قزوین به گزارش خبرگزاری بسیج، بنده هاشم برجعلی هستم؛ آزاده، جانباز و بسیجی دانشآموز، کوچکترین آزاده استان قزوین. متولد سال ۱۳۵۱ هستم و در سال ۱۳۶۵، وقتی دانشآموز دبیرستان علامه امینی بودم، در قالب بسیج دانشآموزی و با لشکر یکصد هزار نفری محمد رسولالله (ص) راهی جبهه شدم.
از کلاس درس تا خاکریز
پیش از اعزام، در مدرسه فعالیتهای فرهنگی و قرآنی داشتم و در محله مان بچههای سپاه هفتگی آموزش نظامی مقدماتی میدادند. همین آموزشها و فعالیتهای قرآنی بود که در دلم این آرزو را زنده کرد که «خدایا سن ما کم است، اما توفیق بده ما هم در این جبهه سهمی داشته باشیم.» وقتی با خانواده صحبت کردم، گفتند سنت به جبهه نمیخورد؛ اما گفتم آدم قدم برمیدارد و اگر خدا توفیق بدهد، میشود حرکت کرد. در آن زمان صحنه کربلا مطرح بود، نه سن و سال. همه احساس تکلیف میکردند.
در سال ۱۳۶۷، حدود ۳۵ روز آموزش نظامی در پادگان آموزشی دیدم، بعد به منطقه شوشتر و لشکر هشت نجف، گردان حضرت رسول اعزام شدم. در ۲۲ فروردین ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۸ در منطقه شلمچه شرکت کردم؛ همانجا بود که مورد پاتک دشمن قرار گرفتیم، محاصره شدیم و به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمدیم.
لحظه اسارت و مجروحیت
وقتی اسیر شدیم، مجروح هم شدیم. سوار نفربر بودیم که از پشت سر، یک عراقی ما را به رگبار بست و دو تیر به من اصابت کرد. در آن شرایط هیچ امکانات پزشکی و بهداشتی وجود نداشت؛ لطف خدا و ائمه را دیدیم که ماندیم. تا دو روز بعد از آزادی، جزو اسرای مفقودالاثر بودیم و هیچکس از زنده بودنمان خبر نداشت.
مسیر اسارت؛ از بصره تا بغداد
اول به بصره منتقل شدیم؛ آنجا پذیرایی و کتک چاشنی کار هر روزمان بود. ما را جلوی آفتاب انداختند، دستهایمان را از پشت بستند و چشمهایمان را بستند. مجروح و خونریز بودیم و هیچ ترحمی ندیدیم؛ خودشان زیر نخلها و کولرها نشسته بودند و ما را رها کرده بودند. یک سرباز عراقی که ظاهراً شیعه بود، با آفتابه از بشکه های آب آورد و به بچهها آب داد؛ وقتی به من رسید، گفت برای مجروح آب ضرر دارد.
بعد به سازمان استخبارات عراق منتقل شدیم؛ جایگاهی بسیار خشن و بیرحم. مدتی آنجا بودیم و بعد به پادگان «الرشید» در بغداد رفتیم. در اتاقی که شبانهروز فقط به اندازه نشستن جا داشت، نگهبان داشتند؛ زمین بتون خالی، یک پنکه سقفی و هیچ امکاناتی. روزی حدود یک ساعت و نیم بیرون میآمدیم و قدم زدن هم ممنوع بود. آب بسیار کم بود و بچهها تشنه بودند. آنجا به خاطر سوءتغذیه شدید و مجروحیت ها، شهدا زیادی دادیم.
بیمارستان و بازگشت به پادگان
وقتی معاون وزیر جنگ عراق قرار شد بیاید، اتاقها را شستند و یک پتو وسط انداختند و لباسهای خونی را عوض کردند. بعد از رفتنش، مجروحان شدید را جدا کردند و به یک سوله با سیم خاردار بردند. آنجا شهید «اسحاق» را دیدم که ترکش به کمرش خورده و نخاعش قطع شده بود؛ لحظه شهادتش را با چشم خودم دیدم. وقتی برگشتم پادگان، همرزمانم با دیدن پایم گفتند فکر میکردیم پات را قطع میکنند.
اردوگاه موصل؛ کمپ ۱۱
بعد ما را به اردوگاه موصل، کمپ ۱۱ بردند؛ اولین اردوگاه اسرای مفقودالاثر که از اسرای کربلای ۴ و ۵ شروع میشد. ورود مان با «تونل وحشت» همراه بود؛ عراقیها با چوب، باتوم و کابل دو طرف ایستاده بودند و هرکس پیاده میشد، میزدند. اردوگاه هیچ امکاناتی نداشت؛ نه سرمایشی، نه گرمایشی، نه حمام، نه غذای درست. یک توپ والیبال وسط حیاط بود که فقط جنبه دکور داشت. حوض وسط حیاط هم هیچوقت آب نداشت.
غذاها آبپز و بی نمک بود؛ شبانه روز یک و نیم نان به ما میدادند. بچهها پوست و استخوان شده بودند، اما صبر و توکل شأن بسیار بالا بود. با این حال روزه می گرفتند و غذایشان را برای افطار نگه می داشتند. فقط یک قرآن در آسایشگاه بود و نماز جماعت ممنوع بود؛ تجمع بیشتر از دو نفر هم ممنوع بود. حتی بچه ها از لای سیمهای حصار، بادمجان می کاشتند و یواشکی می چیدند و می خوردند.
سخت ترین روز اسارت
سخت ترین روز اسارت ما، روزی بود که خبر رحلت امام خمینی(ره) اعلام شد. بچه ها در تمام آن سالها امیدشان به این بود که برگردند و امام را زیارت کنند؛ فکر نمی کردند امام در قید حیات نباشد. وقتی خبر آمد، بسیار متأثر شدیم و تا آخرین روز اسارت، این غم با ما بود.
در آن شرایط سخت، هر ثانیه مرگ بود و زندگی. اما بچه ها با توکل به خدا و امید، مقاومت کردند. ما در این جنگ، هم جنگ و هم آزادگی را تجربه کردیم؛ و معتقدیم همانطور که وعده الهی است، جولان باطل ساعتی است و دولت حق تا قیامت. انشاءالله این ملت زمینه ساز ظهور حضرت ولیعصر(عج) باشد.
انتهای پیام/۱۰۰۲/