان بیماران با راهنمایی کارکنان بیمارستان به طرف درهای خروجی میدوند و...
آن طرف در بخش نوزادان تازهمتولدشده اما، اوضاع کاملا متفاوت است. پرستاری که روی صندلی کنار تخت نوزادان نشسته و مشغول کاری شبیه نوشتن گزارش کار روزانه است هم، به محض اینکه متوجه صدا و موج انفجار بمباران میشود، از جا میپرد؛ اما نه برای فرار و نجات خودش. حیرت و تحسین بینندهای که با تصاویر دوربین مداربسته با حرکات پرستار همراه شده، هر لحظه بیشتر میشود چون او در آن لحظات پراسترس، کنار تخت ۳ نوزاد حاضر در اتاق میرود و متعهدانه، یکییکی آنها را از تخت جدا میکند و در آغوش میگیرد و باسرعت از اتاق خارج میشود...
این که منم!
در میان بازخوردهای پراحساس این فیلم کوتاه اما از همه جالبتر، واکنش خود خانم پرستار بود. ندا سلیمی وقتی که موقع بالا و پایین کردن کانالهای فضای مجازی، این فیلم را در گوشی همراهش دید، با تعجب به همسرش گفت: «اِ... این که منم! این فیلم رو از کجا آوردن؟!»...
و اینجا بود که بعد از گذشت حدود دو ماه، خانواده و اطرافیان و همشهریان، تازه از اتفاق بزرگی که او بی سر و صدا رقم زده بود، باخبر شدند؛ از همسایههایی که درِ خانه خانم پرستار را زدند و با چشمهای اشکبار، بغلش کردند تا دوست و فامیل و آشنایانی که آنقدر به گوشیاش زنگ زدند تا خاموش شد و مردم قدرشناسی که هرطور شده، شماره تلفن بخش نوزادان بیمارستان خاتم الانبیا(ص) را پیدا کردند و با گریه سراغ پرستار فداکار ناجی نوزادان را گرفتند تا خودشان مستقیما از او قدردانی کنند.
وقتی بخش نوزادان «خوشحال»، بخشی از میدان جنگ شد...
ساعت ۱۱:۴۰ صبح یکشنبه دهم اسفند ۱۴۰۴، در شرایطی که بیش از ۲۴ ساعت از شروع جنگ متجاوزان آمریکایی صهیونی به ایران گذشته بود و قلبهای مردم ایران از مصیبت داغ شهادت رهبر معظم انقلاب، جمعی از فرماندهان ارشد نظامی و بیش از ۱۰۰ دانشآموز دبستان شجره طیبه میناب مالامال از غم بود، خبر رسید که بیمارستان خاتمالانبیاء(ص) تهران هم از موج انفجار موشکباران ساختمانی در همان نزدیکی دچار خسارت و آسیب شده.
روایت حال و هوای آن روز سخت، از قول ندا سلیمی، پرستار بخش نوزادان که در جنگ ۱۲ روزه هم تجربه خارج کردن نوزادی از اتاق عمل موقع بمباران را داشته، خواندنیتر است: «دهم اسفند، در بخش نوزادان «خوشحال» بیمارستان خاتمالانبیاء(ص)، ۶ نوزاد داشتیم که سه تایشان در ساعات اولیه صبح مرخص شده بودند. بنابراین در لحظه بمباران فقط سه نوزاد در اتاق بودند که کمتر یک ساعت از به دنیا آمدنشان میگذشت و مادرانشان هنوز در اتاق عمل بودند.
چالش سقف کاذب و نوزادن یک ساعته!
موقع بمباران، تنها دغدغه من، حفظ جان این ۶ نوزاد بود که خانوادههایشان آنها را به امانت دست ما سپرده بودند؛ فرشتههایی که چشم امید پدر و مادرهایشان هستند. با توجه به تجربیاتمان در جنگ ۱۲ روزه و توضیحاتی که دریافت کرده بودیم، میدانستم با رسیدن موج انفجار به ساختمان، سقفهای کاذب میریزد.
با توجه به صدای انفجاری که شنیده بودم، حدس میزدم موج شدیدی دارد به سمت ما میآید. به همین خاطر نگران بودم خدایی نکرده سقفهای کاذب بخش بریزد و قطعات جداشده به نوزادان برخورد کند. اینطور بود که تصمیم گرفتم نوزادان را به جای امنی منتقل کنم.
نوزاد اول را که دقایقی قبل دستگاه پالس اکسیمتر را به او وصل کرده بودم تا ریتم قلبی و تنفسش را بررسی کنم، از دستگاه جدا کردم و او را در یک دست گرفتم. با دست دیگرم هم، دو نوزاد دیگر را از روی تختها بلند کردم. سعی کردم خیلی سفت بغلشان کنم تا خدایی نکرده از دستم نیفتند. و دویدم بیرون...»
دیدار مادران و نوزادان، قشنگترین لحظه در وحشت پناهگاه بود
اما آن روز، آن طرف دیوارهای بخش نوزادان و دور از چشم دوربینهای مداربسته چه گذشت؟ ندا سلیمی، برمیگردد به آن ثانیههای کشدار ملتهب و میگوید: «از بخش که بیرون آمدم، خدا را شکر همکارانم برای کمک رسیدند. دو نوزاد را به آنها دادم و بهاتفاق دویدیم سمت پناهگاه. در مسجد بیمارستان که تبدیل به پناهگاه شده بود، غوغایی بود. بین جیغ و فریاد و آه و ناله بیماران، صدا به صدا نمیرسید.
اما حال هیچکس به اندازه مادران این نوزادان، بد نبود؛ مادرانی که تازه از اتاق عمل خارج شده بودند و بیخبر از نوزادانشان، مستقیما به پناهگاه منتقل شده بودند. همه از شدت گریه این تازهمادران، منقلب شده بودند. مادرها فکر میکردند در بمباران برای فرزندانشان اتفاقی افتاده و حتی شاید زنده نباشند. اما خیلی نگذشت که ورق برگشت.
اوضاع که کمی آرامتر شد، یکییکی مادر هر نوزاد را صدا زدیم و فرزندش را در آغوشش گذاشتیم. واقعا لحظه خاصی بود. آن لحظات که مادران گریان را پیدا میکردیم و فرزندانشان را صحیح و سالم به آنها تحویل میدادیم، برایم خیلی خوشایند بود. یکی از مادران که بعد از سالها پیگیری و درمان و با انجام عمل IVF توانسته بود صاحب فرزند شود، حال پریشانی داشت. ما که وارد پناهگاه شدیم، مادر و پدر هر دو داشتند گریه میکردند. مادر جوان به همسرش میگفت: «چرا منو اینجا آوردی؟» و پدر نوزاد با درماندگی تمام میگفت: «به خدا من خواستم توی بهترین بیمارستان تهران زایمان کنی و همه چیز برات فراهم باشه»... نوزادشان را که تحویلشان دادیم و حالشان بهتر شد، گفتم: «خیالتون راحت. ما حواسمون بهتون هست»...
آقا به ما یاد داد «جانفدا» باشیم
در این چند روز، قصه فداکاری شیرین ندا سلیمی، سرخط اخبار بوده و از رئیسجمهور و رئیس مجلس گرفته تا مسئولان وزارت بهداشت و بسیج جامعه پزشکی و... از او تقدیر کردهاند. با این حال، خانم پرستار معتقد است جز وظیفه حرفهای، کاری انجام نداده. او البته خودش را در این مسیر، شاگرد یک معلم بزرگ هم میداند: «در لحظات بمباران از خدا خواستم چند دقیقه بیشتر به من و همکارانم عمر بدهد تا این نوزادان را به مادرانشان برسانیم و بعد اگر میخواهد، جانمان را بگیرد. میدانید، به خودم گفتم این بچهها دست ما امانت هستند.
ما هم که جانفدایی را در مکتب حضرت آقا یاد گرفتیم و قسمخورده این حرفه مقدس هستیم. بنابراین وظیفهمان این است که از جان بیماران محافظت کنیم.البته ما بارها در دورههای مختلف و در روزهای سخت، شاهد مجاهدتهای کادر درمان در جبهه سلامت بودهایم و من، فقط یک نفر از سربازان ارتش سلامت جمهوری اسلامی ایران هستم.»
خانم پرستار شما از این به بعد وظیفه معلمی به گردن دارید
در آخرین لحظات دیدار محمدحسین زارعزاده، رئیس سازمان بسیج جامعه پزشکی با خانم نداسلیمی، دکتر زارعزاده از این پرستار بهنام جنگ رمضان خواست تا ارتباطش را با نوزادان بستری در بخش «خوشحال» که به کمک آغوش او از بمبارانهای رژیم صهیونی آمریکایی جان سالم به در برده بودند، قطع نکند و سالیان سال در کنار آنها باشد؛ همچنین زارعزاده با دادن لقب «معلم ایثار» به پرستار جانفدای خاتمالانبیاء از او خواست تا به عنوان یک معلم، درس جانفدایی را که در مکتب حضرت آقا فرا گرفته و تمرین کرده بود را به دیگر پرستاران، دانشجویان و کادر درمان آموزش دهد؛ زیرا آنها تنها سربازان سفیدپوش خط مقدم سلامت هستند.