۱۱ / شهريور / ۱۴۰۵ - 02 September 2026
19:40
کد خبر : 9779874
۱۱:۴۸

۱۴۰۵/۰۶/۰۸
روایتی برای پیامبر خوبی‌ها؛

طلوع محمد(ص)...

روایت زندگی پیامبر مهربانی، سرشار از عشق است.. از پیوند عبدالله بن عبدالمطلب و آمنه بنت وهب، تا عشقی عمیق که با سفر و فراق گره خورد و از آمنه‌ای که پس از رفتن همسرش، تنها ماند تا کودکی که قرار است طلوعش، جهان را دگرگون کند، همه روایت لحظه‌هایی است که مقرر شده محمد مصطفی(ص) بهترین بنده خدا و نگین درخشان عالمین باشد.

قزوین _ بسیج، دختر که در زیبایی زبان‌زد مردم آن روزهاست، کنار آینه ایستاده و به برق چشمان درخشانش نگاه می‌کند. لبخندی زیبا چهره‌اش را خواستنی‌تر کرده و حالا از تصمیمی که گرفته، مطمئن است. 

پدر به داخل اتاق می‌آید و شاید قبل از اینکه از دخترش بپرسد که به این ازدواج مایل است یا نه، همان برق چشمان آرام و لبخند زیبایش، جواب «آری» را به پدر می‌دهد. 

و کمی بعد مراسم هلهله و شادی برپا می‌شود و داماد که از خاندانی بزرگ و سرشناس است دست دختر را که او نیز از خانواده ای بزرگ و نامدار است می‌گیرد و پیوندی شکل می‌گیرد که ثمره آن قرار است تاریخ بشر را تغییر دهد. 

عبدالله، در خنکایی که جان را طراوت می‌بخشد، آمنه را صدا می‌زند، و آمنه، دختری با کمالات که شهره شهر و قبیله است به سمت صدای همسر که از جان دوستش دارد می‌شتابد... عبدالله دستش را می‌گیرد و در گوشه‌ای از حیاط خانه زیر سایه درختان تنومند در گوشه‌ای می‌نشاند و کلام آغاز می‌شود؛«اگر به سفر بروم و باز نگردم چه؟ اگر آخرین سفر باشد؟ می‌خواهم برای تجارت به شهر شام سفر کنم اما جانم در همین نقطه زمین، در کنار تو می‌ماند..» و آمنه که گونه‌هایش از شرمِ اینهمه توجه و محبت گل‌انداخته، نگاه نگرانش را به چشمان همسر جوانمردش می‌دوزد و با صدای مطمئنی می‌گوید:«هر جا که بروی با تو هستم...»

آمنه، با چشمانی که از ترنم باران اشک تَر شده، عبدالله را راهی سفر می‌کند و می‌داند اینبار با همه رفتن‌ها فرق دارد. همه‌اش چند ماه از ازدواجشان گذشته که نوعروس زیبای با کمالات، تازه دامادش را راهی سفر می‌کند.... و پس از مدتی خبر می‌رسد که عبدالله در راه بازگشت از سفر، به دیار باقی شتافته و روحش انگار پیش آمنه‌‌ی معصوم و مهربان جا مانده....

آمنه نوعروسی که گفته شده همه‌اش چند ماه از ازدواجش گذشته حالا تنهاست با خدایی که با بند بند وجودش به او اعتقاد دارد. اما محرم تنهایی آمنه‌ی جوان، وجودی است که از درون با او سخن می‌گوید... «مادر، منم، فرزندت، تو تنها نیستی....»

آمنه آبستن است. مگر ساده است... آمنه قرار است مادر مردی شود که ستون های عالم از تولدش به لرزه می‌افتند.. با تولدش دریاها می‌جوشند و می‌خروشند و کوه‌ها شکافته می‌شوند... در خواب گویا کسی به نزدش آمده و گفته: بهترین انسان‌ها را باردار شده‌ای. 

امروز هفدهم ربیع‌الاول سال عام‌الفیل است... صحرای عربستان، شهر مکه... 

نوزاد بدنیا آمد... نوری از آمنه خارج شد و آسمان و زمین را روشن کرد... شیاطین با ستاره‌ها رانده شدند و از ورود به آسمان منع شدند...

هم‌صحبت آمنه، محمد مصطفی(ص) دیده به جهان گشود و جان آمنه، تازه شد... یادگار عبدالله... آمنه حالا به خود می بالید که پاکدامنی و یقینش به خدای یکتا، بی‌نتیجه نبوده و اینک او، مادر بهترین بنده خداست.. محمدش، تنها کسی است که به معراج رفت...

چشمان مهربان آمنه به صورت همچون ماه محمد(ص) دوخته شده... به چشمان تنها هم‌صحبتش در تمام ثانیه‌های تنهایی... انگار بانو آن لحظه با خودش مرور می‌کرد که؛ عزیز دل مادر، می‌دانم سختی‌هایت بی‌نهایت خواهد بود اما تو رسالت داری، بهترین بنده خدایی... قرار است منجی باشی برای دل‌های روشنی که در تاریکی ظلم اسیر شده‌اند... هر جا که باشی من و پدرت همراه تو هستیم...

حالا محمد(ص) پا به جهان هستی گذاشته و این خاک و تاریخ از روز ۱۷ ربیع‌الاول عام‌الفیل، با تولد محمد مصطفی(ص)، پیامبر برگزیده، سفیر مهربانی، دوباره متولد شد.

سهیلا عظیمی 

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید