۱۳ / آبان / ۱۴۰۵ - 04 November 2026
۰۰:۳۱
کد خبر : 9796640
۰۹:۵۰

۱۴۰۵/۰۸/۱۲

روایت مادری از فرزندی که با شهادت آسمانی شد/ از تربیت فاطمی تا خادم‌الحسین (ع) و پاسداری که مسیر عشق را تا پای جان ادامه داد

مادر شهید حمیدرضا یلفانی، با مرور خاطرات فرزند شهیدش از روز‌های کودکی، حضور در مسجد و بسیج تا شب وداع آخر می‌گوید.

پای صحبت‌های مادر شهید والامقام حمیدرضا یلفانی می‌نشینیم؛ مادری صبور از دیار شهرستان اشتهارد که با کلامی آرام، اما قلبی مالامال از عشق و دلتنگی، از قصه پرشکوه زندگی فرزندی می‌گوید که لباس سبز پاسداری را با افتخار بر تن کرد و در مسیر دفاع از آرمان‌های انقلاب و ولایت فقیه، به درجه رفیع شهادت نائل شد.

در ادامه گفت و گوی مادر شهید حمیدرضا یلفانی، را با سردبیر خبرگزاری بسیج استان البرز می‌خوانیم.

روایت مادری از فرزندی که با شهادت آسمانی شد/ از تربیت فاطمی تا خادم‌الحسین (ع) و پاسداری که مسیر عشق را تا پای جان ادامه داد

کودکی آرام و نوجوانی مسجدی

مادر شهید درباره‌ی دوران کودکی و خصوصیات اخلاقی حمیدرضا می‌گوید که از همان کودکی، پسری آرام، خوش‌اخلاق و وقت‌شناس بود و هرگز برای ما و اطرافیان آزار و اذیتی نداشت و وقتی به کلاس اول رفت، معلمانش همیشه ازش راضی بودند و درس‌هایش را با نظم و انضباط کامل انجام می‌داد و وقتی به شهرستان اشتهارد آمدیم، هفت‌ساله بود؛ از همان زمان پایه‌گذار حضورش در مسجد حضرت ابوالفضل (ع) و فعالیت‌های بسیج شد و انس عمیقی با نماز و مسجد پیدا کرد.

وی درباره شیوه تربیت و نقش پدر و مادر در شکل‌گیری شخصیت این شهید، افزود: من از چهار سالگی به وی درس یاد می‌دادم و همیشه خیرخواه و راهنمایش بودم؛ اما بار‌ها گفته‌ام که حمیدرضا را خدا تربیت کرده بود و وی نگاهی عمیق‌تر از سن‌وسالش داشت و با دوستانش بسیار مهربان بود و هر جوانی را که می‌دید، تلاش می‌کرد با زبانی نرم و دوستانه به سمت مسجد و بسیج جذب کند تا مبادا راه را گم کند.

دو سال پرستاری عاشقانه از پدر

یکی از برجسته‌ترین خاطراتی که مادر با افتخار از آن یاد می‌کند، ایثار شهید در دوران بیماری پدر است.

وی عنوان کرد: پدرش دو سال تمام بیمار بود وودر تمام این مدت، حمیدرضا صبح‌ها سر کار می‌رفت و شب‌ها پدر را به بیمارستان می‌برد و تا صبح بالای سرش بیدار می‌مانید؛ بدون اینکه کوچک‌ترین خستگی یا گله‌ای کند و همیشه می‌گفت؛ اینکه می‌توانم دست پدرم را بگیرم و بهش خدمت کنم، برای من به اندازه تمام دنیا ارزش دارد و وقتی بعد از فوت پدر به وی گفتم چقدر زحمت کشیدی، با لبخند گفت: پدرم راضی بود و همین برای من کافی است.

افتخار پوشیدن لباس پاسداری

مادر شهید با اشاره به علاقه‌مندی عمیق حمیدرضا به نهاد مقدس سپاه پاسداران گفت: من خودم از ابتدا عاشق سپاه بودم و همیشه وی را تشویق می‌کردم و وی نیز با علاقه قلبی وارد سپاه شد و وقتی برای نخستین بار لباس پاسداری را به تن کرد، با دیدن قد و بالا و آن لباس‌های مقدس، از عمق جان به وی افتخار کردم و گفتم: چقدر این لباس برازنده‌ات است و بهت می‌آید.

شب وداع و نگاه‌های معنادار آخر

مادر با چشمانی بارانی به آخرین شب حضور شهید در خانه اشاره می‌کند و گفت: شب آخر، حدود ساعت ۱۱ آمد خانه و روی صندلی روبه‌روی من نشست و من پیرهنی را که برای تولدش خریده بودم، تنش کرده بودم، بی‌هوا خیره شده بودم به صورتش؛ مدام با خودم می‌گفتم خدایا چرا چشم ازش برنمی‌دارم؟ انگار در دلم افتاده بود که این آخرین دیدار است؛ برادرش امیر به من گفت: مامان نگذار فردا برود! گفتم؛ مگر می‌شود مانع شد؟ امیر با بغض گفت: من می‌دانم برود، برنمی‌گردد، تا ساعت ۱۲ شب چشم در چشم هم دوختیم و من در دلم دعا می‌کردم آنچه به عقلم می‌رسد به سرم نیاید.

خبر شهادت و دیدار با پیکر مطهرش

مادر از لحظه باخبر شدن از شهادت گفت و ادامه داد: شب حادثه، صدای موشک‌ها آمد و من در مسجد مشغول نماز بودم؛ دلم هوری ریخت، اما خودم را آرام کردم و فردا صبح سراغش را می‌گرفتم تا اینکه خبر دادند، وقتی لباس مشکی پوشیدم و به بیمارستان رفتم، فهمیدم حمیدرضای عزیزم به آرزویش رسیده و آسمانی شده است و پیکر پاکش را باز نکردم؛ می‌خواستم همان چهره نورانی و زیبایی که در آخرین لحظات در خاطرم بود، تا ابد جلوی چشمم بماند.

حضور زنده‌ی شهید در خواب مادر

مادر در پایان با دلی آرام از حضور معنوی فرزندش در خواب‌هایش، گفت: بعد از شهادت، هرجا به زیارت رفتم به نیت حمیدرضا قدم برداشتم و یک بار در قطار بازگشت از مشهد، وی را در خواب دیدم که با نورانیت کنارم بود و گفت: از اول با تو بودم و هیچ‌وقت تنهایت نگذاشتم، شهدا زنده‌اند؛ من با تمام وجود حضور پسرم را در خانه و لحظات زندگی‌ام احساس می‌کنم.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید