عشق به امام
20 جمادی الثانی سال 1347 بود. مبلغی گذاشت روی دخل یک بستنی فروشی در دامغان. گفت: «امروز به عشق ولادت حضرت زهرا و آقا(امام خمینی)؛ از صبح تا شب هرکس بستنی خواست شما مجانی بدهید.» توی آن سالها شاید 10 نفر هم نبودند که این طور طرفدار و مقلد امام بودند.
***
پول کله خری
بی باک و شجاع بود. طوری که من یاد دارم یک روز از مغازهای میوه خریدیم. مغازهدار اضافه پولمان را تعدادی سکه، که روی آن عکس شاه بود، داد. محمد برای شهامت دادن به دیگران با حالت تندی سکهها را پرت کرد و گفت: «من این پولهای کله خری را نمیخواهم.» آنقدر بلند میگفت که توجه مغازهداران اطراف را به خود جلب کرده بود.
احمد نعیمی پور
***
تندروی مطلوب
روزهای قبل از انقلاب بود. در آن بگیر و ببند، نیروهای شهربانی اعلام کردند که فردا به مردم میپیوندند. اما محمد مصمم بود که نیروهای انقلابی، شهربانی را همان شب تصرف کنند. میگفت: «ما در این شرایط نمیتوانیم به آنها اعتماد کنیم! حالا بنشینیم تا فردا به ما بپیوندند؟!» هرچه میگفتیم تا فردا که شهید صدوقی بیاید صبر کنیم، قبول نمیکرد. چون شهید صدوقی در یزد نبودند تصمیم گرفتیم تلفنی کسب تکلیف کنیم. موضوع را در میان گذاشتیم. گفتیم که محمد میگوید نمیشود به آنها اعتماد کرد. ایشان گفت: «محمد حرف خوبی میزند.» ما خیال میکردیم با ما موافقند و میگویند صبر کنیم و محمد در این موضوع تندروی میکند. اما دیدیم نظرشان با فکر و نظر محمد یکی بود.
حجت الاسلام مهدی منتظرقائم- برادر شهید
***
شهامت مثالزدنی
قرار بود با هم به قم برویم. چمدان بزرگی همراه خودش آورده بود. به میدان شوش که رسیدیم ناگهان درب چمدان باز و تعداد زیادی اعلامیه و جزوه انقلابی پخش زمین شد. من از ترس دست و پایم را حسابی گم کرده بودم، ولی محمد با کمال خونسردی و بدون واهمه، نشست و همه را جمع کرد و در چمدان گذاشت، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده است. تازه آن وقت فهمیدم منظور دوستانش چیست. میگفتند: «برادرت، چطور آدمی است؟! دسته دسته اعلامیههای امام را روز روشن برمیدارد با خونسردی تمام، در خیابانها بین مغازهها پخش میکند.»
حجت الاسلام مهدی منتظرقائم- برادر شهید
***
شیفته امام
هیچ وقت محمد را اینطور جلوی تلوزیون میخکوب ندیده بودم. اوایل آمدن امام به ایران بود. تلوزیون تصویر امام را نشان میداد، در حالیکه کاملا مجذوب صحبتهای امام شده بود، با یک چشم به حالت خنده و با یک چشم به حالت گریه از ذوق و شوق به تصویر امام نگاه میکرد.
***
شبی که بوکان تازه سقوط کرده بود، من در ارتفاعات مشغول نگهبانی بودم. اوضاع آشفته به نظر میرسید. از نیمههای شب بود، که ناگهان سیاهی متحرکی به چشمم خورد. ایست دادم. خوب که دقیق شدم. محمد بود با گالن بزرگ آب بر سرش و مقداری غذا که به دوش میکشید. فرماندهمان بود اما برای تهیه غذا خودش اقدام میکرد.
سید محمدعلی حسینینسب
***
فرماندهی سپاه و آموزشهای نظامی باعث نشده بود کار فرهنگی فراموشش شود. در فرصتهایی که یزد بودیم به دبیرستانها سر میزدیم. من آموزش سلاح میدادم و او مباحث عقیدتی انقلابی را مطرح میکرد. با همین فعالیتهایش تعداد زیادی از جوانان جذب فعالیتهای انقلابی و سپاه شدند. شهیدان انتظاری و اشرف و ... سردارانی بودند که به واسطه او جذب سپاه و بعدها از افتخارات دفاع مقدس شدند.
سید محمدعلی حسینینسب
***
بیباک
دل نترسی داشت، شجاعتش از کودکی زبانزد بود. پنجم اردیبهشت هم او موتورهاي آمريكايی و جيپ را به كنار جاده آورد. بعد هم درون هليكوپتر رفت وغنايم و اسناد جنگی « شيطان بزرگ » را دید زد. وقتی که ارتشيها و پاسداران حاضر در صحرا طبس، منطقه را از 3 كيلومتري محاصره كرده بودند و هیچ کدام پيش نميرفتند.
***
کامیون آرد
بار آرد به موقعيت ما در كردستان رسيده بود. وقتی متوجه شدیم که محمد را سر تا پا سفید دیدیم. به تنهايي گونیهای آردها را به پشت گرفته و در انبار جا داده بود. دورش را گرفتیم و باقی بار را ما خالی کردیم. ولی راننده كاميون آرد، دهانش باز مانده بود. از طرز حرف زدنمان با محمد تازه متوجه شده بود که فرماندهمان است.
***
نشان فرماندهی
در كردستان معمولاً فرماندهان كلت به كمر ميبستند. دو كلت كمري براي محمد فرستاده بودند. در حقيقت بچهها براي محمد درخواست كرده بودند تا فرماندهياش مشخص شود. اما محمد زیر بار این درخواست نمیرفت. میگفت: «من احتياجي ندارم، به برادران راننده بدهيد تا در مسير رفت و آمد در جادهها تأمين باشند.» بعدها فهميديم چون اين كلت نشانه فرماندهي او ميشد، به خاطر اينكه اندك غروري او را نگيرد حاضر نشد آن را به كمر ببندد .
همرزمان شهید
***
آخرین لحظات
لحظاتي قبل از اينكه به طبس برود، چهرهاي مصمم
و با نشاط داشت؛ انگار که روی ابرها راه میرود. موقع خداحافظي گفت: «من ميروم،
هر چه شما كردي و پدر و مادرم. شما را به خدا ميسپارم.» از اين نگاه و شيوه حرفش
احساس كردم كه محمد شهيد ميشود و اين آخرين سفر اوست.
همسر شهید
***
اولین نفر
همیشه در کار خیر جزء اولین نفرها بود. بعد از فرمان حضرت امام در مورد مسائل كردستان، درنگ نکرد و نخستين نفري بود كه براي اعزام نامنويسي كرد. در كردستان به حدي مخلص، فعال و جسور بود كه او را به عنوان فرمانده منطقه عمليات غرب انتخاب كرده بودند. بسياري از مسئولان و فرماندهان رده بالاي سپاه در آن زمان تحت امر او بودند.
همسر شهید
***
اول دیگران
محمد همیشه در موقع غذا خوردن نرمههای نان و غذاهای بدتر را استفاده میکرد، تا بهترش را دیگران و مخصوصاً من بخورم. هر چه اصرار میکردیم که غذای خوب بخورد، به نحوی صحبت را عوض میکرد. با خنده و با رفتار مخصوصی که داشت کاری میکرد تا ما از اصرار دست برداریم. خودش را به این کار عادت داده بود.
پدر شهید ـ زندهیاد حاج شیخ علیاکبر منتظرقائم
***
انس ذاتی
زمانی که از فردوس به یزد آمدیم، محمد کلاس سوم دبستان بود. وسط سال نام او را در مدرسه اسلامی رمضانی که توسط مرحوم حجتالاسلام حاج سید علی محمد وزیری(ره) تأسیس شده بود نوشتم. وقتی خبر آورد که در مدرسه، سوره یاسین را به او یاد دادهاند خیلی خوشحال شدم و یک تقدیرنامه برای معلمش فرستادم. با همه این احوال، محمد خودش ذاتاً انس و علاقه عجیبی به نماز، قرآن و روزه داشت و به غیر از آن انس و علاقهای نشان نمیداد. شاید ثلث سال را روزه بود. بدون اینکه ما بفهمیم، اول شب غذا میخورد و روزه میگرفت.
پدر شهید ـ زندهیاد حاج شیخ علیاکبر منتظرقائم
***
آمادگی جسمانی
محمد از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود. یادم هست زمانی که با ایشان به کوهنوردی میرفتم. ایشان جلو جلو میرفت. با وجود اینکه مسافت زیادی را طی کرده بودیم و من خسته شده بودم ولی ایشان سرحال بود. وقتی من میگفتم بیا استراحت کنیم، خسته شدهام، میگفت: «نه بیا برویم یک کمی بالاتر استراحت میکنیم و بالاخره با این صحبتشان من را تا مسافت زیاد دیگری همراه خود میبرد. وقتی به آبشار دوقلو میرسیدیم لباسش را بیرون آورد و زیر آبشار در حالی که آب بسیار سردی داشت ایستاد. گفتم: «سرما میخوری، چرا این کار می کنی؟» گفت: «انسان باید بدنش را مقاوم باشد تا بتواند در برابر شکنجهها و ضربات دشمن استقامت کند.»
مهدی منتظرقائم(برادر شهید)
***
در منطقه کردستان پای تپه بوکان، استخر کوچکی ساخته بودیم. یک بار محمد را در استخر دیدم. تا من نشسته بودم بیرون نمیآمد، همین که چند قدم از آنجا دور شدم، از استخر بیرون آمد. اثرات سوختن آتش سیگار و شکنجهها روی بدنش کاملا مشخص بود. نمیخواست کسی اوضاع بدنش چیزی بداند.
***
توالت شور یزد
یک بار از کنار توالتهای سپاه عبور میکردم. متوجه شدم کسی مشغول نظافت آنجاست. نزدیک که رفتم جا خوردم. محمد بود. فرمانده سپاه یزد. اصرار کردم تا من این کار را انجام بدهم ولی او قبول نکرد و گفت: «فرقی نمیکند خودم انجام میدهم.» کردستان هم که بودیم همین کارها را انجام میداد. اگر میدید ظرف کسی کثیف است برمیداشت و میشست بدون اینکه به او تذکر دهد یا اگر جوراب کسی بو میداد آن را بر میداشت و میشست. بعد از این کارها، افراد خجالت میکشیدند و کارهای شخصیشان را خودشان انجام میدادند.
رضا دورایران
***
افطار زیبا
آن روز آذوقهها را آورده بودند. محمد یک گونی هندوانه را به من داد و یکی را روی پشتش گذاشت و با آنکه مسیر طولانی بود ولی پیاده به سمت تپههای بوکان که محل استقرار نیروهای یزدی بود راه افتادیم. در مسیر با صدای خوشی برایم قرآن میخواند و اشک از چشمهایش سرازیر بود. هنگامی که رسیدیم هندوانهها را تقسیم کرد. چیزی نگفت که روزه است. نیروها مقدار کمی از قرمزی ته هندوانه را جا گذاشته بودند. بعد از اذان دیدم محمد همان مقدار قرمزی ته هندوانه را میتراشد و با نان خشک ته سفره افطار میکند.
***
هم دردی
همیشه به فکر مستمندان بود. جهت خرید جهیزیه و تهیه مسکن کمکشان میکرد و برایشان آذوقه تهیه میکرد و از ما میخواست برایشان ببریم. یکبار که خودش همراه ما بود، سه گونی برنج خریدیم و حرکت کردیم. در مسیر محمد گفت: «یک هندوانه هم بخر.» گفتم: «برای چه؟» گفت: «حالا بخر.» خریدیم و حرکت کردیم. آنجا که رسیدیم دیدم جلوی فرزند کوچکشان یک کاسه کوچک ماست گذاشته و او دارد نانهای خشک کف سفره را در ماست زده و میخورد. محمد کنارش نشست و با او چند لقمهای خورد. متوجه پدرم و مادر کودک شدم. دیدم آنقدر دلشان خَش شده است(لذت میبرند) که اشک در چشمهایشان جمع شده است. بعد محمد از کودک سوال کرد: «میوه خوردهای؟» او گفت: «نه!» محمد به من گفت: «برو هندوانه را بردار بیاور.» رفتم و هندوانه را آوردم. آن وقت بود که متوجه شدم برای چه کسی میخواست هندوانه بخرد.
***
شکوه شهادت
بلندگو كه صدايم كرد از پله ها با اكراه بالا رفتم. صبح زود بود و صبحانه ميخوردم. از پشت گوشي صداي لرزاني گفت:«عباس … هستم از يزد. پدر- مادرتون تهرونند ؟» گفتم : «بله» بغض توي گلويش گره خورده بود، ادامهداد: «محمدآقا، زخمي شده است، زودتر بيائيد.» دردي كه از صدايش ميباريد خبر دارم كرد. بي مقدمه و محكم پرسيدم: «شهيد شده؟» آهسته جواب مثبت داد! انگار پاسخي كه داد مثل سنگ سنگيني در درياي اشك يا اقيانوس حيرت پرخروش غرق ميشد، كه خفه و گنگ بود؛ يا از ته چاه ناباوري و حسرت برميآمد كه كوتاه بود. اما من تعجب نكردم، خبري را كه مدتها منتظرش بودم دريافتهام، خبري كه كاملاً آماده شنيدنش بودم فقط گفتم: « به خدا ميدانستم او بالاخره شهيد خواهد شد.»
مرحوم حسن منتظرقائم(برادر شهید)
***
بزرگترین آرزو
قبل از شهادتش، برای مقدمات ازدواج مهدی (فرزند کوچکم) رفته بودیم تهران. ناگهان مهدی که زودتر از همه مطلع شده بود، به خانه آمد و گفت که محمد در یزد تصادف کرده است. آن موقع، من از طبس رفتن محمد خبر نداشتم. تا به یزد رسیدم و دیدم جلو کوچه مشکی آویزان کردهاند. همانجا گفتم: «پسر من عاشق شهادت بود، نباید پارچه مشکی زد. محمد به آرزوی خود رسیده، باید پارچه سفید آویزان کنید.» روز تشییعش هم گفتم که با ملحفه او را هم سفیدپوش کنید. محمد سومین شهید یزد بعد از انقلاب بود. بعد از او این کار سنت شد و بقیه شهدا را هم سفیدپوش کردند. برای آنکه آنها خودشان به استقبال شهادت رفتند.
پدر شهید ـ زندهیاد حاج شیخ علیاکبر منتظرقائم
***
پیام سری
تلفن محرمانه در کاخ سفید به صدا درآمد. منشی مخصوص رئیس، گوشی را برداشت و با اضطراب به اتاق رئیس جمهور وصل کرد. مکالمه فرد ناشناس ۲۰ دقیقه طول کشید؛ پس از پایان مکالمه، رئیس جمهور بهسرعت از منشی خواست تا یادداشتی را که در پاکت قرار داده شده به ستاد کل بفرستد. پس از فرار آمریکاییها از ایران، کاخ سفید اعلامیهای پخش کرد: «آمریکا در عملیاتی در صحرای طبس جهت آزادی جان گروگانهای اسیر در ایران با شکست روبهرو شد و اسناد سری و مهمی در درون هلیکوپترها به جای مانده است.» به یک ساعت نکشید فانتومهای ایرانی به دستور مستقیم بنیصدر(که در آن زمان سمت فرماندهی کل قوا را داشت) هلیکوپترهای به جا مانده از عملیات آمریکاییها را بمباران کردند و اسناد سری و مهم باقیمانده در آتش سوختند.
***
میان آن صحرای تفدیده طبس هم به فکر جبهههای غرب بود. منتظرقائم بعد از دیدن هلیکوپترهای آمریکا خوشحال و خندان گفت: «خوب، این هم ۵ تا هلیکوپتری که در کردستان از دست دادیم، خدا رسانده است.» و خودش به سمت یکی از هلیکوپترها رفت. آخر هم یکی از همان چرخبالها، بال پروازش شد.
منبع:
ققنوس عشق، صدرالدین دهقان