
به گزارش خبرگزاری بسیج از یاسوج، مرتضی مبشری عکاس و مستندساز کهگیلویه و بویراحمدی این دیدار را چنین روایت می کند، گاهی خداوند لحظههایی را در زندگی انسان رقم میزند که تا پایان عمر از ذهن پاک نمیشوند. یکی از آن لحظهها، روزی بود که از کنگره شهدای استان کهگیلویه و بویراحمد با من تماس گرفتند و گفتند به دلیل سالها فعالیت در حوزه شهدا، مستندسازی و ثبت خاطرات خانوادههای معظم شهدا، برای دیدار با مقام معظم رهبری انتخاب شدهام.
وقتی خبر را شنیدم، لحظهای باورم نمیشد. سالها در مسیر روایت زندگی شهدا قدم برداشته بودم و حالا قرار بود به برکت همان راه، توفیق دیدار رهبر انقلاب نصیبم شود. روز موعود، از همان ابتدای صبح، مقابل بیت رهبری جمع شدیم. علاوه بر ما، بسیاری از مسئولان استان نیز حضور داشتند.
فضای عجیبی بود؛ شوق، انتظار و دلهرهای شیرین در چهره همه موج میزد. من زودتر از دیگران وارد شدم. پس از عبور از چند مسیر، مرا به اتاقی راهنمایی کردند که قرار بود دیدار در آن انجام شود. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، سادگی آن اتاق بود. نه از تشریفات خبری بود و نه از تجمل. کف اتاق موکت سادهای پهن شده بود. صندلی حضرت آقا نیز بسیار معمولی و ساده بود. همان سادگیای که همیشه دربارهاش شنیده بودم، حالا مقابل چشمانم بود.
حدود پانزده دقیقه تنها در اتاق نشسته بودم. سکوت دلنشینی فضا را پر کرده بود. در همین فاصله، پیرمردی با سینی چای وارد شد، با آرامش چای تعارف کرد و رفت. بعدها فهمیدم او همان مؤذن بیت رهبری بود؛ موضوعی که برایم بسیار جالب و خاطرهانگیز شد. کمکم مسئولان استان وارد اتاق شدند و فضای انتظار رنگ دیگری گرفت.
همه مشتاق بودیم و هر کس در دلش آرزویی داشت. اتاق دو در داشت و هیچکس نمیدانست حضرت آقا از کدام در وارد خواهند شد. هر لحظه نگاهها میان آن دو در جابهجا میشد. ناگهان در باز شد و ابتدا معاون رئیسجمهور، آقای عارف، وارد شد. پس از او وزیر میراث فرهنگی آمد. محافظان نیز وارد شدند و مقدمات حضور رهبر انقلاب را فراهم کردند. یکی از همراهان سجاده سفیدرنگ حضرت آقا را پهن کرد. دیگر لحظهشماری آغاز شده بود.
از ما خواستند دو طرف مسیر بایستیم تا راه عبور باز باشد. در آن لحظات، بیاختیار صلوات میفرستادیم و دلهایمان آرام و بیقرار بود. ناگهان حضرت آقا وارد شدند. آن لحظه را هرگز فراموش نمیکنم. با ورود ایشان، فضای اتاق برایم حال و هوای دیگری پیدا کرد. بغض گلوی همه را گرفته بود و اشک در چشم بسیاری حلقه زده بود. تسبیحی در دست داشتم. بیاختیار دستم را بالا آوردم. حضرت آقا هنگام عبور، دست مرا گرفتند.
شاید چهار یا پنج ثانیه بیشتر طول نکشید، اما همان چند ثانیه، برای من به اندازه یک عمر ارزش داشت. هنوز گرمای آن دست را به یاد دارم. پس از آن، نماز را به امامت حضرت آقا اقامه کردیم. ایستادن در صف نماز پشت سر رهبر انقلاب، از آن لحظههایی بود که هر بار به یادش میافتم، دلم آرام میشود. بعد از نماز، سخنرانی آغاز شد.
در بخشی از جلسه، حضرت آقا رو به آیتالله سید شرف الدین ملکحسینی نماینده مردم استان کهگیلویه و بویراحمد در مجلس خبرگان رهبری کردند و فرمودند: «اگر صحبتی دارید، بفرمایید.»
من در ردیف اول نشسته بودم. تمام مدت در ذهنم این بود که پس از پایان جلسه، خودم را به حضرت آقا برسانم و از ایشان درخواست کنم انگشترشان را به نمایندگی از خبرنگاران و فعالان رسانهای حوزه شهدا به یادگار دریافت کنم؛ اما ازدحام جمعیت و محدودیت زمان، این فرصت را از من گرفت.
با این حال، پیش از پایان دیدار، حدود یک دقیقه توفیق پیدا کردم از نزدیک و رو در رو با حضرت آقا صحبت کنم. از ایشان بابت همه الطاف و هدایتهایشان تشکر کردم و ایشان نیز با مهربانی پاسخ دادند و از فعالیتها قدردانی کردند.
آن روز تمام شد، اما خاطرهاش هرگز از ذهنم پاک نشد. شاید انگشتری به یادگار نگرفتم، اما دستی که چند ثانیه در دست رهبر انقلاب بود، برایم ارزشمندتر از هر یادگاری مادی شد؛ خاطرهای که هر بار به آن فکر میکنم، خودم را بدهکار شهدا میدانم؛ شهیدانی که اگر برکت راه و نامشان نبود، هرگز چنین توفیقی نصیبم نمیشد.

