قزوین_ امروز دوشنبه، ۲۷ مهرماه ۱۴۰۵. شاید به نظر برسد امروز هم مثل همه صبحهای پاییزی عمرمان باشد؛ اما چطور میشود وقتی «فراق» مثل خورهای به جانت چنگ انداخته، صبح این روزهایت خوش باشد؟
شبها، بعد از فشارهای یک روز کاری، مقابل جعبه جادوی رنگارنگ مینشینی، کنترلش را به دست میگیری، دکمه روشن را میزنی و در کسری از ثانیه، تصویر، از قاب این جادوی رنگی نمایان میشود...
یک قاب طلایی، با پوستری بزرگ از عزیزترین پدر، رهبر، راهنما و مراد عالم که بالای سر مزارت نشسته است، با کتیبهای بزرگ و مشکی که روی آن نوشتهاند صلالله علیک یا اباالفضلالعباس»، چند شمعدان بزرگ و عکس دختری زیبا، با لباس صورتی، موهای طلایی و لبخندی دلنشین... و گلبرگهای گل سرخ که دور تا دور مزارت را پوشاندهاند.
در میان این فضای خواستنی، آقا محسن محمدیپناه با سربند یا حسین شهید، کنار مزارت ایستاده و میخواند: «ای غم شیرینم با آدم و حوا...» و جمعیتی که دور تا دور مزارت ایستادهاند، دستها را به نشانه بیعت بالا گرفتهاند و همصدا میخوانند: «باید برخاست...»
آقاجان، سلام!
امروز ۲۳۱ روز است که شما را ندیدهایم... ۲۳۱ روز است که قلبمان «نبودنتان» را به سلولبهسلول وجودمان پمپاژ میکند و مدام با خودمان میگوییم: دنیایی که آقاجانمان را غصه دادند و شهیدش کردند، جای ماندن نیست...
آقای عزیز و خوشبیان!
از کدام روزها برایتان بگوییم؟ از کدام لحظهها؟ از کدام گریههای باهم و بیهم؟ از کدام اشکهای زیر باران در میدان انقلاب و خیابان کشور دوست بگوییم؟
راستی گفتم کشور دوست، یادم افتاد بگویم برایتان که آن خیابان و آن رواق حالا شده دیواری بزرگ که دردهایمان از دوری شما را روی آن، هی مکتوب میکنیم، امضا میکنیم، بعد دوباره مکتوب میکنیم و این شده تنها دلخوشی ما برای رفع عطش دلتنگی...
مثلاً انگار شما آن سوی دیواری و ما این سوی دیوار... انگار باورمان نشده که دیگر نیستید و ما پدر از دست دادههای دلتنگ اصلا نمیخواهیم به این باور برسیم که پدر عزیزمان، رهبر مهربان خوش بیانمان شهید شده.. دیگر نیست... . انگار این دیوارنوشتهها شدهاند تنها دلخوشی ما برای فرو نشاندن عطش دلتنگیمان...
آقاجان مهربانمان!
بگویید چه چاره کنیم برای این روزهای سخت، برای این دقایق جانفرسا؟ به خدایی که برایش گریه کردید و در میان همه صبوریهایتان، از او شهادت خواستید، قسم، که ما دلتنگیم، دلتنگ صدای مهربان و خسته شما، دلتنگ نگاه پرمهرتان، آنجا که گفتید: «ملت ایران، کار بزرگی کردید، دشمن را مأیوس کردید...»
بعد با خودمان میگوییم: آقا، مگر ما چه کردیم؟ مگر چه کار بزرگی کردیم؟ ما ملت شما هستیم... شما رهبر مایید... ما باید برایتان سر میدادیم. ما چه کردیم، آقاجان؟
این شرم، آخر ما را میکشد... شرم از اینکه ما خواب بودیم، سرگرم دلمشغولیهای خودمان بودیم و شما را، شمای روزهدار، شمای قرآنخوان، شمای مظلوم را، شهید کردند... شما برای ملت جان دادید و باز هم ما را تا ابد شرمنده خود کردید...
۲۳۱ روز است که برای سبک کردن بار این شرم، به خیابانها میآییم، در گرما و سرما، در روشنی و تاریکی... پرچم به دست میآییم و دستهایمان را مشت میکنیم، درست مثل آخرین تصویری که از شما در خاطرمان مانده است: مشتی گرهکرده...
راستش، تازه حالا میفهمیم که وقتی حاج قاسم شهید شد، چقدر تنها شدید...
آقاجان! به راهی که رفتید قسم، به آن مشت گرهکرده قسم، ما حالا هم دلتنگیم و هم مصمم به ادامه راهتان. دیگر نمیخواهیم دلتنگیمان تنها به اشک ختم شود، میخواهیم این دلتنگی، عهدی باشد برای ایستادن، برای ادامه دادن و برای فتح همان قلهای که از آن گفتید.
ما همانطور که وعده دادید، در راه فتح قلهایم... با داغی کهنهنشدنی در دل و عهدی که از یاد نمیرود...
و همچنان چشمانتظار رجعتتان، در جوار امام عشق.
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰
یادداشت | فرشاد عالی
یادداشت / حسین زارع
یادداشت| روایتی از حماسه جهادی بسیجیان در جنگهای ۱۲ روزه و رمضان