۰۸ / مرداد / ۱۴۰۵ - 30 July 2026
12:48
کد خبر : 9773799
۰۳:۱۷

۱۴۰۵/۰۵/۰۸
روایت چهارم | خانه پدری؛

  نجف جغرافیا نیست، رجعت‌گاه است

پیاده به نجف رسیدن، روایت دلدادگی به جایی است که در آن ایمان، خاطره، عطر، کوچه، شعر و آرامش در هم تنیده‌اند. نجف، نه یک مقصد جغرافیایی، که خانه‌ای است که هر بار به آن بازمی‌گردی، احساس می‌کنی هیچ‌وقت از آن دور نبوده‌ای.

سفرنامه خبرنگار بسیج از نجف اشرف؛

در ادامه سفر پیاده روی اربعین، به نجف رسیدیم. به خانه پدری.

انگار علی(ع) پس از قرن‌ها، همچنان همان پدری است که پشت پرچین های زمان به انتظار رجعت فرزندانش که در پیچ و خم این دنیای تاریک گم شده‌اند، ایستاده است.

 

هزار و اندی سال از آن روزی که پدر عزیز شیعه به تیغ کینه و بغض دشمن وهابی با فرق بریده به دیدار جانان شتافت می‌گذرد... 

مظلومیتی که از خانه علی و فاطمه در زمانه گرگ‌های دریده نسل ابوجهل و ابوسفیان، آغاز شده، در مظلومیت حسن(ع) جریان یافت و در غربت حسین(ع) علم شد...

 

به خانه پدری آمدیم

شهر ایوان طلای قد علم کرده به آسمان‌های خدا و علمای به عرفان رسیده در جوار ساقی کوثر...

 

خیابان‌های شهر مملو از جمعیتی است که گویش‌هایشان متفاوت است، پوشش‌هاشان متفاوت است، خانه‌هایشان، متفاوت است اما مسیرشان برای رسیدن یکی است؛ خانه پدری... 

 

قدم‌هایم تندتر می‌شود.. پشت سر مردی بلند قامت در حرکتم.. با خودم فکر می‌کنم چقدر این پدر عزیز دل‌نگران پرابهت، مهربان است که از کیلومترها دورتر، خیلی خیلی دورتر، فرزندانش را یکی یکی بنام خوانده تا آنها را بر سر سفره کراماتش بنشاند.. دور هم جمعشان کند، و به آنها یادآوری کند که همه ما از یک خانواده‌ایم... باید پرچم وحدت بالاتر از همه پرچم‌های عالم باشد.. باید مثل یک خانواده، حلقه‌های زنجیر را تکمیل کنیم... 

 

همچنان که راه می‌روم، با خود زمزمه می‌کنم... من علیک السلام می‌خواهم...

 

در مسیر به جزییات شهر دفن می‌کنم و با خودم مرور می‌کنم؛ بعضی شهرها را باید زندگی‌ کرد. باید در کوچه‌هایشان گم شد، بوی غذاهایشان را نفس کشید، صدای سلام زائران را شنید و در سایه گنبدهایشان، بخشی از خود را دوباره پیدا کرد. نجف، از آن شهرهاست؛ شهری که برای خیلی‌ها مقصد سفر نیست، مقصدِ بازگشت است. نجف از همان شهرهایی است که پیش از آنکه پا به خیابان‌هایش بگذاری، در حافظه و قلبت خانه کرده است.

 

 نجف، با حس زندگی در آن روایت می‌شود. با کوچه‌هایی که بوی خاطره می‌دهند، با عطر قیمه نجفی که ناگهان از میان پیچ‌وخم کوچه‌ها بلند می‌شود و با لحظه‌ای که زائر، میان شلوغی شهر، راه را گم می‌کند، اما خوب می‌داند مقصدش گم نشده است. کافی است کسی آرام بگوید: «از شارع‌الرسول برو...»

 

نجف، شهری است که در آن حتی گم شدن هم «رسیدن» است. هرچه به حرم نزدیک‌تر می‌شوی، انگار فاصله‌ات با خودت کمتر می‌شود. زخم‌هایی که سال‌ها بر دوش کشیده‌ای، ناگهان سبک‌تر می‌شوند و آدم، بی‌آنکه چیزی بگوید، فقط درمانش را از صاحب این خانه می‌خواهد. اینجا زبان دعا، زبان مشترک همه زائران است.

 

 جایی که «سنگ، جواهر می‌شود» و هر زائری، خواه ناخواه، شاعر از آب درمی‌آید. گویی حضور در کنار امیرالمؤمنین، واژه‌ها را صیقل می‌دهد و دل‌ها را به سخن می‌آورد.

 

حالا، حرم برای منِ زائر، خانه است. خانه‌ای که هر بار واردش می‌شوی، احساس غریبی نداری. همان آرامشی که انسان پس از سال‌ها دوری، در آغوش خانه پدری پیدا می‌کند، در صحن‌های این حرم جاری است. اینجا هیچ‌کس خود را مهمان احساس نمی‌کند.

 

پیاده به نجف رسیدن، روایت دلدادگی به جایی است که در آن ایمان، خاطره، عطر، کوچه، شعر و آرامش در هم تنیده‌اند. نجف، نه یک مقصد جغرافیایی، که خانه‌ای است که هر بار به آن بازمی‌گردی، احساس می‌کنی هیچ‌وقت از آن دور نبوده‌ای.

 

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید