به گزارش خبرگزاری بسیج از قزوین، سال 1366 دوم ابتدایی در دبستان شهید سید اصغر حسینی واقع در خیابان سعدی بودم.اون موقع فکر می کردم این مدرسه بزرگترین مدرسه دنیا و حیاطش بزرگترین حیاط دنیاست.یک روز سر کلاس نشسته بودیم ناگهان صدای آژیر خطر بلند شد همه کلاس ها سریع به سمت پناهگاهی که در نزدیکی مدرسه بود رفتیم.
درچشمان همه ترس موج می زد و از همه بیشتر معلمان و کادر دفتری مدرسه نگران حال اون همه دانش آموز بودند.دست ها به آسمان و همه دعا می کردند.بعضی از معلم ها زیر لب تند تند ذکر می گفتند.دیدن این صحنه ها نفرت من از عراقی ها را بیشتر کرد .آخه اونا از جون ما چی می خواستند؟
بعد از مدتی صدای مدیر مدرسه به گوش رسید که وضعیت سفید و خطر برطرف شده، اما چشمتان روز بد نبیند با شنیدن صدای مدیر، همه دانش آموزان به سمت پناهگاه هجوم بردند و من بی نوا که جثه ریزی هم داشتم ، زیر دست و پای همه گیر کردم، ناگهان بعضی از بچه ها نتوانستند تعادلشان را حفظ کنند روی بقیه افتادند و همه با هم روی من.
دنیا پیش روی چشم من تیره و تار شد.دیگر نمی توانستم نفس بکشم حتی صدایم در نمی آمد که تقاضای کمک کنم........خدایا ......پیش خودم گفتم........خدایا مرگ یعنی این؟
خداحافظ خونه،خداحافظ مامان، داداش، آبجی ها، خداحافظ مدرسه، خداحافظ زنده....... گ......ی یکدفعه صدای ضعیفی را از دور شنیدم ، صدای معلم مهربونمون بود.چقدر از شنیدن صدایش خوشحال بودم.
معلم تند تند بچه ها را از روی هم بلند می کرد و جمعیت را به سمت در پناهگاه می برد.یک دفعه من را دید که زیر دست و پای بچه ها افتادم ، داد زد:
بلند شین......بلند شین......کشتین بچه مردمو.
این اتفاقات شاید در عرض چند دقیقه و یا حتی ثانیه افتاد ولی....برای من چند ساعت بود.
با بلند شدن بچه ها توانستم نفس بکشم و به زندگی برگردم، معلم مان آمد سمت من و گفت: علیجانی خوبی؟ گفتم: آ.....ر.....ه......خا.....نو.....م.
شاید در آن لحظه اگر یک تفنگ داشتم خودم شخصا به جنگ با صدام حسین می رفتم و با یک گلوله به زندگیش خاتمه می دادم...
1002/ت30/ب