گفتوگو با یکی از فرماندهان مدافع حرم
با پدر محمدحسین، سال64 در منطقه عملیاتی والفجر8 آشنا شدم. مدتها آنجا با هم بودیم. آن موقع محمدحسین شیرخواره بود. سالها از این آشنایی گذشت و محمدحسین در خانواده مذهبی و ولاییاش رشد کرد. جوان بسیار مودبی بود. صمیمیت من با پدرش آنقدر زیاد بود که هیچ وقت نمیشد موقع دیدن همدیگر یا وقت خداحافظی، مزاح نکنیم. توی این شوخی کردنها هیچ وقت یادم نمیآید که محمدحسین ورود کرده باشد. بچهای بود که همیشه حد خودش را میدانست. جوان با اخلاق و کم صحبتی بود.

شنیده بودم که در سپاه مشغول شده، اما نمیدانستم کجا. تا این که امسال برای اولین بار، هفته اول مهر، ایشان را در قرارگاه عملیاتی حلب دیدم. تصور کردم محمدحسین آنجا مسئول دفتر قرارگاه است، اما در اولین جلسهای که در قرارگاه تشکیل شد و در آن شرکت کردم، متوجه شدم محمدحسین در ردیف مسئولان و فرماندهان قرارگاه نشسته و در مورد مسائلی که درباره منطقه عملیاتی عنوان میشود، صحبتهایی میکند. برایم خیلی جالب بود. مانده بودم چرا و چطور محمدحسین توی این قضیه ورود کرده. از بغل دستیام پرسیدم: ایشون اینجا چه کاره هستند؟! او گفت: عمار رو میگيد؟ آن موقع نمیدانستم که او بین بچهها به عمار معروف است. بهاش اشاره کردم و گفتم: نمیدونم. این آقای جوان رو میگم. گفت: ایشون عمار، فرمانده تیپ سیدالشهدا(س) هستن.
یک لحظه جا خوردم. مانده بودم چطور این جوان، با این سن و سال کم به این جایگاه رسیده! اصلا با وجود رابطة نزدیک من و پدرش، چطور او از سوریه رفتن محمدحسین و فعالیتش در این زمینه چیزی بهام نگفته؟!
سابقه آشنایی خانوادگی، دلیل خوبی برای باز کردن سر صحبت با او بود. تمام مدت جلسه منتظر فرصتی بودم تا با هم گپ بزنیم. تقریبا یک ساعت بعد، این فرصت فراهم شد. محمدحسین بهام گفت که حدود سه سال است به سوریه و مناطق مختلف درگیریاش رفت و آمد دارد. این سال آخر هم توی تیپ سیدالشهدا(س) خدمت میکرده و مسئولیت عملیات تیپ بر عهدهاش است. محمدحسین خیلی باحوصله از عملیاتی که در لاذقیه انجام داده بود، برایم حرف زد. به لطف خدا، آنجا پیروزیهای درخشانی به دست آورده بود. بعد از آن، عملیاتهایی هم در شمال شرق حلب انجام داده بودند، اما چون تعداد نیروهای دشمن خیلی بیشتر از او و نیروهایش بود، توی محاصره میافتند كه نهایتا به لطف خدا، توانسته بودند از محاصره دربیایند.
منطقه بعدی، منطقه عملیاتی نصر، در قسمت جنوب حلب بود. اینجا هم با توجه به این که فرمانده تیپ حضور نداشت، محمدحسین جای او کارها را انجام میداده. یگانی که در آن منطقه بیشتر رویش حساب باز میکردند و هرجا که مأموریت سختتری بود، به سراغ آن میرفتند، همین تیپ سیدالشهدا(ع) بود. نیروهای این تیپ، سوری و از نیروهای حیدریون بودند. عمار، نقش فرماندهی تیپ را داشت. او در تمام مراحل عملیات نصر، تیپ را مدیریت و هدایت میکرد و بهترین دستاوردها را در هم در طول این عملیات داشت. اگر ما بخواهیم از بین واحدهایی که در عملیات نصر، عملیات کردند، بهترین را نام ببریم، با خیال راحت میتوانیم از یگانی که میان بقیه میدرخشید و نامش سیدالشهدا(ع) بود، اسم ببریم.
وقتی سابقه مستشاری محمدحسین را از زبان خودش شنیدم و همچنین تعاریفی که دیگران از او میکردند، خیلی تعجب کردم. باورم نمیشد او اینقدر در رزم و اطلاعات و عملیات پیشرفت کرده باشد و نقش کلیدی داشته باشد. از جلسه که آمدیم بیرون، تصمیم گرفتم او را بیاورم به جمع بچهها و مسئولان خودمان.
