۱۲ / مهر / ۱۴۰۵ - 04 October 2026
۰۲:۴۸
کد خبر : 9786424
۲۳:۱۰

۱۴۰۵/۰۷/۰۳

روایتی از خون‌خواهی ۵ شهید اهل سنت توسط شهید ظریفی

.
علیرضا میرشکار نویسنده کتاب‌های چوکان خمینی و شاه است. حسین به مناسبت شهادت سردار سرتیپ پاسدار حسین ظریفی، فرمانده قرارگاه عملیاتی شهید سجاد سراوان روایتی که به دلایل امنیتی تاکنون اجازه انتشار نیافته بود را منتشر کرد.

به گزارش خبرنگار بسیج از زاهدان، علیرضا میرشکار نویسنده کتاب‌های چوکان خمینی و شاه است. حسین به مناسبت شهادت سردار سرتیپ پاسدار حسین ظریفی، فرمانده قرارگاه عملیاتی شهید سجاد سراوان روایتی که به دلایل امنیتی تاکنون اجازه انتشار نیافته بود را منتشر کرد.

وی در توضیح این ماجرا نوشته است که این روایت برمی‌گردد به نقش اصلی شهید ظریفی در ماجرای شهادت ۵ بسیجی اهل سنت در اوایل آبان ۱۴۰۳ که در آن زمان گروهک‌ها انگشت اتهام به سمت نظام نشانه گرفته بودند:

جاده خلوت‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردیم البته به این دلیل که مردم محلی به‌خاطر جاده غیرایمن بم پشت از تردد در شب خودداری می‌کردند و مهم­تر اینکه با بسته شدن مرز به علت حادثه تفتان خبری از سوخت­کش‌ها هم نبود. غیرایمن بود؛ چون پیمانکار به هنگام احداث جاده به طور کامل همه استانداردها را گویا رعایت نکرده بود تا هیچ‌کس جز سوخت‌کش‌ها جرات رانندگی در شب را نداشته باشند. برخلاف همیشه این بار مجبور بودم خود را شبانه به سیرکان برساندم آن هم به دلیل حضور خیر محترم خانم سریع برای افتتاح کتابخانه‌ای مدارس ابتدایی که البته زحمت تهیه‌شان را هم خودش از تهران کشیده بود.

رساندن این کتاب‌ها به دست دانش‌آموزان برای من بسیار حائز اهمیت بود؛ چون بهترین راه برای تغییر آرزوهای کودکان این سرزمین از سمت و سوی قاچاق سوخت، آسیب‌های اجتماعی دیگر و حتی مواد مخدر همین کتاب است. بم‌پشت علی‌رغم قرابت با مرز اما منطقه‌های امن، آرام و به‌دور از هیاهو است که در شرقی‌ترین نقطه ایران قرار دارد. مردمانش به دلیل کمبود آب و نبود زمین کشاورزی به جهت طبیعت کوهستانی آن، از همان قدیم‌الایام درآمد خویش را از طریق تبادلات مرزی با پاکستان به دست می‌آورده‌اند.

از زمان حضورم در این منطقه امنیت و آرامش را بارها احساس کرده­ام طوری که بارها در حیاط خانه یا ماشین بازمانده است؛ اما هیچ‌کدام از اهالی منطقه چشم طمع به مال دیگری نداشته‌اند. حوالی ساعت یک بامداد بود که به ۱۵ کیلومتری شهر سیرکان رسیدم. بیش از نیمی از قرص ماه روشن بود و به زمین نزدیک‌تر به نظر می­رسید و با نور مهتابش در آن ظلمات شب خودنمایی می­کرد. ناگهان نزدیک به ۲۰ ماشین که اغلب تویوتا دو کابین شاسی‌بلند بودند هنگام عبور از یک پیچ خطرناک پشت‌سرهم و با سرعت بالا از کنارم عبور کردند. نور چراغ‌هایشان به حدی زیاد بود که به‌سختی جاده را می‌دیدم؛ بنابراین مجبور شدم ناگهانی سرعتم را پایین بیاورم.

