۲۱ / تير / ۱۴۰۵ - 12 July 2026
18:57
کد خبر : 8503909
۲۳:۰۰

۱۳۹۳/۱۲/۱۸

پدرم بزرگترین درس و فداکاری را به ما آموخت

فرزند شهیدبه نقل از پدرش گفت:فرزندم برای رضای خدا به جنگ رفتم و مجروح شدم.برای رضای خدا هم باید صبر داشته باشم و هر چه قسمت باشد به همان راضی هستم،این ایثار و فداکاری بزرگترین درسی بود که از پدرم یاد گرفتم.
ر کاروان سرخ سرانجام دفاع مقدس کسانی که امام و مرادشان را با تمام وجود دوست داشتند و در لهیب آتش و خون،میان گوشت و گلوله رفتند تا در میعادگاه سبکبالان عاشق،مهر بر سجاده دل بگذارند و نماز عشق اقامه کنند،کهنسالانی که حبیب ابن مظاهرهای کربلای دفاع مقدس بودند نیز حضور داشتند.

شهید جهان شعبانی در سال 1308 در روستای تاریخی و زیبای "آرو" چشم به جهان گشود. انسانی ساده،مهربان و دوست داشتنی بود.چه آلاله ها و چه سرو قامتان و چه پدرانی که فرزندان چشم انتظار داشتند و توسط بعثیان عراقی، به وسیله سلاح های شیمیایی جان باختند.

شهید شعبانی در عملیات کربلای 4 شیمیایی شد.براستی گاز خردل و سلاح های میکروبی آنچنان زندگانی جانبازان شیمیایی را به مخاطره انداخت که نفس کشیدن و ادامه حیات برای آن ها طاقت فرسا بود.

از شهید شعبانی 5 فرزند به یادگار مانده است.

پس از سال ها تحمل درد و رنج شیمیایی سرانجام در تاریخ 6 تیرماه 1370 در بیمارستان دعوت حق را لبیک گفت.قبر این شهید در شهرستان گچساران است.

خانم جان جعفری همسر شهید می گوید: آشنایی مان با شهید از طریق مادر بزرگ ایشان بود. علاوه بر این هم ولایتی بودیم. زمان ازدواجمان پدر و مادر هر دونفر ما در قید حیات نبودند و از دواجمان را در اوج سادگی برگزار کردیم.

پس از آغاز جنگ در جبهه حضور پیدا کرد و سرانجام به وسیله سلاح های شیمیایی دشمن مجروح شد و پس از چهار سال مصدومیت و بستری در بیمارستان ها به درجه رفیع شهادت نائل آمد. وقتی به نیابت از ایشان به زیارت خانه خدا رفتم،خواب دیدم که در کنار آبی در روستایمان با هم نشسته ایم و سفره بسیار وسیعی پهن کرده ایم و با هم غذا می خوریم،می دانستم که اگر چه جسمش همراه من نیست ولی روح هموراه مرا یاری  و همراهی خواهد کرد.

شهید جهان شعبانی

زهرا شعبانی هشت سال بیشتر نداشت که نبود پدر در خانه غمی بزرگ بر روی شانه هایش سنگینی می کرد.از پدر و لحظات با او چنین بیان می کند:جهت تشیع جنازه به بسیج رفتیم و پیکر مطهرش را در داخل تابوت مشاهده کردم. هنوز نگاه او در نظرم است وقتی برای آخرین بار ایشان را جهت درمان بردند رو به ما کرد و گفت:شما را به خدا می سپارم.

در مدت چهار سال مجروحیت هیچ گاه اظهار ناراحتی نمی کرد و حتی یک آه هم نمی گفت.وقتی از او سؤال کردم که آیا این وضعیت ناراحتت نمی کند؟گفت:فرزندم برای رضای خدا به جنگ رفتم و مجروح شدم.برای رضای خدا هم باید صبر داشته باشم و هر چه قسمت باشد به همان راضی هستم.

این ایثار و فداکاری بزرگترین درسی بود که از پدرم  یاد گرفتم و نه فقط در مسیر ولایت فقیه باشیم بلکه همه چیز را از خدا بخواهیم.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید