به گزارش خبرگزاری بسیج از اصفهان ،تیکتاک ثانیهشمار ساعت، سکوت سرد خانه را میشکست. نبض ساعت با تپشهای قلب مضطرب طیبه همراه میزد. زمان میگذشت و خبری از ابراهیم نبود.تنهایی و سکوت... و سختتر از آن فضای سنگینی که دلیلش را نمیدانست؛ این تنها دیوارهای خانه نبودند که او را در حصار تنگ خود محبوس کرده بودند. دیواری سختتر او را در محاصره داشت: ساواک... خانه زیر نظر و ابراهیم هم توسط ساواک دستگیر شده بود و طیبه بیخبر از این ماجرا، برنامه را با خود مرور میکرد. وقتش رسید. ابراهیم نیامده بود و باید اسناد و مدارک را میسوزاند و به سرعت خانه را ترک میکرد.
صبح فردا سر قرار با برادرش مرتضی ماجرای نیامدن ابراهیم را میگوید... باید بازگردند و خانه را از نارنجک و اسلحه پاکسازی کنند... طیبه و مرتضی در راه خانه و ساواک، در کمین آن دو. مرتضی از دور منتظر میماند و کشیک میدهد تا طیبه بازگردد.
درب خانه را باز میکند... ایست!... شما در محاصره هستید... فرزندان خمینی(ره) در محاصره هم باشند تسلیم نمیشوند...درگیری آغاز میشود، مرتضی که از دور شاهد ماجراست به کمک طیبه میآید و تیراندازی میکند و در این زدوخورد به شهادت میرسد. طیبه تنها را هم که دیگر فشنگی در خشاب ندارد، دستگیر میکنند. کربلایی دیگر در راه است. بانویی تنها اسیر دست یزیدیان زمان که هر جنایتی از دستشان برمیآید. ضرب و شتمهایشان زن و مرد نمیشناسد. سپاه عمر سعد با معجر میانهای ندارد، دین و مذهب هدف حمله آنهاست. زیر بار کتکها دست به سوی چادر طیبه دراز میکنند که زینب وار فریاد میزند:
"مرا بِکُشید اما چادرم را برندارید"
از خانه طیبه و ابراهیم، قرارداد اجاره خانه مرتضی و فاطمه را پیدا میکنند و به آنجا میروند. فاطمه همسر مرتضی و خواهر ابراهیم پس از سه ساعت مقاومت و درگیری با ساواکیها در سن 17 سالگی در کنار مرتضی، همسفر قافله شهدای انقلاب میشود. طیبه و همسرش ابراهیم را، به همراه فرزند شیرخوارشان مهدی، پس از دو روز به کمیته مشترک ضدخرابکاری تهران منتقل میکنند.
مهدی نوزاد را تحویل شیرخوارگاه میدهند که بعدها دو سال بعد از پیروزی انقلاب، پس از جستوجوی فراوان توسط خانوادهاش شناسایی میشود و به آغوششان بازمیگردد.
شکنجههای وحشیانه دژخیمان شاه تمامی ندارد اما هیهات که شیربچگان خمینی سر در برابر طاغوت زمان خم کنند.
سرانجام پس از تحمل دردها و رنجهای طاقتفرسا، ابراهیم و طیبه، زیر شکنجههای بیامان، جان به جانآفرین تسلیم میکنند تا به همراه فاطمه و مرتضی به دیدار سید و سالار شهیدان نائل آیند.
شهیده طیبه واعظی دهنوی در سال 1336 در یکی از روستاهای اصفهان در خانوادهای روحانی دیده به جهان گشود. روزهای کودکیاش در شهر مقدس قم، شهر علم و جهاد سپری شد و از همان آغاز عشق به امام(ره) و نهضت او در دلش ریشه دواند.7 ساله که شد نتوانست به خاطر موقعیت مدارس دوره شاهنشاهی از امکانات مدرسه استفاده کند، لذا در مکتبخانه قرائت قرآن و دعا را فراگرفت و در 14 سالگی با پسرخالهاش ابراهیم جعفریان ازدواج میکند و دخترخالهاش فاطمه جعفریان هم به عقد برادرش مرتضی واعظی دهنوی درمیآید تا خانوادهای انقلاب پا به میدان نبرد با طاغوت زمان بگذارد. آنها ابتدا عضو گروه مجاهدین خلق بودند اما بعد از انحراف و کمونیست شدن این گروه از آنها جداشده و گروه مهدیون که مبتنی و ملتزم به تفکر اسلام ناب بود را برای مبارزه مسلحانه با رژیم ستمشاهی بنیان نهادند. این ازدواج فرخنده نقطه عطفی در زندگی مجاهدانه طیبه بود چه آنکه میبایست هاجرانه، دوشادوش ابراهیم خود، بتهای زمانه را میشکست. مبارزات آنها به حدی رسید که تحت تعقیب ساواک قرار گرفتند. هاجر و ابراهیم انقلابی ما، نهتنها مجاهد که مهاجر در راه خدا هم بودند، پس برای ادامه مبارزات خود به همراه مرتضی و فاطمه، عازم تبریز شدند و مخفیانه مبارزات خود را پی گرفتند تا اینکه در سال 56 توسط عوامل ساواک شناسایی شده و بعد از یک ماه تحمل شکنجههای وحشیانه در سوم خرداد همان سال به شهادت میرسند.
میگویند وقتی امام خمینی(ره) را تبعید و دستگیر کردند، هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، با این حال روزه میگرفت، برای خودش 15 روز، روزه قرار داده بود و میگفت 8 روز برای سلامتی امام خمینی(ره) و 7 روز برای شما، تمام که میشد دوباره قصد 15 روز، روزه میکرد و میگفت: 8 روز روزه میگیرم برای سلامتی امام خمینی (ره) و 7 روز برای سلامتی آقام.
مادر شهیده تعریف میکند:
"وضع مالی ما خوب نبود. البته همه روحانیون زیر فشار بودند. پدرش هم که روحانی مبارزی بود، نماز و روزه استیجاری میخواند. طیبه هم برای کمک به خانواده قالی میبافت.
میگفت: مزد قالیبافی روزم را برای جهیزیهام بگذارید، جهیزیهای که آن را هم با اجازه مادر، به دختر دم بخت فقیری بخشید، و مزد قالب بافی شبم را میخواهم برای امام خمینی قرار بدهم. نماز مغرب و عشاء را که میخواند، میرفت پشت دار قالی و تا ساعت 12 کار میکرد. شب به او چهار تومان میدادند. از این پول به ما هم میداد. هر چه پول به میدادیم، یک قران و 10 شاهی جمع میکرد و باقی را خرج فقرا میکرد. از آن دخترها نبود که خرج خودش کند."
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد