عظیمی:
قزوین ـکمتر از دو سال قبل، در حاشیه نهمین جشنواره ملی مالک اشتر بسیج، توفیق دیداری کوتاه با رهبر امت اسلامی نصیبم شده بود. آن روز، در میان جمع برگزیدگان، به خود می بالیدم که چند متر با انسانی که جهان را تکان داده، فاصله دارم. در دل، آرزو کردم که کاش این دیدار تکرار شود. اما تقدیر، طنزی تلخ داشت؛ توفیق دیدار دوباره، این بار در میان صفوف به هم فشرده مصلای تهران و بر بالین پیکری رقم خورد که دیگر سخن نمی گفت؛ اما تهران را به یک حرم بزرگ تبدیل کرده بود.
وقتی آرزو، رنگ وداع گرفت
ساعت از دوازده گذشته بود که با خودم گفتم: «اگر نروم، چه؟» راستش، نمی دانم آن لحظه چه حسی داشتم. حدود دو سال قبل، وقتی در جشنواره مالک اشتر، توفیق دیدار چهره به چهره ات را داشتم، آنقدر ذوق زده بودم که توی پوست خودم نمیگنجیدم. یادم است همان روز، با خود گفتم که دوباره این دیدار تکرار می شود؟ اما تقدیر، شوخ طبعی عجیبی دارد؛ امروز آمدم که ببینمت، اما نه در قامت یک رهبر سخنران که در قامت یک شهید آرام گرفته بر روی تابوت.
با دوستان به سمت تهران حرکت کردیم. جاده، تاریک بود در بین راه، هر از گاهی سکوت می کردیم؛ سکوتی که سنگین تر از هر کلامی بود.
ساعت حدود ۳/۳۰ نیمه شب، وارد حوالی مصلی شدیم. باورم نمی شد؛ خیابان هایی که مردم همیشه خلوت این ساعت ها را دیده بودند، پر از چادر، پرچم، موکب و جمعیت بود. موکب های مردمی، چای می دادند، نان و پنیر پخش می کردند و هر کسی به هر شکلی که می توانست، سهمی در بدرقه ی این سفر بی بازگشت داشت.
وسط آن همه شلوغی، یک گوشه نشستم و فقط نگاه کردم.خانمی را دیدم که از هرمزگان آمده بود پرسیدم: «خسته نباشی، از کجا اومدی؟» گفت: «از هرمزگان، با اتوبوس جمعی. خواب ندارم، خواب که نداریم... آقا رفت، مگه میشه خوابید؟»
اشک، بدون اجازه، مهمان چشمهایم شد نه به خاطر غم، نه به خاطر اندوه صرف؛ به خاطر این همه عشق بی پیرایه که در نیمه های شب، تهران را به یک حرم بزرگ تبدیل کرده بود.
صبح که شد، مصلای تهران دیگر مصلی نبود؛ یک اقیانوس بی انتهای انسان بود. از هر طیفی، از هر قشری آمده بودند. پرچم ها همه سرخ بود؛ «یا لثارات الحسین»، یا «یا لثارات الخامنه ای». پلاکاردها، یکصدا فریاد می کشید: «انتقام» و «هیهات من الذله».
من اما، وسط این همه شلوغی، یک لحظه غرق تنهایی خودم شدم. یاد خاطره ی دو سال قبل افتادم؛ وقتی که در بیت رهبری، چند متر با تو فاصله داشتم و آرزو می کردم کاش این لحظه، هیچوقت تمام نشود. امروز اما، فاصله ها معنا نداشت و من در میان جمعیتی که انگار هیچ کدامشان باور نداشتند که این، آخرین دیدار است.
وقتی وقت نماز رسید، صف ها منظم شد. نماز بر پیکر شما و خانواده تان، سه بار اقامت شد. در هر تکبیر، دلم یک باره فرو می ریخت. نه، این نماز وداع نبود؛ این نماز «ما هستیم» بود. این نماز، اعلامیه ای بود به تمام دنیا که ایرانی ها اهل بی غیرتی نیستند، که این نسل، نسل «پسر فاطمه» است و در میدان تاریخ، درست در جای خودش می ایستد.
در بین نماز، چشمم به یک پیرزن افتاد که با چادر مشکی کهن هاش، تکیه داده بود به یک ستون و زیر لب، زمزمه می کرد. وقتی تمام شد، رفتم جلو. گفت: من از کاشان اومدم. نوه ام گفت بمون خونه، گفتم نه، من باید یک بار دیگه آقام رو ببینم.»
دلم شکست. این دلتنگی، یعنی همین؛ عشقی که نه سن و سال می شناسد، نه جاده های دور و نه خستگی را.
نزدیک ظهر که شد، به سمت خانه حرکت کردیم اما هنوز خیابان ها پر بود از انسان هایی که نمی توانستند بروند. یادم آمد که آن روز دیدار، در دل خودم گفتم: «کاش دوباره بیایم.» امروز اما، فهمیدم که این آرزو، اینگونه به سرانجام می رسد.
در میان آن جمعیت، یک لحظه با خودم عهد کردم: «آقا، اگر خوب نشناختیمت، حلالمان کن. اما از این به بعد، هر جا که تاریخ از ما سوال کند که در کدام صف ایستاده ای، جوابمان روشن است؛ در صف تو، حتی اگر تنها باشیم.»
«آقای من! دیشب، توی راه تهران، با خودم فکر می کردم که شاید بهتر باشد نروم. چون نمی خواستم آخرین تصویر تو را، اینگونه در ذهنم ثبت کنم. اما امروز فهمیدم که این، وداع نبود؛ این یک پیمان دوباره بود. پیمان با راهتان، با خونی که جاری کردید تا عالم بیدار شود. من با شما وداع نمی کنم، چون شما هر روز، در نگاه هر عاشقی که به مصلی آمد، تکثیر شدید.
سفرت به خیر، که ما، بی شما اما با شما، در میدان می مانیم.
وقتی به خانه برگشتم، خسته بودم اما سبک. امروز برای ما یک روز عادی نبود؛ یک روایت عاشقانه تمام عیار بود. دنیا امروز دید که ملت ما در سوگ است اما ماتم زده نیست؛ عزادار است اما سرافکنده نه. امروز، ما به تمام جهان نشان دادیم که معنی «فوز عظیم » را خوب می فهمیم و برای حفظ عزت این سرزمین، از همه چیز می گذریم.
اعظم علویری
انتهای پیام/