به گزارش خبرگزاری بسیج ایلام،سمانه نوری فعال رسانهای در یاداشتی نوشت:جانفدای ایران؛ چون وقتی اسم ایران میاد، انگار یهدفعه همهی زندگیم از جلوی چشمام رد میشه.
یاد بچگیهام میافتم؛ همون کوچههایی که توش بازی میکردم، زانوهای خاکی، صدای خندههامون و غروبهایی که با هزار بهونه حاضر نبودیم بریم خونه.
یاد اولین روز مدرسه میافتم؛ کیف و کفش نو، بوی دفتر و مداد، نیمکتهای کلاس و استرس اینکه معلم اسمم رو صدا نزنه!
یاد زنگ تفریحها، خوراکیهایی که با دوستام نصف میکردیم و شیطنتهایی که اون روزها برامون بزرگترین اتفاق دنیا بود.
بعد رسیدم به دبیرستان؛ روزهای درس و امتحان، رفاقتهایی که فکر میکردیم تا آخر عمر ادامه داره و آرزوهایی که برای آینده داشتیم.
بعد دانشگاه اومد؛ جوانی، آزادی، دوستای تازه، کلاسها، خندههای بین دو درس و ساعتهایی که گاهی فقط مینشستیم و از آینده حرف میزدیم.
یاد اولین حقوق یا اولین پولی که خودم به دست آوردم میافتم و ذوقی که شاید امروز ساده به نظر بیاد، ولی اون روز برای من یه دنیا ارزش داشت.
یاد سفرها میافتم؛ چمدون بستن، راه افتادن صبح زود، خوابیدن توی ماشین، جاده، موسیقی، توقف کنار جاده و هیجان رسیدن به یه شهر تازه.
یاد سفرهایی که با خانواده رفتیم، خندههایی که توی راه داشتیم و عکسهایی که شاید اون موقع فقط یه عکس معمولی بودن، اما امروز شدن یه تکهی باارزش از زندگی.
یاد نوروز میافتم؛ خانهای که بوی عید گرفته بود، سفرهی هفتسین، دید و بازدیدها، عیدی گرفتن و آن حس قشنگی که انگار همهچیز برای چند روز تازه میشد.
یاد شبهایی میافتم که دور هم مینشستیم، چای میخوردیم، حرف میزدیم و از هر چیزی میگفتیم؛ از خندههای بیدلیل تا درد دلهای جدی.
ایران فقط خاطرهی روزهای خوب من نیست؛ غمهام هم اونجاست، روزهایی که دلم گرفته بود، شکست خوردم، کسی رو از دست دادم یا سختیای رو پشت سر گذاشتم.
اما حتی غمهام هم با ایران گره خورده؛ چون اونجا گریه کردم، اونجا دلداری گرفتم، اونجا دوباره بلند شدم و ادامه دادم.
بعضی وقتها با یه آهنگ فارسی، یه عکس قدیمی یا حتی بوی یه غذای آشنا، تمام این خاطرات یهدفعه برمیگردن؛ انگار فاصله اصلاً وجود نداره.
دلم برای همان چیزهای کوچکی تنگ میشود که آن روزها عادی بودند؛ برای صدای زنگ مدرسه، بوی نان تازه، شلوغی خیابان، خرید از مغازهی محله و نشستن کنار خانواده.
من به ایرانی بودنم افتخار میکنم، چون ایران فقط جایی نیست که در آن به دنیا آمدم؛ جاییه که کودکی کردم، درس خوندم، خندیدم، گریه کردم، سفر رفتم و بزرگ شدم.
جانفدای ایران؛ فدای سرزمینی که اگرچه امروز هزاران چشم بیگانه دنبالشه، اما تمام خاطراتم هنوز اونجاست و یه تکه از قلبم، همیشه توی همون کوچهها، مدرسهها، جادهها و خانههای آشنا جا مونده.
جانفدایان ایران اسلامی تاریخ مینویسند و به مقاومتتون افتخار میکنند.
یادداشت / حسین زارع
یادداشت| روایتی از حماسه جهادی بسیجیان در جنگهای ۱۲ روزه و رمضان
یادداشت|