نجف، این روزها قلبی است که برای حسین(ع) میتپد. هرچه به ستونهای آغاز مسیر نزدیکتر میشوی، جهان آرامآرام رنگ دیگری میگیرد. زبانی مشترک شکل میگیرد. زبان نگاههایی است که بیهیچ شناختی به هم لبخند میزنند، دستهایی که بیهیچ چشمداشتی به هم کمک میکنند و دلهایی که مقصدشان فقط یک نام است؛ حسین.
در این جاده، کسی از دیگری نمیپرسد اهل کدام کشور است، چه مذهبی دارد یا چه جایگاهی در جامعه دارد. اینجا استاد دانشگاه کنار کارگر، پزشک کنار رفتگر و پیرمرد کنار نوجوان، همه تنها یک عنوان دارند؛ زائر یا خادم الحسین(ع). انگار اربعین، مرزهایی را که سالها انسانها میان خود ساختهاند، در چند قدم از میان برمیدارد.
شاید راز ماندگاری این مسیر نیز همین باشد؛ اینکه اربعین، پیش از آنکه راهی به کربلا باشد، سفری به درون انسان است. سفری که آدمها را از خودخواهی به ایثار، از تنهایی به برادری و از خستگی به عشقی میرساند که هیچ واژهای توان توصیفش را ندارد.
رضوان الروایعی الحسینی، دامپزشک بازنشسته اهل تونس، سالها پیش حقیقت را در مکتب اهلبیت(ع) جستوجو کرد و به مذهب تشیع گروید. اکنون سیزده سال است که هر سال خود را به جاده اربعین میرساند؛ جادهای که به گفته او، سوخت و روح یک شیعه برای ادامه زندگی است.
او معتقد است اگر اربعین نباشد، گویی تمام سال در تاریکی سپری میشود. تاریکیای که تنها با نور قدمهایی که به سوی کربلا برداشته میشود، روشن خواهد شد. از نگاه او، هر گام در این مسیر، نیرویی تازه برای ماندن در راه ولایت و محبت محمد و آلمحمد(ص) است.
رضوان، فلسفه زندگی خود را در همان جملهای میبیند که امام حسین(ع) در آغاز نهضتش بیان کرد؛ اصلاح امت. او باور دارد محبت اهلبیت(ع)، انسان را به مهربانی، هدایت و خدمت به دیگران دعوت میکند و اربعین، بزرگترین جلوه این حقیقت است؛ جایی که انسانها نه برای خود، بلکه برای یکدیگر زندگی میکنند.
در اربعین، خدمت یک وظیفه نیست، افتخاری است که بسیاری یک سال برای رسیدنش انتظار میکشند. اینجا کسی به دنبال دیده شدن نیست. هر کس تنها آرزو دارد سهمی هرچند کوچک از میزبانی زائران امام حسین(ع) داشته باشد؛ حتی اگر سهمش تنها تعارف یک لیوان آب یا پاک کردن غبار از مسیر باشد.
شاید به همین دلیل است که خستگی در این جاده، معنای همیشگی خود را از دست میدهد. وقتی مقصد عشق باشد، رنج راه نیز رنگ عبادت به خود میگیرد.
منتظر، استاد دانشگاه و از خادمان عراقی مسیر اربعین، روزهای خدمت را مبارکترین روزهای سال میداند. او میگوید یک سال تمام در انتظار فرا رسیدن این ایام میماند تا بار دیگر توفیق خدمت در جوار امیرالمؤمنین(ع) و حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را پیدا کند.
دعای او، تنها برای خودش نیست. از میان ازدحام زائران، دست به آسمان بلند میکند و برای امنیت ایران و عراق دعا میخواند؛ برای آرامش ملتهایی که عشق به حسین(ع) آنان را به هم پیوند داده است. او آرزو میکند مقاومت اسلامی نیز در پناه خداوند، استوار و سربلند بماند. برای منتظر، اربعین تنها یک مراسم مذهبی نیست، نماد وحدت امت اسلامی است.
چند قدم آنسوتر، جمال، پیرمردی از اصفهان، با چهرهای که سالها عاشقی در آن نقش بسته، از خستگی سخن میگوید، اما نه برای شکایت، بلکه برای نفی آن. از نگاه او، در برابر محبتی که در این مسیر جریان دارد، خستگی دیگر معنایی ندارد.
جمال، خود را بدهکار حضرت زهرا(س) میداند و باور دارد هرچه انجام میدهد، در برابر لطف اهلبیت(ع) ناچیز است. وقتی از زیباترین تصویر اربعین میپرسم، بیآنکه لحظهای مکث کند، از همدلی مردم میگوید، از اینکه هر کس تنها به جرم زائر بودن دیگری، عاشقانه برای خدمت پیشقدم میشود.
او معتقد است چنین صحنههایی را در هیچ جای دیگر نمیتوان دید. مردمانی که بیهیچ شناخت قبلی، یکدیگر را خانواده خود میدانند و با تمام وجود برای آسایش هم تلاش میکنند.
خورشید با قدرت بر آسفالت داغ میتابد. گرما نفس را بند میآورد، اما مردی با جارو، آرام و بیصدا، مسیر را برای زائران پاکیزه میکند. شاید بسیاری از کنار او عبور کنند، بیآنکه حتی نامش را بدانند.
احمد، مردی میانسال از مشهد، میگوید؛ خوشحال است اگر سهمش از این اجتماع عظیم، تنها تمیز کردن زیر پای زائران امام حسین(ع) باشد. او این کار را نه یک وظیفه، بلکه افتخاری میداند که هر سال دوباره او را به این جاده میکشاند. از نگاه احمد، عشق به اهلبیت(ع) همان نیرویی است که خستگی را از یاد انسان میبرد.
کمی جلوتر، مرتضی، جوانی از مازندران، در گوشهای نشسته است. خستگی از چهرهاش پیداست، اما وقتی صحبت از اربعین میشود، برق عجیبی در نگاهش مینشیند. او میگوید این مسیر، آدم را وابسته خود میکند. وابستگیای که هیچ شباهتی به دلبستگیهای دنیایی ندارد. باور دارد هر کس یکبار در این جاده قدم بگذارد، سال بعد دلش دوباره او را به همین مسیر خواهد کشاند.
مرتضی هرچه تلاش میکند احساسش را توصیف کند، سرانجام تنها به یک واژه میرسد؛ «حسین». از نگاه او، حقیقتی که در این مسیر جریان دارد، در هیچ نقطه دیگری از جهان یافت نمیشود. حقیقتی که انسانها را بیهیچ چشمداشتی کنار هم مینشاند و از آنان خانوادهای بزرگ میسازد.
خورشید آرامآرام به افق نزدیک میشود، اما جاده هنوز بیدار است. زائران همچنان قدم برمیدارند، موکبها همچنان روشناند و دستهایی که برای خدمت بالا آمدهاند، هنوز خسته نشدهاند. انگار در این مسیر، زمان هم احترام عشق را نگه میدارد.
شاید اگر کسی بپرسد اربعین را در یک جمله چگونه میتوان توصیف کرد، پاسخ را باید در همین جاده پیدا کرد. جایی که یک تونسی، یک عراقی و ایرانی، یا هر زائر دیگری با زبانها و سرگذشتهای متفاوت، یک حقیقت مشترک را روایت میکنند. حقیقتی که نامش حسین(ع) است، نامی که هنوز هم پس از قرنها، میلیونها انسان را از سراسر جهان به جادهای میکشاند که پایانش کربلاست، اما آغازش، بیداری دلهاست.
سهیلا عظیمی
شهر نجف اشرف/اربعین ۱۴۰۵
انتهای پیام/۱۰۱۰