من یک چادرم...
نه فقط تکهای پارچه بر شانههای یک دختر، من رنگی از پرچم سرزمینم، همراه دختری که آمده بود تا با صدایش، از مردانی بگوید که روزی با خونشان از این سرزمین دفاع کردند.
من سبزم... همرنگ امید، همرنگ رویش، همرنگ روزهایی که شهدا برای دیدنشان جنگیدند.
کنار خواهران سفید و قرمزم ایستاده بودم؛ ما سه رنگ یک پرچم بودیم، روی شانههای دخترانی که به ترتیب قد کنار هم قرار گرفته بودند؛ و آنطرفتر، پسرانی با لباسهای سبز و سفید و قرمز... چه شکوهی داشتیم وقتی کنار هم ایستادیم! انگار پرچم ایران، این بار نه بر فراز یک میدان، که بر قامت فرزندانش به اهتزاز درآمده بود.
من از روزهای تمرین خبر دارم، از خستگی پاهای کوچکی که بارها و بارها یک سرود را تمرین کردند؛ از صداهایی که باید هماهنگ میشدند، از مربیانی که خسته میشدند، اما دست از تلاش نمیکشیدند؛ از آدمهایی که پشت صحنه، بیوقفه میدویدند تا همهچیز به بهترین شکل پیش برود.
من در اتوبوسها همراهشان بودم... در رفتوآمدهای هفتروزه، در لحظههای خستگی و گرسنگی، در شلوغیها و نگرانیهای کسانی که مسئولیت صدها کودک و نوجوان را بر دوش داشتند.
من دیدم که بعضیها چقدر خسته بودند، اما باز لبخند میزدند؛ چقدر دغدغه داشتند، اما باز برای آرامش بچهها تلاش میکردند.
شاید کسی همه این زحمتها را نمیدید، اما من بودم... من از نزدیک شاهد عشق و اخلاصشان بودم.
و بعد، لحظه اجرا رسید...
صدای سرود در فضا پیچید؛ نام شهدا بر زبان بچهها جاری شد؛ و من روی شانههای دخترم آرام گرفتم و با خودم گفتم:
«خدایا! چه زیباست وقتی نسل امروز، برای نسلی میخواند که جانش را فدای فردای همین بچهها کرد.»
من فقط یک چادر نبودم... در آن لحظه، سبزیام رنگ امید داشت، سفیدیام بوی پاکی میداد، و سرخیام یادآور خون پاک شهدا بود.
ما سه رنگ بودیم، اما یک صدا داشتیم؛ صدای ایران، صدای غیرت، صدای مقاومت، صدای فرزندانی که آمده بودند بگویند:
شهدا! شما رفتید تا ما بمانیم؛ ما میخوانیم تا راهتان فراموش نشود.
حالا هفت روز گذشته است... شاید تن بچهها خسته باشد، شاید چادر من هنوز عطر آن روزها را در خود داشته باشد، اما من یک چیز را خوب میدانم:
بعضی خاطرهها شسته نمیشوند، بعضی صداها خاموش نمیشوند، و بعضی عشقها، حتی اگر در سکوت یک چادر پنهان باشند، تا همیشه زنده میمانند.
من یک چادرم... یک چادر سبز، سفید یا قرمز... از خانواده بزرگ آوای رضوان؛ و به خودم میبالم که در روزهای حماسه و یاد شهدا، بر شانههای یکی از دختران این سرزمین بودم.
من یک تکه از پرچم ایرانم... و آن روز، با تمام وجودم، به عشق ایران و به احترام شهدا ایستادم. 🇮🇷
تقدیم به دختران محجوب آوای رضوان، پسران غیور این سرزمین و تمام مربیان و عوامل دلسوزی که این خاطره زیبا را آفریدند
دلنوشته خانم رحیمی مادر یکی از دختران گروه سرود کنگره چهار هزار شهید استان گلستان
انتهای پیام/
یادداشت | فرشاد عالی
یادداشت / حسین زارع
یادداشت| روایتی از حماسه جهادی بسیجیان در جنگهای ۱۲ روزه و رمضان