***
من و شهید همدانی برای بچههایی که از ایران اعزام میشدند، جلساتی میگذاشتیم و در آن جلسات از نیروهایی که سابقة مدیریتی و تاثیرگذاری در سوریه داشتند، میخواستیم که بیایند و برای آنها صحبت کنند. با شهید همدانی دوستی قدیمیای داشتم. خیلی با هم جور بودیم طوری که حتی در رسمیترین جلسات هم سر به سر همدیگر میگذاشتیم.
چون دوست داشتم محمدحسين تجارب عملیاتی و آموزشیاش را در اختیار نیروهای ما قرار بدهد، از او و معاونش دعوت کردم. دو جلسه آمدند و در مورد تاکتیکهای نیروهای مسلح داعش و النصره و عملیاتهای آفندی و پدافندی صحبت کرد. حرف او این بود که اگر ما بخواهیم بر شرایط سوار شویم، در عملیاتها باید چه کار کنیم. مثلا در بحث کمینها باید چطور رفتار کنیم و در بحث تلههای انفجاری که مهمترین ابزار تروریستها در سوریه است، چه کار کنیم. توی حرفهایش مدام تاکید داشت که باید طوری رفتار کرد که کمترین تلفات را داشته باشیم.
توی آن دو جلسه، محمدحسین واقعا تجربههای باارزشی در اختیار بقیه نیروها گذاشت. او، هم از تجربههایش میگفت، هم رفتار دشمن را تحلیل میکرد. فرد مسلطی بود. مثلا وقتی از او سوال میکردی که در مورد نحوه رزم دشمن در حالت پدافندی و دفاع از منطقه توضیحاتی بدهد، خیلی دقیق و ریز توضیح میداد؛ طوری که انگار سالهای سال است با دشمن حشر و نشر دارد و خیلی خوب رفتارهایشان را میشناسد. در مورد شیوههای مقابله با آنها هم خیلی خوب تحلیل ميكرد. برای هر اقدامی از سمت دشمن، یک راه کار مخصوص داشت. کل منطقه جنوب حلب، منطقه مهمی بود. شیوه کار دشمن هم طوری بود که زیاد نیروهایش را توی خط نگهنمیداشت. شاید به این دلیل که میخواست از کاری که باعث خستگی و استهلاک نیروهایش شود جلوگیری کند. به خاطر همین، خطوط پدافندی که معمولا حالت عملیاتی ندارند، با حداقل نیرو تامین و حراست میشوند. تمام این نکتهها و رفتارها، یک الگوی خاص داشت که مقابله با آنها واردی میخواست.
***
حدود چهل روز قبل از شهادتش یعنی هفتم مهر، او توی یک پادگان برای بچهها صحبت میکرد. داشت برای نیروهای تازه وارد، شرایط منطقه را توجیه میکرد. توی آن جلسه، سردار شهید همدانی هم بود. جلسه که تمام شد، قرار شد با ایشان و عمار و چند تا از فرماندهان محورها، به بازدید از خطوط مختلف برویم. توی راه، وقتی من و محمدحسین با هم حرف میزدیم، سردار همدانی متوجه شد که عمار من را «عمو» صدا میکند. آمد بهام گفت: فلانی، ماجرا چیه؟ مگه شما از قبل با هم آشنایی داشتید؟! گفتم: من این بچه رو از نوزادی تا الان میشناسم و با خانوادهشون رفت و آمد دارم. تا این حرف را زدم، سردار همدانی رو کرد به محمدحسین و گفت: آخه تو چرا به این میگی عمو؟! اصلا میدونی این چه آدمیه که هی بهاش میگی عمو؟! از من میپرسی، بیخیالش شو و ارتباطت رو باهاش قطع کن! این آدم، آدم خوبی برای معاشرت نیستها! سابقهاش دست منه... از من گفتن بود!»
محمدحسین هم سرش را انداخته بود پایین و فقط لبخند میزد. بهاش گفتم: ببین عمار جان! من عموی تو هستم. ما یک عمره که با هم رفت و آمد داریم و نون و نمک همدیگه رو خوردیم. قرار هم هست ایشالا از این به بعد هم مثل قبل با هم باشیم، اما ایشون چی؟! سردار همدانی اومده برای ماموریت. اصلا معلوم نیست بعدش او رو ببینی یا نه! پس خوب حواست رو جمع کن که من رو بهاش نفروشی!» از حرفم، شهید همدانی زد زیر خنده، اما این جوان جملهای حرف نزد و فقط لبخند زد. خیلی حد و حدود خودش را میدانست.

با شهید همدانی و محمدحسین، از خطی که مسئولیتش با او بود، بازدید کردیم. نزدیک غروب بود که برگشتیم توی مقرشان و نماز جماعت خواندیم. بعد از نماز، محمدحسین از شهید همدانی خواست که چند جمله برای نیروهایش صحبت کند. خودش بچهها را جمع کرد، یک نفر را هم گذاشت تا صحبتهای سردار همدانی را برای نیروهای عربزبان ترجمه کند.
صحبتهای شهید همدانی به آخر رسید و خطاب به جمع گفت «دعا کنید که آخر عمری، خدا ما را عاقبت به خیر کند و به بهترین شکل ما را پیش خودش ببرد.»
***
چندین بار در جلسات مختلفی که در جاهای متفاوت با سردار سلیمانی داشتیم و عمار هم حضور داشت، به خوبی متوجه توجه و علاقه حاج قاسم به عمار شدم. در جلسات و بازدیدها هم میدیدیم که حاج قاسم خیلی توجه به او دارد. عمار، جوان تیز، مجرب، مدیر و صاحبنظری بود. جدای بحثهای عاطفی که ممکن است برای هر فرماندهای نسبت به چنین نیرویی پیش بیاید، حاج قاسم و خیلی از فرماندهان به لحاظ مدیریتی، توجه ویژهای به عمار و نظریاتش داشتند. شاید الان مصلحت نباشد که خیلی از مسائل عنوان شود، اما خیلی وقتها حاج قاسم، عمار را در مناطق و محورهایی میگذاشت که امکان موفقیت عملیات در آنجا توسط اشخاص دیگر، کم بود.
***
آخرین باری که شهید را دیدم، دو روز قبل از شهادتش بود. در روستایی بود که در آن مستقر بودیم. در مقری که بچههای عمار آنجا رفت و آمد داشتند. برای انجام کاری رفته بودم آنجا که دیدم محمدحسین یک حوله گرفته و میخواهد برود حمام. کارم که تمام شد و خواستم برگردم، دیدم از حمام آمده بیرون. با او دست دادم و روبوسی کردم. بعدش هم خداحافظی کردم و رفتم.
پس فردای آن روز، خبر شهادت محمدحسین را شنیدم. شب قبلش، بیسیم کنار دستم بود و تا صبح، مرتب صدای محمدحسین را میشنیدم. حتی تا ساعت شش صبح هم صدای او را داشتم، اما بعد از آن دیگر صدای او را نشنيدم. دیدم به جای عمار، مرتب شخص دیگری را خطاب قرار میدهند. قدری شک کردم، اما به کسی دسترسی نداشتم تا علت را بپرسم. تا ساعت هشت صبح، همانطور بیخبر بودم. ساعت هشت که شد، یکی از بچهها خبر شهادت عمار را بهام داد و گفت که همزمان با طلوع آفتاب در شمال روستای سابقیه به شهادت رسیده.
خبر شهادتش خیلی سریع دهان به دهان گشت. اکثرا عمار را میشناختند. حدود ساعت ده صبح رفتم پیش نیروهای خودم. بهام گفتند که عمار دیشب پیش ما بود و بهمان گفت که فردا قرار است عملیات بکنیم، از شما هم میخواهیم که ما را پشتیبانی کنید تا بتوانیم خوب عمل کنیم.
محمدحسین خیلی جلو رفته بود. مدل نیروهایی که در آن منطقه عمل میکنند طوری است که حتما باید فرماندهشان جلو و در کنارشان باشد تا آن نتیجه مورد نظر از آنها سر بزند. عمار هم این موضوع را میدانست و شانه به شانه نیروهایش بود.
***
در مورد عمار، حرف ناگفته زیاد است. یک فرمانده، هم باید مقبولیت داشته باشد، هم مشروعیت. وقتی کسی را برای فرماندهی يك محور انتخاب میکنند، در حقیقت مشروعیت لازم را به او میدهند، اما مقبولیت نکتهای است که وقتی میخواهیم کسی را بالا سرِ خط و عدهای بگذاریم، باید به آن خیلی توجه داشته باشیم. این مقبولیت است که باعث هدایت نیروها و درک متقابل میشود. من به خطوطی که عمار در آنها حضور داشت، تردد داشتم و با چشم خودم میدیدم که نیروهای ایرانی و غیرایرانی چقدر به او احترام ميگذارند و مطیع و فرمانبردارش هستند.
بعد از رفتن محمدحسین، توی جلسات مختلف با افسوس فراوان از شهادت او و جای خالیاش حرف به میان میآمد.
