۱۰ / مهر / ۱۴۰۵ - 02 October 2026
۰۳:۱۵
کد خبر : 9785328
۱۲:۴۱

۱۴۰۵/۰۷/۰۱

روایت زندگی پاکبانان ساوه؛ مردانی که شهر را پیش از بیدار شدن تمیز می‌کنند

پاکبانان ساوه ساعت‌هایی که بیشتر شهروندان در خواب هستند، کار خود را آغاز می‌کنند و با جمع‌آوری زباله و پاکسازی معابر، خیابان‌ها را برای آغاز یک روز تازه آماده می‌کنند؛ کاری که گاه آنها را تا آرنج در لجن فرو می‌برد، اما کمتر دیده می‌شود.

روایت زندگی پاکبانان ساوه؛ مردانی که شهر را پیش از بیدار شدن تمیز می‌کنند

به گزارش خبرگزاری بسیج استان مرکزی از ساوه، هنوز شهر در خواب است؛ خیابان‌ها خلوت، مغازه‌ها بسته و چراغ بیشتر خانه‌ها خاموش است، اما صدای خش‌خش جارو از گوشه‌ای از خیابان شنیده می‌شود. پشت این صدا، زندگی مردانی جریان دارد که شب و روزشان با زباله‌های شهر گره خورده است.

دم‌دمای ظهر، آفتاب سوزان ساوه می‌تابد. حجت تا آرنج دست‌هایش را در لجن فرو برده است. دریچه کانال آب گرفته و انبوهی از زباله، گل و بطری‌های پلاستیکی مسیر آب را بسته‌اند. بوی نامطبوع لجن در هوا پیچیده و او تلاش می‌کند راه آب را باز کند.

حجت درباره این کار می‌گوید: «چاره‌ای نیست، جوب گرفته بود، گفتند بازش کن. بدون بیرون آوردن آشغال‌ها که راه آب باز نمی‌شود، بالاخره یک نفر باید این کار را انجام بدهد.»

شهری که تمیزی‌اش دیده می‌شود، اما پاکبانش نه

شهروندان معمولاً نتیجه کار پاکبانان را می‌بینند؛ خیابان تمیز، جدول‌های پاکیزه و سطل‌های خالی، اما کمتر به این فکر می‌کنند که این تمیزی چگونه به دست می‌آید.

پشت هر خیابان تمیز، دستی است که کیسه زباله را جابه‌جا کرده، جارویی که ساعت‌ها روی آسفالت کشیده شده و مردی که گاهی برای بیرون آوردن زباله از یک کانال آب، تا آرنج در لجن فرو رفته است.

پاکبانان از جمله افرادی هستند که وقتی کارشان را به‌درستی انجام می‌دهند، کمتر دیده می‌شوند، اما کافی است چند ساعت کار نکنند تا نبودشان به چشم بیاید؛ تناقضی که نشان می‌دهد پاکبان زمانی بیشتر دیده می‌شود که شهر کثیف باشد.

آشغال فقط زباله نیست

حجت و همکارانش می‌گویند بخش سخت کار تنها جمع‌آوری زباله نیست و بی‌مبالاتی برخی شهروندان، دشواری کار آنها را بیشتر می‌کند؛ از زباله‌هایی که در خیابان رها می‌شوند و بطری‌هایی که داخل جوی آب می‌افتند تا کارتن‌هایی که کنار باغچه‌ها پراکنده می‌شوند و کیسه‌هایی که پاره شده و محتویاتشان در معبر پخش می‌شود.

پاکبان‌ها همچنین از زباله‌گردهایی می‌گویند که شب‌ها پیش از آنها سراغ کیسه‌های زباله می‌روند و با جدا کردن بطری و کارتن، گاهی بخشی از زباله‌ها را در اطراف خیابان رها می‌کنند.

یکی از پاکبانان می‌گوید: «ما بیشتر ساعات زندگی‌مان در خیابان می‌گذرد، چیزهایی می‌بینیم که مردم عادی نمی‌بینند.»

شب برای بسیاری از شهروندان پایان یک روز کاری است، اما برای پاکبانان آغاز شیفت دیگری است.

ساعت چهار صبح؛ شهر خواب است و جارو بیدار

اگر یک شب ساعت سه یا چهار صبح از خانه بیرون بزنید، احتمالاً صدای خش‌خش جارو را خواهید شنید؛ مردی با لباس کار و جارویی بلند، خیابانی را تمیز می‌کند که چند ساعت بعد هزاران نفر از آن عبور خواهند کرد، بی‌آنکه بدانند چه کسی پیش از طلوع آفتاب آن را برایشان آماده کرده است.

یکی از پاکبانان می‌گوید: «ما بیشتر ساعات زندگی‌مان را در خیابان هستیم. کمتر پیش می‌آید فرصت کنیم کنار خانواده باشیم.»

پشت این جمله، خانواده‌ای قرار دارد که سهمش از حضور پدر شاید چند ساعت محدود باشد؛ دوری از خانواده، خستگی، کار شبانه و فرصت اندک برای بودن کنار فرزندان، بخشی از دشواری‌های این شغل است.

آرزویی کوچک برای یک زندگی معمولی

حجت آرزوی بزرگی ندارد. می‌گوید دوست ندارد تا آخر عمر پاکبان بماند و می‌خواهد پس‌انداز کند و روزی مغازه کوچکی اجاره کند؛ جایی برای فروش سمبوسه و فلافل.

برادرش سرباز است و حجت آرزو دارد پس از بازگشت او، با هم کار کنند. می‌گوید: «شاید سه سال طول بکشد، شاید بیشتر، با این حقوق، رسیدن به آرزوها زمان می‌برد.» سپس مکثی می‌کند و می‌گوید: «فعلاً باید کار کنیم.»

این شاید ساده‌ترین تعریف زندگی برای مردی باشد که شب‌هایش با جارو و کیسه زباله می‌گذرد؛ کار، پس‌انداز و امید به روزی که بتواند شغل دیگری داشته باشد.

در میان تمام این سختی‌ها، گاهی یک «خسته نباشید» ساده می‌تواند سهم کوچکی از قدردانی شهروندان از مردانی باشد که پیش از بیدار شدن شهر، برای تمیزی آن تلاش می‌کنند.

نارنجی‌پوشانی که شهر را پیش از ما بیدار می‌کنند

پاکبان‌ها گلایه بزرگی ندارند؛ دست‌کم آنچه بیشتر از زبانشان شنیده می‌شود، انتظار رفتاری ساده است: دیده شدن، یک خسته‌نباشید، یک تشکر و مهم‌تر از همه، کمتر زباله ریختن.

شاید بزرگ‌ترین کمک به پاکبان، گفتن چند کلمه محبت‌آمیز در پایان کارش نباشد؛ بلکه کم کردن زباله‌ای باشد که باید جمع کند.

کسی که بطری را در جوی آب می‌اندازد، شاید چند ثانیه بعد آن را فراموش کند؛ اما ممکن است همان بطری چند ساعت بعد در دستان پاکبانی باشد که برای بیرون آوردنش تا آرنج در آب و لجن فرو می‌رود.

ما معمولاً تمیزی شهر را می‌بینیم، اما آدم‌هایی را که پشت این تمیزی ایستاده‌اند، کمتر می‌بینیم. خیابان تمیز است، جوی باز است و زباله‌ها جمع شده‌اند؛ انگار همه این‌ها خودبه‌خود اتفاق افتاده است. اما پشت هر خیابان تمیز، دستی کار کرده و پشت هر سطل خالی، کسی ایستاده که شاید ساعت‌ها پیش از بیدار شدن ما، کارش را آغاز کرده باشد.

نارنجی‌پوشانی که در تقویم هم سهمی ندارند

صبح نزدیک شده است. دست‌های حجت از کانال بیرون آمده و تپه‌ای از لجن و زباله کنار دریچه جمع شده است. خیابان دوباره نفس می‌کشد.

حجت دست‌هایش را می‌شوید، لباس نارنجی‌اش را مرتب می‌کند و آماده ادامه کار می‌شود.

شهر آرام‌آرام بیدار خواهد شد. مردم از خانه‌ها بیرون می‌آیند، خودروها در خیابان حرکت می‌کنند و کمتر کسی خواهد پرسید چه کسی پیش از طلوع آفتاب این خیابان را تمیز کرده است.

شاید پاکبان‌ها از فراموش‌شده‌ترین آدم‌های شهر باشند؛ آدم‌هایی که وقتی کارشان را به‌خوبی انجام می‌دهند، کمتر دیده می‌شوند. نبودنشان را زمانی متوجه می‌شویم که خیابان کثیف باشد، جوی گرفته باشد یا زباله‌ای روی زمین مانده باشد.

در تقویم شاید روزی به نام «رفتگر» نباشد، اما هر روزی که خیابانی تمیز، جویی باز و شهری پاک داریم، بخشی از آن را مدیون دست‌هایی هستیم که شبانه و بی‌صدا کار کرده‌اند.

شاید بد نباشد جمله «هر کسی وظیفه‌ای دارد» را یک بار جور دیگری معنا کنیم.

آنها وظیفه خود را انجام می‌دهند؛ ما هم وظیفه‌ای داریم.

زباله را در خیابان رها نکنیم. در جوی آب نیندازیم. زباله‌ها را طوری رها نکنیم که کار یک نفر دیگر سخت‌تر شود.

و اگر یک روز، ساعت چهار صبح، پاکبانی را با جارویی در دست دیدیم، شاید چند ثانیه ایستادن و گفتن یک جمله ساده، کمترین کاری باشد که از دستمان برمی‌آید:

خسته نباشید.

انتهای خبر/


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید