۱۶ / تير / ۱۴۰۵ - 07 July 2026
07:00
کد خبر : 9769972
۱۴:۰۱

۱۴۰۵/۰۴/۱۵
یادداشت سردبیر/وقتی چشمها بی‌اذن، بارانی می‌شوند؛

تو می‌روی دامن‌کشان...

امروز که آخرین وداع تهران با تو رقم می‌خورد، دلم فقط یک جمله را زمزمه می‌کند؛ همان جمله‌ای که انگار حال همه ماست: تو می‌روی دامن‌کشان...  و ما، زهرِ تنهاییِ بعد از تو را جرعه‌جرعه خواهیم نوشید.

قزوین- من بارها برای موضوعات مختلف نوشته‌ام.. از خیلی‌ها، از خیلی روزها، خیلی آمدن‌ها و رفتن‌ها، اما نمی‌دانم چرا نوشتن از رفتن تو برایم انقدر سخت است... 

در باورم نیست پدر مظلومِ غریبِ مهربان... که برای همیشه، تهران را ترک می‌کنی... آخرین وداع.. آخرین حضور... 

من با خودم می‌گویم بیش از ۱۲۰ شب است که خیابان‌هایمان مملو از جمعیتی است که برای رفتنت و برای انتقام از قاتلینت فریاد می‌زنند. مطمئنم که شما هم نگران همین فرزندانت هستی که سیل طوفان‌های حوادث در راه را باید تجربه کنند تا به قله برسند... انگار تو هم دلت اینجا کنار فرزندانت است...

آقای شهید!

امروز بیشتر از هر روز دیگری این بغض لعنتی نشسته در گلو، خفه‌ام می‌کند... این آخرین دیدارها، آخرین وداع ها، آخرین حضورها، همیشه بیچاره‌ام کرده... مگر یقه این دل غریب را ول می‌کند؟ 

تو می‌روی روی شانه شهر، و من نگاهم به این رفتنِ آرام... آقا جان! دردهای دلمان کم بود حالا این درد بی‌شما بودن را کجای دلمان بگذاریم؟ مگر می‌شود تلویزیون را روشن کنیم، واقعیت حضور شما را نبینیم؟ اصلا تو بگو با آن زیرنویس لعنتی که از این به بعد پایین کلیپ‌ها و تصاویر شما می‌نشیند چه کنیم؟ «رهبر شهید».  داغ حاج قاسم کم بود حالا داغ شما، داغِ بر روی داغ شد. مگر دلمان چقدر طاقت دارد که این حجم از درد را بخواهیم در آن بگنجانیم؟

هی با خودم مرور می‌کنم که در کدام سخنرانی‌ها کدام جمله‌ها و نکته‌ها را بیان کردی و هی می‌رسم به آن دیدار با دانشجویان که یکی از آن وسط داد زد؛ آقا خیلی دوستت دارم و شما با آن لبخند مهربان و خواستنی گفتی؛ خوشبحال شما که منو می‌بینید و دوستم دارید اما من شما را نمی‌بینم و همه شما را دوست دارم.... و همین «دوستتان دارم» که گفتی بیشتر جانم را آتش می‌زند...

و هی غم تنهایی دل از این پس جگرم را آتش می‌زند...

می‌دانی آقا جان!ما سال‌ها خیالمان راحت بود که اگر دنیا از هر طرف بر سرمان خراب شود، اگر دشمن از هر سو دندان نشان بدهد، اگر فتنه‌ای برپا شود، یک نفر هست که قامتش از همه طوفان‌ها بلندتر است. یک نفر هست که وقتی سخن می‌گوید، دل‌ها آرام می‌شود. حالا باید یاد بگیریم با جای خالی همان صدا زندگی کنیم؛ و چه درس سختی است زندگی کردن با جای خالیِ پدر.

خیابان‌هایی که با بغض ملت گریه کردند...

از امروز، هر بار نام تهران را بشنوم، یاد این خیابان‌هایی می‌افتم که روزها و شب‌ها برای تو اشک ریختند. خیابان‌هایی که شاهد بغض میلیون‌ها نفر بودند؛ مردمی که آمده بودند پدرشان را بدرقه کنند. پدری که هر کدام، سهمی از محبتش را در دلشان احساس می‌کردند.

می‌گویند آدم‌ها می‌روند اما راهشان می‌ماند. راست می‌گویند؛ اما هیچ‌کس از سنگینیِ ماندنِ راه، بعد از رفتنِ صاحب راه حرفی نمی‌زند. هیچ‌کس نمی‌گوید چقدر سخت است هر بار که نامت را می‌شنویم، اول دلمان بلرزد و بعد یادمان بیاید که دیگر قرار نیست صدایت را از تریبونی بشنویم یا نگاهت را در قاب تلویزیون ببینیم.

حالا ما مانده‌ایم و هزاران خاطره. مانده‌ایم و جمله‌هایی که دیگر فقط خاطره‌اند. مانده‌ایم و دلی که هنوز قبول نکرده است بعضی رفتن‌ها بازگشتی ندارند. هر چه بیشتر می‌گذرد، بیشتر می‌فهمم داغ بعضی آدم‌ها را زمان هم درمان نمی‌کند؛ فقط آدم را به زندگی کردن با درد عادت می‌دهد.

امروز که آخرین وداع تهران با تو رقم می‌خورد، دلم فقط یک جمله را زمزمه می‌کند؛ همان جمله‌ای که انگار حال همه ماست:

تو می‌روی دامن‌کشان... و ما، زهرِ تنهاییِ بعد از تو را جرعه‌جرعه خواهیم نوشید.

آقا جان! نمی‌شود من، ما، همه ما، مثل کودکی که به پدرش التماس می‌کند، تو را التماس کنیم و به جان حضرت مادر قسمت دهیم که آقا برگرد.‌ نرو.. بمان... 

کاش هیچ فرزندی، این‌گونه مجبور به بدرقه پدرش نشود...

 

سهیلا عظیمی 

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید