خبرگزاری بسیج - سرویس اخبار ویژه
ارگان رسمی دولت در دو روز متوالی به تجلیل و بزرگداشت عناصر بهایی ، فراماسون و فاسد رژیم ستمشاهی پرداخت.
روزنامه ایران در صفحه فرهنگ و هنر به تجلیل از این عناصر فاسد دست زد و طی متنی باعنوان "برگزاری سومین دوره «جایزه گنجینه پژوهشی ایرج افشار» " به آنها اشاره کرد.
در ادامه و در روز بعدی به تفصیل ، به تطهیر این عناصر منحوس رژیم پهلوی با موضوع "اعطای سومین جایزه گنجینه پژوهشی ایرج افشار" میپردازد.
ایران نوشت: «ایرج افشار» دانش مردی بود که همه عمر خود را مصروف و مشغول فرهنگ(!) ایران کرد و از هیچ کوششیکه به اعتلای(!) آن بینجامد؛ فروگذار نبود. او از شمار «نادره کاران کاخ هنر» و «گنجینه طرازان معانی» بود که هجدهم اسفند 1389 بار سفر بست و رفت. بر این پایه سه شنبه 14 مهر، سومین دوره آن - و البته دو روز پیش از نودمین سال تولد آن ایران شناسِ ایران مدار(!) - منعقد شد».
وی در ادامه به حضور کامران (رضوان الله) فانی از عناصر فرقه ضاله بهاییت در این محفل نیز اشاره کرد.
همچنین در حاشیه برگزاری این مراسم، نمایشگاهی از اصل یادداشتها و دفترهای خاطرات مرحوم محمدعلی فروغی، رجل نامدار(!) عرصه سیاست و فرهنگ(البته در زمینه وادادگی) در تاریخ معاصر ایران، سپرده شده به گنجینه پژوهشی ایرج افشار، برپا بود که با استقبال(!) حاضران مواجه شد.
این در حالی است که «ایرج افشار» ، یک به اصطلاح «ایرانشناس» نزدیک به محافل بهایی است که پس از انقلاب نیز با « بنیاد مطالعات ایران » (به ریاست اشرف پهلوی) همکاری نزدیک داشته است.
گفتنی است مرحوم «جلال آل احمد» طی یادداشت مهمی در آبان 1345 خطاب به «ایرج افشار» وی را از حامیان بهائیان معرفی می کند که «زیر بار اباطیل آنان را» گرفته است. «ایرج افشار» در 15 آذر 1356 با حکم «فرح پهلوی» به عضویت هیات امنای «بنیاد فرهنگ ایران» جایگزین «منوچهر اقبال» شد و با دربار پهلوی و «احسان یارشاطر»، «تقی زاده» و ... رابطه بسیار نزدیکی داشت.
واما فروغی سلطنت طلب،بهایت،بابیت و فراماسونری......
فروغی را فردی لیبرال، ملیگرا و محافظهکار یا میانهرو خواندهاند. وی را از بنیانگذاران لیبرالیسم در ایران میدانند. فروغی برای نخستین بار به همراه «وثوقالدوله» (میرزا حسن خان) و «دبیرالملک» (میرزا محمدحسن خان بدر) قانون اساسی و سایر اسناد بنیادی فراماسونری را به فرمان «لژ بیداری ایران» از فرانسه به فارسی ترجمه کرد و واژهی «فراماسونری» و معادلهای فارسی آن، چون «جمعیت رفیقان» و «فتیان» را در واژگان فارسی جا انداخت. فروغی در 32 سالگی از بنیانگذاران لژ بیداری ایران بود و در این لژ تا مقام استاد اعظم، با عنوان خاص «چراغدار» نائل آمد.
فروغی حلقهی واسط نسل کهن فراماسونهای عهد قاجار (ملکم و مشیرالدولهها) با فراماسونهای نسل بعد بود. او در رأس حلقهای از متفکران و برجستگان فراماسونری ایران (حسن پرنیا، تقیزاده، محمد جم، علی منصور، ابراهیم حکیمالملک و...) روح فراماسونری را، از راه اهرم حکومت و سیاست، در کالبد فرهنگ جدید ایران که در دوران پهلوی شکل گرفت، دمید.
دربارهی یهودیالاصل بودن فروغیها گفته شده است که جدّ اعلای این خانواده از یهودیان بغداد بود که برای تجارت به ایران آمده و در اصفهان ساکن گردید و ظاهرا مسلمان(!) شد.
«ملکالشعرای بهار» که خود از روشنفکران آن زمان محسوب میشد، دربارهی یهودی بودن محمدعلی فروغی، در آغاز سلطنت محمدرضا پهلوی این شعر را سروده است:
شاهـا کـم از خبـث فـروغـی خبـرت خون میکند این جهودِ ناکس جگرت
خطبهی شهی و عزل تو را خواهد خواند زانگـونه که خـواند از بـرای پـدرت
فروغی به عنوان بزرگِ ماسونرها و مغز متفکر رژیم پهلوی، تلاش زیادی را برای زدودن اسلام و فرهنگ غنی آن و جایگزین کردن فرهنگ تحصیلی غرب انجام داد.
کارنامهی سیاسی فروغی کاملاً در ارتباط با تفکرات او شکل گرفته است. وی به واسطهی نوع تفکری که داشت، یک مهرهی کاملاً وابسته به سیاست استعماری انگلیس شناخته میشد. او نخستین و آخرین نخستوزیر رضاشاه و همچنین اولین نخستوزیر محمدرضا بود. وی اندیشهپرداز سلطنت پهلوی بود. انتخاب نام «پهلوی» نیز ابتکار فروغی بود تا رضاخان حتی در عرصهی نام نیز یگانه و بیهمتا باشد. نطق فروغی در مراسم تاجگذاری رضاخان، تمامی عناصر ایدئولوژی «شووینیسم شاهنشاهی» و «باستانگرایی» را که بعدها توسط پیروان و شاگردان فروغی پرداخت شد، در بر داشت.
او در نطق خود رضاخان میرپنج را «پادشاهی پاکزاد و ایراننژاد» و «وارث تاج و تخت کیان» و ناجی ایران و احیاگر شاهنشاهی باستان خواند. فروغی با این عبارات اغراقآمیز قصد تملقگویی از رضاخان را نداشت، وی میخواست به دیگران بگوید که از این پس باید چگونه به خود بنگرد! رضاخان قزاق، دیگر «خان»و «میرپنج» و حتی «سردار سپه» نیست؛ او اینک «شاه شاهان» و «وارث تاج و تخت کیان» و جانشین کورش، داریوش و نوشیروان است!
ارتشبد «حسین فردوست» یار و دوست نزدیک محمدرضا پهلوی در خاطرات خود میگوید: «یکی دیگر از واسطههای مهم رضاخان و انگلیسها و شاید مهمترین آنها، محمدعلی فروغی بود که در صعود رضا به سلطنت و سپس صعود پسرش محمدرضا، نقش مهمی داشت.»
سپس در سالهای 1312ـ1314 که رضاخان تصمیم گرفت تا مهلکترین ضربات را بر فرهنگ ملی ایران وارد سازد و برنامهی له کردن حاکمیت فرهنگی مذهب و اسلامزدایی را با خشونت و سبعیت به اجرا درآورد، باز هم فروغی نخستوزیر بود. وی حتی آخرین رییسالوزرای رضاخان بود که در لحظات ترس و دلهرهی «دیکتاتور» به فریاد او رسید و به خاطر «خدمات بزرگش» بقای سلطنت را در خاندان او تضمین کرد و بالاخره به عنوان نخستین نخستوزیر پهلوی دوم، تاج شاهی را بر سر محمدرضا نهاد!
فروغی به آثار تمدن جدید غرب دلمشغولی بسیار نشان میداد و از نشانههای بارز این علاقهمندی ترجمهی آثار بزرگان غرب است. وی مانند تمامیروشنفکران آن دوران دارای خصیصهی غربزدگی بود. با این حال وی در برخی نوشتههایش سعی میکند خود را فردی کاملاً شرقی و وطنپرست معرفی کند ولی دچار تناقضگویی میشود. برای مثال فروغی در یادداشتهایش معتقد است که ممالک مشرق زمین پیش از هر بهانهگیری باید به بازسازی خودشان بپردازند: «تمام بهانهی فرنگیها در دست درازی به ممالک ما این است که شما از عهدهی به کار بردن نعمتهای طبیعی بر نمیآیید و آن را حرام میکنید.»
پس ما باید این کار را صحیح بکنیم. پس اگر خودِ مشرق زمینیها این کار را بکنند، فرنگیها چه حق فضولی دارند.» ولی در مقالاتش ادامهی حرکت ایران را بدون غربیان، خاصهی انگلیس غیرممکن میداند و با این که اشارهای به سیاستهای خصمانهی استعمار پیر دارد ولی اصرار بر دوستی و مسالمت با انگلیس میکند: «...حاصل این که حرف همان است که همیشه میگفتم، ایران نه دولت دارد و نه ملت. جماعتی که قدرت دارند و کاری از دستشان ساخته است مصلحت خودشان را در این ترتیب حالیه میپندارند. باقی هم که خوابند ... اگر ایران ملتی داشت و افکاری بود اوضاع خارجی از امروز بهتر متصور نمیشد.
در همین رابطه «خان ملک ساسانی» مینویسد:«خوب به خاطر دارم یک روز درس تاریخ داشتیم و گفتوگو از مستعمرههای انگلیس بود که آیا خودِ اهالی قادر به اداره کردن ممالک خود هستند یا نه؟ میرزا محمدعلیذکاءالملک [فروغی] گفت: آقایان! شما هیچوقت سرداری برای دوختن به خیاط دادهاید؟ همه گفتند: آری.
گفت:خیاط برای سرداری شما آستین گذارده؟ همه گفتند: البته، گفت: وقتی سرداری را از مغازهی خیاطی به منزل آوردید، آستینهایش تکان میخورد؟ همه گفتند: نه! گفت: پس چه چیز لازم بود که آستینها را به حرکت درآورد؟ شاگردها گفتند: لازم بود دستی توی آستین باشد تا تکان بخورد. جناب فروغی فرمودند: مقصود من هم همین بود که بدانید ایرانِ شما مثل آستین بیحرکتی است که تا دست دولت انگلیس در آن نباشد، ممکن نیست تکان بخورد!!»
برای تدوین و پیاده کردن این ایدئولوژی بود که فراماسونهای پرکاری چون «حسن پیرنیا» (پسرمیرزا نصرالله خان مشیرالدوله) به تألیف کتاب سه جلدی ایران باستان دست زد. این باستانگرایی، نه از سر علاقهی علمی و تحقیقی و نه به خاطر دلسوختگی نسبت به احیای میراث فرهنگی ایران، بلکه با اهداف سیاسی مشخص بود.
خلاصه این که «عرفانی» که توسط «مکتب فروغی» اشاعه شد، نه عرفان اسلامی با مضامین غنی و تعالی بخش فردی و اجتماعی آن، بلکه نوعی صوفیمنشی و خراباتنشینی بود که با تعالیم فراماسونی و حتی بابی و بهایی همخوانی داشت و تنها به درد خانقاههای فراماسونها، دولتمردان و نظامیان بازنشسته میخورد که در پیروی از آن به راستی خرابهنشین بودند.