برای اینکه نگرانی همسرم کم شود گفتم: چیزی نیست، خیالت راحت باشد. با تجربه دو سال حضور در بم پشت توضیحات بیشتری هم در ادامه گفتم: حتماً کسی فوت کرده است و احتمالاً اینها اقوام و بستگانش بودند که برای تسلیت گفتن از سراوان به اینجا آمده‌اند. چون در بم پشت اتفاق افتاده بود که حتی ساعت ده شب هم مرده را دفن کنند؛ شاید این فرهنگ از گذشته به این برمی­گردد که سردخانه‌ای برای نگهداری از جنازه نداشته‌اند. اما این سؤال در ذهن خودم ایجاد شده بود که چرا با این همه تویوتا دو کابین شاسی‌بلند؟! از آنجا که در حین رانندگی گوشی را بی‌خیال می‌شوم و پیام و حتی تماس تلفنی را جواب نمی‌دهم به‌محض رسیدن به سیرکان گوشی را برداشتم تا اگر برای برنامه‌های فردا نکته‌ای باقیمانده باشد آنها را برنامه‌ریزی کنم؛ اما تعداد پیام‌های خوانده نشده در گروه‌های آموزش‌وپرورش بم پشت در نرم‌افزار شاد بیش از حد انتظارم در آن چند ساعت بی‌خبری بود.

پیام‌ها همه بیانگر یک موضوع بود شهادت ۵ نفر از بسیجیان طرح امنیت بلوچ و اهل‌سنت در برجک گُدارِ بلبل. گدار در گویش بلوچی به معنای گردنه است؛ البته که منطقه گدار بلبل دارای تنها یک گردنه نیست و باید به آن گدارهای بلبل گفت؛ چون جاده مارپیچ آن منطقه از روستای بلبل تا روستای گِرَوانی پر از گردنه‌هایی با دره‌های عمیق است که البته بالاجبار استفاده می‌گردد؛ چون تنها راه آسفالت در منطقه برای دسترسی به مرز پاکستان است.

خبر آن‌قدر ناگوار بود که دل هر آزاده‌ای را به درد می‌آورد؛ چون آن‌طور که استاندار با شبکه خبر مصاحبه کرده بود گویا این عزیزان را در حین نماز به شهادت رسانده بودند؛ درست مانند انفجار مسجد علی ابن ابی‌طالب زاهدان در ۷ خرداد ۱۳۸۸ که پیر، جوان و کودک را قتل‌عام کرده بودند بخصوص شهید علی یوسفی که حالا اگر زنده بود شاید دانشجوی فرهنگیان شده بود و حتی ممکن بود همراه با من معلم دانش‌آموزان بم‌پشت شود.

صبح دوشنبه در اداره آموزش‌وپرورش اطلاع پیدا کردم که تشییع پیکرها سه‌شنبه خواهد بود؛ چون سه پیکری که به هیچ وجه قابل شناسایی نبوده‌اند، شب گذشته برای انجام آزمایشات ژنتیکی به همراه دو پیکر دیگر جهت تشخیص هویت به سراوان انتقال پیدا کرده‌اند.

گویا مهاجمان پس از آنکه همه افراد برجک را به شهادت می‌رسانند آنجا را به آتش می‌کشند که در نتیجه سه نفر از شهدا به طور کامل می‌سوزند در حدی که از آنها تنها جمجمه و استخوان‌هایشان باقی می‌ماند. حالم با آن همه سنگدلی دشمن تعریفی نداشت؛ ولی باید آن روز در مدارس ابتدایی کتابخانه‌ها را افتتاح می‌کردیم. کتابخانه‌هایی که اگرچه کوچک بودند؛ اما امید ما به آنها تربیت انسان­هایی بزرگ برای بم پشت بود.

شهر سیرکان، مرکز بم پشت آن‌قدر جمعیت ندارد؛ ولی در روستای‌های بم پشت که تعداد آنها تقریباً ۱۰۰ تا است جمعیت زیادی حضور دارند که بخصوص این جمعیت در مراسم عزا بیشتر به چشم می­آید؛ با علم به این موضوع ماشین را دورتر از آرامستان پارک کردیم و پای پیاده به سمت پیکر شهدا رفتیم تا مانند افراد زیادی که از روستاهای دور و نزدیک، سراوان و حتی زاهدان برای تشییع آن­ها آمده بودند در مراسم شرکت کنیم.

تصاویر نصب شده بر روی هر تابوت نسبت به آنچه در فضای مجازی پخش شده بود به لحاظ گرافیکی بهتر بود و همین امر سبب شد که شهدا برایم آشنا به نظر برسند؛ چون از آن مسیر چندین مرتبه برای بازدید مدارس آن‌سوی گدار بلبل تا مرز رفته بودم. تصویر یکی از شهدا برایم آشناتر از بقیه بود که برخلاف بقیه شهدا که اهل بم پشت بودند آن‌طور که کاظم می‌گفت او اهل روستای آدِرناگ شهر هیدوچ بود. در سال اول حضور در بم پشت به علت اینکه کارت سوخت ماشین در حوزه سراوان جواب نمی­داد مجبور بودم سر جاده بایستم و با ماشین‌های گذری به مدارس بروم.

با دیدن چهره بشیر ناخودآگاه به یاد راننده‌ای افتادم که یک روز در مسیر روستای میدان مرا سوار کرد و تا روستا برایم از سختی‌های کارش به‌عنوان بسیجی طرح امنیت در گدار بلبل تعریف نمود؛ او نیز مانند بشیر اهل شهر هیدوچ بود و در آن روز پس از ده روز خدمت برای استراحت به خانه برمی­گشت. وقتی فهمید معلم هستم جعبه شیرینی که از سیرکان گرفته بود را از صندلی عقب برداشت و با باز کردن در آن با اصرار مرا مجبور کرد که یک شیرینی برای خود بردارم. چهره راننده یادم نمی‌آمد؛ ولی دهانم با یاد این خاطره شیرین ناگهان تلخ شده بود و ناخودآگاه به سمت تابوت بشیر رفتم.

در حالیکه چشمانم به خاک قبرستان دوخته شده بود چند ثانیه‌ای همراه با بقیه تابوت را حمل نمودم. صفوف نماز تا چند ردیف به طور کامل تکمیل شده بود به همین دلیل تا آغاز مراسم با همکاران در یک گوشه بر روی زمین نشستیم؛ البته که هوا گرم بود؛ اما به قول مجری مراسم، تحمل گرما برای نکوداشت این شهیدان در مقابل فداکاری آنها و خونشان که بر زمین ریخته شده بود چیزی نبود. فردای روز حادثه گروهک جیش‌الظلم با همان سناریوهای نخ‌نما شده بیانیه داده بود با این مضمون که: این کار، کار خودشان است و ما هیچ نقشی در قتل عام برجک گدار بلبل نداشته‌ایم تا با این کار برای مراسم حواشی ایجاد کند.

در واقع بیانیه گروهک با کنار هم قرار دادن چند موضوع صحیح و غلط و یک نتیجه‌گیری از متن بیانیه می‌خواست نشان دهد گروهک هیچ نقشی در این ماجرا نداشته است؛ چون این جنایت هولناک متناقض با شعارهایی بود که گروهک همواره برای رهایی قوم بلوچ سر داده بود. گروهک با آن بیانیه سؤالی بی‌جواب مانده در ذهن همه ایجاد کرده بود که حتی بر محتوای سخنرانی برخی از افراد در آن فضای احساسی به طور کامل مشهود بود از این رو از نیروهای نظامی منطقه چندین مرتبه خواسته شد تا در این خصوص شفافیت‌سازی شود؛ چون برخی از مردم با باور نمودن بیانیه گروهک خواسته بودند که نظامیان این سوال را در مراسم جواب دهند.

پیرمردی که کنارم نشسته بود با ناراحتی به فرد کناری اش گفت: حوالی اذان مغرب بود که صدای تیراندازی در روستای ما که گروانی باشد شنیده شد؛ اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در بم پشت چنین اتفاقی بیفتد. ظاهراً وقتی که ماشین گذری از گیت بازرسی روستای گروانی عبور می­کند تا غذای افراد برجک را برساند هنگامی که به آنجا می‌رسد برجک را در آتش می‌بیند.

به همین دلیل دوباره برمی‌گردد تا به گیت اطلاع دهد؛ چون در گدار به طور کلی آنتن گوشی جواب نمی‌دهد. نیروهای نظامی وقتی می­رسند کار از کار گذشته بوده است. مهاجمان حاجی شه‌بخش را در نگهبانی، واحدبخش را بر سر سجاده نماز و آن سه نفر دیگر را که در برجک نماز می­خوانده‌اند ابتدا به رگبار می‌بندند و سپس تیر خلاص می‌زنند و در آخر هم برجک را به آتش می‌کشند.

صحبت‌های پیرمرد از حال و روز آنچه در آن شب بر مدافعان ایران گذشته بود کمتر از روضه کربلا نبود؛ چون با شنیدن بی‌رحمی و سنگدلی مهاجمان در ذهنم تنها به یاد شمر، سنان و خولی می‌افتادم. هر سخنرانی هم وقتی پشت تریبون می­رفت به این نکته اشاره داشت که خون به ناحق ریخته شده این مظلومان، بالاخره ظالمان را رسوا خواهد کرد.

شاید تا زمانی که سردار ظریفی به پشت تریبون نرفته بود هیچ فردی نتوانست به خوبی جواب سوال‌هایی که گروهک در ذهن جامعه ایجاد کرده بود را پاسخ دهد اما سردار با بیان همان جمله اول که من امروز بلوچ‌های جان خویش را از دست داده‌ام تمام طومار گروهک را در هم پیچید و به حاضران گفت به جرات می‌گویم هیچ‌فردی به اندازه من از این بزرگواران به واسطه بازدیدهای مداوم از برجک بلبل خاطره ندارد؛ عزیزانی که در جلسات تهران به داشتن آن­ها بارها افتخار کرده‌ام و اگر قرار به مطالبه حق جهت انتقام برای خون آن­ها باشد من از همه صاحب حق‌تر هستم و برای همین در جستجوی مهاجمان دو روز است که خواب به چشمانم نیامده است.

به شما خانواده شهدا، علما و سران طوایف بم پشت اطمینان خواهم داد که نخواهم گذاشت خون همرزمان من و شهید شوشتری پایمال شود؛ اما اگر در این دو روز سکوت کرده‌ایم دلیلش این نیست که کاری نکرده‌ایم در واقع می‌خواهیم دشمن در خواب غفلت باشد. سردار در پایان صحبت‌هایش هم یک رجزخوانی برای مهاجمان کرد که ایران قلدر منطقه و اربابتان اسرائیل را ادب کرد، شما که جای خود دارید؛ همانطور که بزرگتان عبدلمالک را به خاطر تاسوکی، مسجد علی­ابن ابیطالب زاهدان، دارزین و اتوبوس سپاه به سزای اعمالش رساندیم به سراغ شما هم خواهیم آمد.

صحبت‌های دلگرم‌کننده سردار که به قول خودش ۱۵ سال بود در این منطقه خدمت می­کرد سبب شد تا جنگ روانی که گروهک در منطقه راه انداخته بود تا حدود زیادی خنثی شود. چرا که گروهک نمی‌دانست که اگر نظامی ایرانی بخواهد بجنگد جوانمردانه می‌جنگد؛ درست مانند آن خلبان ایرانی که آنقدر از روی یک پل رفت و برگشت تا دختر بچه عراقی از آن پل فاصله بگیرد و سپس آن را منهدم کرد و بدون شک که این رفتار ریشه در نام ایران به معنای سرزمین نجیب‌زادگان شریف دارد.

نماز را که خواندیم به کاظم گفتم این اولین حضور من در تشییع پیکر شهدای اهل سنت است ای کاش یک نفر به بالای تپه نسبتاً بلندی مشرف به آرامستان می­رفت تا می­توانست تصویری مشابه با تصویر تشییع پیکر شهید گمنام در روستای پردنجان چهارمحال و بختیاری را در قاب بم پشت هم ثبت کند. جز افرادی که بخاطر بشیر از روستای آدرناگ آمده بودند باقی جمعیت از سرتاسر بم پشت برای بدرقه باشکوه و تشیع پیکر مطهر سربازان وطن، برادر، دوست، همسایه، هم‌کلاسی و اقوام خویش به آنجا آمده بودند. پس از خواندن نماز بر پیکر شهدا هر کدام را به روستای خویش یعنی آدرناگ، گروانی، شادی کَلَّک و سَریگر بردند تا نام آن روستا را برای ابد جاودانه کند.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید