به گزارش خبرگزاری بسیج از جم؛ وقتی نرفته ای و تعریفش را از دیگران می شنوی،
مات می مانی که این کدامین سرزمین است!
مگر جز بیابان و خاک آنجا چیز دیگری پیدا می شود؟ شاید همین شوق است که مجبورت می کند به هر دری بزنی تا راهی این سفر شوی......
در این بیابان!
با گوش جانتان مژده ی انا فتحنا را در فتح المبین، صدای شنی های تانک را در هویزه، صدای مشتاقان به رسم السابقون السابقون در طلائیه برای گذر از سه راهی شهادت...را می شنوی.
...اما در شلمچه نه می بینی و نه می شنوی تنها استشمام می کنی شمیم یاس را...
اینجا جایی میان زمین و آسمان است.
سخن گفتن آسان نیست...
وقتی پایت را روی خاک نرم این صحرای بی انتها می گذاری از خود می پرسی مگر چه دارد این سرزمین که نگفته و نشنیده، دل و گلویت تنگ می شود...
این همان وقتی است که با خود می گویی: غروب که در شهر ما اینقدر طولانی نبود!
چرا رضایت نمی دهد به رفتن!
و وقتی رفت تازه می فهمی که چه دردی دارد این تاریکی!
خودت نمی فهمی چرا !!!
آنها که بی طاقت اند به خاک می افتند...
کسانی که خوددارند، می نشینند و سر به زانو می گذارند و...
صبوران، چفیه به صورت می کشند و راه می روند و زار می زنند...
خودت را گم می کنی که برای کدامین، گریه کنی.
از کدام درد بنالی و به پای کدام مظلومیت اشک بریزی...!
جمله ای که روی پارچه ای مشکی حک شده بود مرا در سیل اشک هایم غرق کرد:
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب و نان را جیره بندی کرده ایم. عطش همه را هلاک کرده...
خدایا چرا مرا اینجا کشاندی؟ من نه به اختیار اینجایم! زیرا نه از این مکان آگاهم و نه از چرایی آمدنم.
در اینجا استخوانهای وجودم در هم می شکند.
صدای خرد شدنشان را می شنوم.
انگار فضا سنگین است، حس می کنی کسی نگاهت می کند.
کسانی آن هم با چشمانی منتظر!
منتظرند ببینند چقدر تماشایی می شوی بعد از ویرانی!
خواهر بسیجی لیلی شکیبا
راهیان نور / شلمچه /دیار مردانی از جنس نور