۲۱ / تير / ۱۴۰۵ - 12 July 2026
16:42
کد خبر : 8505049
۰۵:۵۹

۱۳۹۳/۱۲/۲۴
یادداشت/تقدسی

بازی روزگار را درس دادند، اما روزگار بازی اشان داد ...

امروز که دشمن ، طمع به خاک و آیین ما دارد تو که از وحدت و ایثار میگفتی ، به ناگاه مدرس تفرقه و سستی از درون شدی و درس غلطم دادی البته برای اولین بار، شاگرد بد بودن، یک جا بدرد من خورد چراکه این درست را نخواهم آموخت...

به گزارش خبرنگار خبرگزاری بسیج از ابرکوه، حجت الاسلام تقدسی در یادداشتی آورده است:

معلم، واژه ای مقدس، معلم، کوهی از معرفت وصبوری، معلم راهنمای دره های تاریک زندگی ، معلم شمع سوزان، معلم، معمار انسان سازی ، معلم شغل انبیاء، معلم پدر روحانی همه ....

 این جملات باور قلبی حقیر و خیلی ها بوده و هست ، اگر بگذارند...

 مشت مبهم روزگار را تو برایم باز کردی و بازی روزگار را تو به من آموختی، صبر و حکمت را تو به من یاد دادی، اگر چه شاگرد خوبی نبوده ام، اما همیشه برایم اسطوره بوده ای، ای سراسر فهم و درایت و روشنایی و امروز شاهدم عکس آنچه را به من آموختی ....

 باتوام ای نماد علم و روشنایی، چرا تویی که بازی روزگار را درس دادی، امروز روزگار بازی ات داد?! درک وهدایت امروزم نیز مدیون درس دقت و هوشیاری دیروز تو ام!!! هنوز هم دوستت دارم و هنوز هم مقدست میشمارم، اما چرا??به من ایثار آموختی وامروز خود مردود شدی!!!

از تو گلایه دارم، بابت اینکه اسطوره صبر و فداکاری و حکمت و درایت قلبم را خراب کردی و نان را جای عشق بی بدیلی که میگفتی نشاندی و صد افسوس به آنانکه سرنوشت مدرس عشق را به نان و سبدی گره زدند و آن بزرگ را کوچک کردند ...

 اما خوشحالم که هنوز هستند کسانی که درسی که مرا آموختند، خود نیز صادقانه عمل کردند و باز هم مسلک های واقعی تو مرا از تغییر در باورم منع کردند و این جمله را بخاطرم یادآوری کردند که همه مثل هم نیستند...

به من گفتی فردای این خاک بدست تو چشم دوخته، مرهمش باش و مردانه به پایش بمان و امروز می بینم که در همین خاک زخمی اعتصاب کرده ای شاید بحق اما نابجا و بد زمان...

کاری شاید درست اما با شیوه ای قطعاغلط، به من گفته بودی در هر حال به قانون احترام بگذار اما امروز میگویی تازمانی که منفعت دنیایی تو را تامین کند و آنکه دیروز مرا از تحیر نجات می داد امروز در دنیایی از حیرانی و ابهام رهایم کرد;حیرت از تفاوت حرف با عمل و باز هم من مانده ام و باورهایم و ما مانده ایم و باور هایمان و همه مانده ایم و فاصله ای از دیروز تا امروز حرفهایت ....

پیچک سوال و تعجب فکر مرا احاطه کرده و عذابم می دهد، امروز که دشمن ، طمع به خاک و آیین ما دارد تو که از وحدت و ایثار میگفتی ، به ناگاه مدرس تفرقه و سستی از درون شدی و درس غلطم دادی البته برای اولین بار، شاگرد بد بودن، یک جا بدرد من خورد چراکه این درست را نخواهم آموخت...

دیروز همه را با یک چوب زدی اما به من یاد دادی همه را به یک چوب نران و حق هم گفتی چراکه هنوز مدعیان صادق در بازار عشق معلمی بسیارند اما چرا تویی که دیروز عقاید کودکی ام را، نوجوانیم و جوانیم را ساختی و آرامم کردی و باعث شدی خود گمشده ام را بیابم، امروز از غبار تطبیق حرف و عمل طوفانی ام کردی?!

امروز کسانی برای رسیدن به خواسته ها و مطامع کثیف دنیایی خویش تو را بازی دادند.?? آری آنانکه بازی روزگار را درس دادند، امروز روزگار بازی اشان داد ...

به دنبال اهرم فشار بودند برای تثبیت افکار غبار آلود خویش، اماچرا تو ای بهترین!!!

اما چرا باورهای من باید بازیچه ابزارسیاست زدگان قرار بگیرد? چرا دیوار کاهگلی، ساده و باصفای باغ فکر مرا خراب کردند? و صد البته شکایت، بماند بس حکایت!من شاگرد دیروز و امروز و فردای تو....


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید