
به گزارش خبرگزاری بسیج از بیله سوار، شهيد اكبر سالم در دومين روز از مردادماه 1342 در خانواده مذهبي 9 نفره كه عشق در آغوش و بخشش در سينه داشت در روستايي كه چشمة زلال گذشت و ايثارش زبانزد خاص و عام است روستايي به نام گوگ تپه بيله سوار چشم به جهان گشود.
پدرش علي سالم و مادرش مهپاره قلي زاده هر دو بي سواد بودند . پدرش با شغل شريف كشاورزي زندگي را اداره مي كرد .
پدرش خاطره زمان تولد اكبر را چنين نقل مي كند : من از مسافرت بر مي گشتم كه يكي از فاميل ها با خوشحالي آمد . جلو راهم رو گرفت و گفت مژده بده فرزندت پسره . من هم با خوشحالي بقيه راه تا خانه را دويدم .
در دوران خردسالي اكبر همبازي و همنشيني به نام صمد اكرامي داشت كه خيلي همديگر را دوست داشتند و هميشه با هم بودند حتي زمان اعزام به جبهه و عاقبت نيز با هم شهيد شدند و اولين شهداي گلگون كفن گوگ تپه بودند .
دوران كودكي اكبر شروع شده بود ( 6 – 12 سالگي ) و او بايد در مدرسه براي تحصيل ثبت نام مي كرد و از آنجايي كه از همان كودكي از تربيت خانوادگي خوبي برخوردار بود براي موفقيت در تحصيل سعي و تلاش بسياري مي نمود .
پدرش خاطره جالبي در اين باره ذكر مي كند : كه شور و اشتياق كودكي براي پي بردن به حقايق را نشان مي دهد . و مي گويد اكبر بيشتر تلاشش در اين بود كه از اصل هر چيز سر دربيارد به عبارت ديگر كنجكاو بود وقتي كه كتاب بدست مي گرفت سعي مي كرد معني كلمه اي را كه مي خواند بفهمد .
اكبر در مدرسه از رفيق و دوستان صميمي بي نصيب نماند شاگرد ممتاز كلاس بود و با همكلاسي هايش رابطه خوبي داشت . ايام از پي هم سپري شدند و شهيد اكبر دوازده ساله شد و ديگر زمان آن رسيده بود كه وارد مقطع راهنمايي در مدرسه هفده شهريور بيله سوار شود علاقه شديد و وافرش به درس خواندن موجب شد كه گامهايش را هر چه محكمتر و اراده اش را هر چه استوارتر كند .
بهتر از قبل درس مي خواند . هميشه شاگرد ممتاز مي شد . بطوري كه معلمانش از ايشان تشكر مي كردند و تشويقش مي كردند تا هر چه بيشتر موفق شود رابطه دوستي اش با صمد اكرامي عميق تر شده بود در اوقات بي كاريش به كمك پدر در كار كشاورزي مي شتافت .
اكنون اكبر هفده ساله شده بود و زمان آن رسيده بود كه در دبيرستان هفده شهريور بيله سوار در رشته اقتصاد تحصيل كند با اين وجود سرنوشت منتظر نشسته بود تا خوشبختي اسمان را در پشت جبهه ها تقديم او كند روز به روز افكارش با ديدن اوضاع و احوال مملكت و شنيدن درگيريهاي پي در پي دگرگون مي شد .
حساسيتش در مورد مسائل ديني و مذهبي موجب شد تا خواستار جامعه اي اسلامي همراه با صلح و آرامش باشد احترام به والدين و بزرگترها و معلمان سرلوحه رفتارش بود .
برادرش محبوب سالم از مهرباني هايش مي گويد : با اينكه اكبر چند سالي از من كوچكتر بود ولي در امر اخلاق نمونه بود فردي دين دار و متدين كه در چهره اش جز مهرباني چيز ديگري نمايان نبود در ايام جواني اوقات بيكاريش را به مطالعه و ورزش مي پرداخت و همچنان با شهيد صمد اكرامي دوستي صميمي داشت .
در برابر مشكلات چون كوهي استوار مي ايستاد و سعي مي كرد هميشه مشكلاتش را يك تنه و تنهايي و با توكل به ايزد منان حل كند . بزرگترين آرمان و هدفش پيروزي و پيشرفت كشورش بود آرزو داشت درس بخواند و دكتر شود .
پدرش از الهام دروني شهيد چنين مي گويد : من به سلامت و به همراه دعاي خير شما به جبهه مي روم اما ديدار دوباره ، زماني خواهد بود كه من شهيد شده ام . و همين طور هم شد عقيده اش در مورد جنگ اين بود كه براي برپا داشتن اسلام و نگه داشتن انقلاب و حفظ آبروي مملكت بايد از جان گذشت . زماني كه راهپيمايي هاي مدام و شجاعت مردم غيور را مي ديد او نيز به وجد مي آمد .
برادرش مي گويد : من مخالف جبهه رفتن اكبر بودم و وقتي فهميدم به همراه پدرم به سپاه اردبيل مراجعه كردم تا با حذف نامش او را برگردانيم . ولي اين برگشتن او را آرام نكرد . با اين همه به همراه دوست صميمي اش صمد اكرامي به كرمانشاه اعزام شدند .
پدرش مي گويد : زمان شهادتش خون گريه كردم اما از طرفي ديگر خوشحال بودم از اينكه فرزندم در راه خدا شهيد شده . شجاعت اكبر برايم تأمل برانگيزبوده ، با اينكه مي دانست راهي كه مي رود برگشتي در آن نيست ولي با اين همه با خوشحالي و افتخار به پيشواز شهادت پر كشيد .
آقاي مجيد علي زاده يكي از دوستان شهيد اكبر سالمي گويد :من با اكبر ضمن اينكه هم محله بوديم در دوران مدرسه اشنايي بيشتري نسبت به هم پيدا كرديم . شهيد اكبر سالم محبوبيت خاصي در بين دانش آموزان داشت به مانند سرور و مولايش علي (ع) به بچه هاي بي بضاعت محرمانه و مخفيانه ياري مي رساند يا در اين راه پيش قدم مي شد و با هماهنگي انجمن اسلامي به اين كار خدا پسندانه مبادرت مي ورزيد با جريانات و افكارات ضد انقلابي مي جنگيد و اجازه نمي داد با حرفهاي پوچ و واهي ذهن مردم را شست شو دهند .
و سر انجام دو ماه بعد از جنگ و دفاع از ايران و اسلام در تاريخ نهم مهرماه 1361 در منطقه عملياتي مسلم بن عقيل در جبهه سومار و در درگيري با نيروهاي بعثي عراق با اصابت تركش از ناحيه شكم و پشت به مقام شامخ و درجه رفيع شهادت نائل شد .
و پيكر پاكش را در گلزار شهداي گوگ تپه به خاك سپردند.
گوشه اي از وصيت نامه اكبر سالم :
هر چه قدر عمر كنيم بالاخره روزي با مرگ طبيعي خواهيم مرد . چه بهتر كه امروز كه وقت امتحان پس دادن است و وقت حمايت و كمك دين اسلام است جان خود را فداي اسلام كنيم من يك تن دارم و آن را فداي اسلام و ميهنم مي كنم . جان ما عزيز تر از جان شهداي كربلا نيست .
روحش قرين شادي و راهش مستدام