***
ما از نسل دفاع مقدسیم. من، جوانان و نوجوانانی را که با شجاعت و احساسات پاکشان به جبهه میآمدند، به خوبی به یاد دارم. جوانانی تا پای جان مقاومت میکردند و حماسههای زیادی خلق میکردند، اما بعد از پایان جنگ به نظر رسید که دیگر این مسائل تمام شده و هیچ خبری از آن جوانها نیست و آنها دیگر تکرار نمیشوند. خیلیها این نظر را داشتند. این که دیگر در این حال و اوضاع، نیستند کسانی که با توجه به شرایط جدید، بخواهند فداکاری کنند و با جان، پای آرمانهایشان ایستادگی کنند، اما خلاف این قضیه در جنگ سوریه ثابت شد. امثال شهید محمدخانی به ما ثابت کردند که اینطور نیست. وقتی به رفتارهای او و رفقایش، به علایق و به اعتقاداتش نگاه میکردیم، واقعا صحنههای دفاع مقدس برایمان مجسم میشد.
این همان نکتهای است که خیلیها از درکش عاجز هستند. همانها که ایام دفاع مقدس و رشادتهای بسیجیها را ندیدند و امروز با دیدن این از خود گذشتگیها، میگویند که اینها را شستوشوی مغزی دادهاند. در صورتی که این صحنهها برای امثال ما که در جنگ حضور داشتهایم فقط تجدید خاطرهای است از آن مردان بیادعا. تازه این در شرایطی است که درک جنگ و حضور در جبهه سوریه با حضور در جبهههای دفاع مقدس خیلی متفاوت است. سوریه دو هزار متر دورتر از خاک ماست. کشوری غریب با مردم، فرهنگ و زبانی متفاوت که زندگی در آن، خیلی هم راحت نیست. در زمان جنگ، وقتی نیروها جبهه میرفتند، مردم با اسپند و قربانی کردن گوسفند و سلام و صلوات بدرقهشان میکردند. رسانهها هم این اعزامها را پوشش میدادند، اما در سوریه، هیچ کدام از این خبرها نیست. بچهها برای اعزام به سوریه، آنقدر غریبانه میروند که اصلا کسی متوجه نمیشود. این ویژگیهایی که در این نوع دفاع از انقلاب اسلامی در آن سوی مرزهای ما هست، امید و چشمانداز مثبتی در نسل جوان ما ایجاد کرده که نشان میدهد آیندة انقلاب اسلامی، آینده درخشاني است.
اگر کسی تصور ميکند که دشمن با فشارهایش میتواند ما را به زانو درآورد، باید دانست که این نسل را خوب نشناخته. امروز امثال محمدحسین، وجود دارند افرادی که در خطوط مختلف، نقشهای مهم ایفا میکنند. جوانانی که اگر تلاش شبانهروزیشان نبود، امروز ما میبایست در حدود و مرزهای خودمان به جنگ با دشمن میرفتیم و هر روز تعداد زیادی از هم وطنهایمان را در این جنگ و تعقیب و گریز از دست میدادیم. این همان رویشهای انقلاب اسلامی ایران است.
یادت به خیر برادرم...
گفتوگو با راضیه محمدخانی خواهر شهید محمدحسین محمدخانی
.jpg)
حسین، همبازی دوران کودکیام بود. او متولد 9 تیر 1364 بود و من یک سال و پنج ماه از او بزرگتر بودم. برخلاف بچههایی که فاصله سنی کمی دارند و مرتب به جان هم میافتند، ما ارتباط خیلی خوبی داشتیم. پدرم سپاهی بود و آن ایام، اکثرا جبهه بود. داییام، شوهرخالهام و خیلی دیگر از مردهای فامیل هم جبهه بودند. به خاطر همین، حال و هوای خانهمان با جنگ و مسائلش عجین بود.
هفت ساله که شدم، پدربزرگم توی همان محله مهرآباد جنوبی، خانه سه طبقهای ساخت و ما رفتیم آنجا. پدربزرگ و مادربزرگم طبقه اول بودند، عمویم طبقه دوم و ما هم طبقه سوم. حالا دیگر عمهام فاطمه که از حسین 9 ماه کوچکتر بود هم به جمعمان پیوسته بود و تیم دو نفره ما را کامل کرده بود. حسین بچة پرتکاپویی بود و یک لحظه آرام و قرار نداشت. بازی ما بچهها، مخصوصا حسین «جبههبازی» بود. همیشه در حال سنگر ساختن با بالش بود. سنگرش که درست میشد، چفیهای را که بابا از جبهه آورده بود، میانداخت گردنش و میرفت توی سنگر و شروع میکرد به تیراندازی به سمت دشمن فرضی! من و فاطمه هم گاهی میشدیم دشمنش و گاهی همرزمش. توی بازی تیر میخورد و زخمی میشد. ما هم زیر بغلش را میگرفتیم و کشانکشان میبردیمش پیش مامان تا زخمش را ببندد. میگفت فقط باید مامان زخمم را ببندد، ما را قبول نداشت. مامان هم با حوصله، با همان چفیه زخمش را میبست و حسین دوباره برمیگشت توی سنگر. روزی ده بار این داستان تکرار میشد، بدون آن که کسی احساس خستگی کند. از همین بازیها و زخمیشدنها عکس هم داریم.
بابا که از جبهه میآمد، حال و هوای خانهمان عوض میشد. از رفت و آمدهای بابا به جبهه تنها تصویری که خوب توی ذهنم مانده، لحظاتی است که با حسین، پشت پنجره خانهمان میایستادیم تا عمویمان با موتورش بیاید دنبال بابا و او را ببرد محل اعزام. وقتی عمو میآمد و بابا را سوار میکرد، ما روی پنجههای پایمان بلند میشدیم و تا جایی که امکان داشت، گردن میکشیدیم و رفتن بابا را تماشا میکردیم.
خرداد سال 67 که شوهرخالهام «سردار ساعتیان» فرمانده گردان امام علی(ع) یزد شهید شد، فضای خانواده و فامیل خیلی تحت تاثیر این جریان قرار گرفت. خالهام آن موقع با دو تا پسرش ساکن قم بودند، اما بعد از شهادت همسرش آمد تهران. پسر خالههایم ابوذر و سلمان تقریبا هم سن و سال حسین بودند. با آمدن آنها، دستهمان کامل شد.
حسین توی عالم بچگی شروع کرده بود به مداحی. او میخواند و ما برایش سینه میزدیم. خسته هم نمیشد و یکسره چیزی میگرفت دستش به عنوان بلندگو و بالا و پایین میپرید و میخواند. کافی بود نوحه یا مداحیای را از جایی بشنود، از تلویزیون و از هر مجلسی که میرفتیم. آنقدر آن را تکرار میکرد که همهاش را حفظ میشد. خدا رحمت کند مادربزرگم را! بهاش میگفتیم ننهآقا. ننهآقا گوشهایش سنگین بود و به زحمت چیزی میشنید. وقتی او خانهمان بود و حسین بالا و پایین میپرید و نوحه میخواند و سینه میزد، ننهآقا صدایش را نمیشنید و فقط این طرف و آنطرف رفتن او را میدید. بعد با نگرانی رو میکرد به مادرم و با همان لهجه شیرین یزدیاش میگفت: ننه! این بچه چشه؟! چرا اینقدر وَرمجِه؟! منظورش این بود که چرا اینقدر بالا و پایین میپرد. بنده خدا فکر میکرد حسین مشکلی دارد یا چیزی میخواهد. نمیدانست از همان کودکی اتفاقاتی در وجود حسین در حال افتادن است که فردای خودش و همه ما را تحت تاثیر قرار خواهد داد.
حال و هواي هيات
حسین دوران دبستان را در مدرسه شاهد در خیابان آزادی خواند. فضای دبستان شاهد حال و هوای جبهه و شهادت را در حسین، زنده نگهداشت. دوران راهنمایی را هم توی محله مهرآباد و در یک مدرسه نمونه مردمی گذراند. تصمیم گرفته بود برود دبیرستان سپاه. آن موقع سپاه، دبیرستان مخصوص به خودش داشت که توی لانه جاسوسی بود و هر سه رشته علوم انسانی، تجربی و ریاضی را داشت. فرق دبیرستان سپاه با بقیه مدارس این بود که فارغالتحصیلهای این دبیرستان، بلافاصله جذب سپاه میشدند. حسین عاشق سپاه بود. به همین خاطر رفت آنجا. سال اول و دوم را که در مدرسه سپاه خواند، این قانون لغو شد و از آن تاریخ به بعد دیگر فارغالتحصیلهای آن مدرسه نمیتوانستند مستقیم جذب سپاه شوند و میبایست در صورت داشتن علاقه و شرایط لازم از راههای دیگر برای ورود به سپاه اقدام کنند. حالِ حسین خیلی گرفته شد. تا آن موقع خیالش راحت بود که بدون دغدغه میتواند وارد سپاه شود.
دبیرستان را که تمام کرد، کنکور داد. همان سال در مقطع کاردانی رشته عمران دانشگاه آزاد اسلامی یزد قبول شد. تصمیم گرفت برود یزد. مامان بهاش گفت: صبر کن و یک سال دیگر درس بخوان و دوباره امتحان بده، شاید همین رشته را توی تهران قبول شدی. حسین میگفت: این وقت تلف کردن است. من یزد را دوست دارم و میخواهم بروم. دیگر کسی مخالفتی نکرد. مامان توی یزد یک خاله داشت که او هم همسر شهید بود و دو پسر داشت. قرار شد حسین برود خانه آنها. حسین ترم اول را توی یزد مهمان خاله فاطمه شد، اما برای ترم دوم اصرار کرد که برایش جای جداگانهای بگیریم. میگفت اینطوری خیلی به خاله زحمت میدهم و راضی نیستم بندگان خدا به خاطر من اذیت شوند.
مامان و بابا توی یزد خانه کوچکی برای حسین اجازه کردند. خانهای که به یک چشم به هم زدن تبدیل شد به حسینیه! حسین و دو سه تا از دوستانش که قرار بود با هم توی خانه جدید زندگی کنند، دور تا دور خانه را پرچم «یا حسین» و اسامی دیگر ائمه اطهار زدند و حال و هوای خانه را حسابی هیاتی کردند. از آن به بعد، حسین پایهگذار هیاتی شد که هفتهای یک بار توی خانه خودش برگزار میشد.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
دانشگاه، سپاه، شهداي گمنام
حسين از بدو ورود به دانشگاه، وارد بسیج دانشجویی شد. فعالیتهایش رفته رفته توی بسیج آنقدر پررنگ شد که مسئولیت بسیج دانشگاه به او سپرده شد. یادم هست آن ایام تازه باب شده بود که شهدای گمنام را در تعدادی از دانشگاههای سطح کشور دفن کنند. حسین و دوستانش برای دفن شهدای گمنام در دانشگاه سراسری یزد خیلی تلاش کردند. متاسفانه در این راه با یک سری کجسلیقگیهایی که منجر به وجود آمدن دردسرهایی برایشان شد، روبهرو شدند، اما حسین بیدی نبود که با این بادها بلرزد و بخواهد پا پس بکشد. خیلی دوندگی کرد. یک طومار بلند و بالا با امضای کلی از دانشجوها جمع کرد و درخواستش را مبنی بر تحویل گرفتن و دفن شهدای گمنام در دانشگاه یزد مجددا تکرار کرد. بالاخره بعد از کلی رفت و آمد، با درخواستش موافقت شد. خیلی خوشحال بود و با همه وجودش برای برگزاری هرچه باشکوهتر مراسم تشییع و دفن این شهدا، برنامهریزی میکرد. حالا بعد از شهادت حسین، خیلی از دوستانش از عشق و ارادت حسین به این شهدای گمنام و زحمتهایی که او برای زنده نگهداشتن یادشان کشید، میگویند. عکسهایی که حسین از این مراسم گرفت و برایمان آورد، نشان میداد که شهدا با چه عشق و عزتی تشییع و دفن شده بودند. جمعیتی که برای مراسم توی دانشگاه جمع شده بود، نشان میداد زحمات حسین به ثمر نشسته است.
حضور شهدای گمنام در دانشگاه، سرچشمه برکات و خیراتی بود که شاید خود حسین هم تصورش را نمیکرد. از همان سال، کنگرهای به نام «عروج» در دانشگاه و در بسیج دانشجویی شکل گرفت که مصادف با اولین سالگرد دفن شهدای گمنام شد. امسال چهاردهمین سال برپاییاش مصادف شد با جریان شهادت حسین. کنگره عروج که شکلگیری و رشدش به برکت وجود شهدای گمنام و به همت حسین بود، کنگره شهدای دفاع مقدس بود و برنامههای خاص خودش را داشت. معمولا هر سال از سخنرانان و مداحان برجسته کشور و همچنین سرداران جنگ برای شرکت در این کنگره دعوت میشد. شرکت در آن برای عموم مردم یزد آزاد بود و حضور طیفهای مختلف توی کنگره حاکی از این بود که این شهدا و این کنگره جای خودشان را در قلب مردم باز کردهاند.
کاردانی حسین که تمام شد، بلافاصله در مقطع کارشناسی در همان دانشگاه قبول شد. با این که همه فکر و ذکرش بسیج و شهدا و هیات بود، اما اینها باعث نمیشد درس را فراموش کند و سنگر دانشگاه را خالی بگذارد. حسین مثل بچگی که عاشق مداحی بود، توی هیاتهای خودشان هم مداحی میکرد. از دوران دبیرستان، شعر گفتن در مدح ائمه اطهار را هم شروع کرده بود، اما خیلی اهل جمع و جور کردن اشعارش و درست کردن دفتر شعر نبود. تا وقتی هم که ازدواج نکرد و همسرش اشعارش را مرتب و تایپ نکرد، همینطور جسته گریخته شعر میگفت و شعر مینوشت.
حسین، یزد را خیلی دوست داشت. به خاطر فضایی که آنجا برای خودش درست کرده بود، به خاطر دوست و رفیقهایی خوبی که پیدا کرده بود، به خاطر حال و هوای معنوی که پیدا کرده بود و به خاطر خیلی چیزهای دیگر، اما به هر حال فارغالتحصیل شده بود و دلیلی برای ماندن نداشت. آمد تهران. مامان دوست داشت حالا که حسین این همه وقت از خانواده دور بوده و برای درس خواندنش زحمت کشیده، جذب کاری شود که در حوزة تحصیلات و تخصص خودش باشد، اما مرغ حسین یک پا داشت و فقط و فقط میخواست وارد سپاه شود. گذشتِ این همه سال، هیچ تغییری در تفکر و علاقه او به وجود نیاورده بود و او همچنان عاشق پوشیدن لباس مقدس پاسداری بود. مامان که علاقه او را دید، دیگر چیزی نگفت و کوتاه آمد. بابا هم حرفی نداشت و تصمیم را بر عهده خود حسین گذاشته بود.
مدافع حرم
سال1389 قبل از اتمام درسش، مسئله ازدواج حسین پیش آمد. برای حسین خیلی خواستگاری رفتیم. واقعا آدم مشکلپسندی بود. روی هر کسي یک عیبی میگذاشت. میگفت اینها هیچ کدام به روحیات من نمیخورند و به کارم نمیآیند. خودش دقیقا میدانست دنبال چه چیزی است. انگار حسین روزهایی را میدید و پیشبینی میکرد که ما نمیدیدیم. بالاخره خانم یکی از دوستانش، دختر خانمی را توی همان یزد بهمان معرفی کرد و گفت فکر میکنم ایشان همان کسی باشد که حسین آقا دنبالش است. اتفاقا خانمی را که بهمان معرفی کردند توی دانشگاه خودش بود. آنجا فقه و حقوق خوانده بود. رفتیم خواستگاری. خانواده آقای «درعلی» خانواده بسیار خوب، متین و اصیلی بودند که به لحاظ مذهبی و اعتقادی خیلی به ما میخوردند. دختر خانمشان هم همینطور بود. روحیه سازگاری با شرایط سخت که خصلت خیلی از زنان و دختران یزدی است، توی ایشان موج میزند. این حرفها را حالا میزنم، حالا که به زندگی پنج سال و نیم حسین نگاه میکنم و میبینیم شاید از این سالها، فقط یک سومش را در کنار همسرش بوده.
توی دوران عقدشان، حسین جذب سپاه شد. به محض ورود به سپاه، برای دیدن آموزشهای لازم به پادگان غدیر اصفهان رفت و بعد از 9 ماه برگشت و در دانشکده امام علی(ع) مشغول به تدریس شد.
بعد از ازدواج آمدند تهران و اینجا ساکن شدند. چیز زیادی از شروع زندگیشان نگذشته بود که قضیه سوریه رفتن حسین پیش آمد. بدون هیچ مخالفتی از سمت همسر و مامان و بابا رفت سوریه. رفتن و آمدنش حدود دو ماه طول کشید. از آنموقع بود که رفت و آمدهایش به سوریه در قالب «مدافع حرم» شروع شد. چند وقت بعد که خدا «امیرحسین» را بهشان داد، گفتیم شاید دلش گرم شود و بیشتر اینجا بند شود، اما این اتفاق نیفتاد. حسین فوقالعاده بچه دوست بود؛ درست مثل بابا. وقتی که بود، دیگر امیرحسین روی زمین نبود. یا بغلش میکرد و راه میبرد، یا با او بازی میکرد، یا میگذاشتش روی پایش و میخواباندش. طوری با بچه سرگرم میشد که صدای همهمان درمیآمد. میگفتیم: نکن این کارها را. اینطوری او را وابسته خودت میکنی و حسابی بغلیاش میکنی. آن وقت كه میروی، مادرش را اذیت میکند. گوش به حرفمان نمیداد و میگفت: نه! من تا هستم امیرحسین نباید روی زمین بماند. بعدش هم خدا بزرگ است و خودش کمک مامانش میکند.
با این که عاشق زن و بچه و زندگیاش بود، اما بارش را برای رفتن بسته بود؛ طوری که هیچ کس و هیچ چیزی نمیتوانست جلودارش شود. مخصوصا که حالا نام حضرت زینب(س) هم در ميان بود. بین اهل بیت و ائمه اطهار ارادت خاصی نسبت به حضرت زینب(س) داشت. در قضایای مربوط به دفاع در سوریه خیلی تودار بود. با این که ما خودمان خیلی با این فضاها غریبه نبودیم و از شرایط آنجا تصوراتی داشتیم، اما حسین آدمی نبود که بشود از او چیزی در این مورد شنید. توی این جریان خیلی محتاط بود و نم پس نمیداد! فقط گاهی میدیدیم با بابا نشستهاند کنار هم و در گوش همدیگر پچپچهایی میکنند. آن موقع بود که میفهمیدم دارند از آنجا حرف میزنند و دلشان نمیخواهد کسی متوجه شود که چه میگویند و چه میشنوند.
آخرین باری که حسین را دیدم، شب قبل از آخرین اعزامش بود، یعنی درست 99 روز قبل از شهادتش. آمده بود برای خداحافظی. حالا که آن روزها را توی ذهنم مرور میکنم، متوجه تغییر رفتار و حالتهای حسین میشوم. انگار آن روزها خواب بودم و این نشانهها را نمیدیدم. حسین خیلی بچة شوخی بود. آنقدر شوخ و شیطان که وقتی کنارش مینشستی، از خنده رودهبر میشدی، اما این اواخر حسین آرام شده بود و خودش را خیلی توی جمع خانوادهها جا نمیکرد. انگار یکجورهایی داشت کناره میگرفت از همه.
حالا که روزها از رفتن حسین میگذرد، من به هرچه يادي از او یدک میکشد، متوسل میشوم شاید حرف تازهای از او بشنوم. حالا که شعرهایش را بالا و پایین میکنم، حالا که صوت مداحیاش را مدام عقب و جلو میکنم، متوجه سیر صعودی حسین و تجلی این حالت در رفتار و گفتارش میشوم. حالا میفهمم که شعرهایش، نواهایش و حرفهایش رنگ و بوی رفتن گرفته بود. حالا میفهمم که اگر کمی دقت میکردم، میشد فهمید که این آدم خیلی ماندنی نیست.
مثل پروانه
چند وقت قبل از شهادتش، حسین از سوریه با بابا تماس گرفت و گفت که تا چند روز دیگر میخواهم بیایم. شما لطفا خانمم و امیرحسین را بیاورید پیش خودتان تا وقتی میآیم همهتان یک جا باشید و بتوانم همه را با هم ببینم. خانم برادرم آمد پیش مامان و بابا و نزدیک سه هفته پیششان بود تا حسین بیاید، اما هیچ خبری از آمدن او نشد. هر هفته میگفت آخرِ این هفته میآیم، اما درگیریشان آنقدر شدید میشد که نمیتوانست بیاید و آمدنش دوباره موکول میشد به هفته دیگر. این وعدة دیدار آنقدر تکرار شد که دیدار همگیمان با او به قیامت افتاد.
صبح روز شانزدهم آبان، یکی از اقوام همسرم از یزد با او تماس گرفت و گفت: از محمدحسین چه خبر؟ همسرم بهاش گفته بود: هیچی، سلامتی! ظاهرا قرار است امروز و فردا بیاید و خانوادهاش را ببیند. دوستش به او میگوید که: حسین زخمی یا شهید شده! همسرم میگوید: از کجا چنین حرفی میزنی؟ او هم میگوید: یکی از همرزمهای نزدیکش که با ما دوست است از سوریه زنگ زده و گفته ما امروز سحر عملیاتی داشتیم که در آن من مجروح شدم و محمدحسین هم شهید شده. همسرم میگوید: اگر چنین چیزی بود که به ما میگفتند! بعد از این که همسرم تلفن را قطع میکنند، سریع زنگ میزند به بابا و حال و احوال میکند. بعد بدون این که به تلفن یزد اشارهای بکند میپرسد: از حسین چه خبر؟ بابا هم از همه جا بیخبر، میگوید: هیچی، دیشب باهاش تماس داشتیم. خدا را شکر حالش خوب است و قرار است امروز و فردا بیاید! همسرم هم جریان تلفن را میگوید و میگوید: شما یک پیگیری بکنید.
بابا با دو سه تا از دوستانش که با سوریه در ارتباط بودند تماس میگیرد و جویای حال حسین میشود. آنها هم خبر زخمی شدنش را تایید میکنند. حتی بابا یکی از دوستانش را به جان بچهاش قسم میدهد و میگوید هرچه شده به ما بگویید، اما او هم فقط میگوید: حسین مجروح شده. حالش خوب است و خودم با او حرف زدهام! این وسط، انگار به مامان الهام شده بود که حسین شهید شده. چون همهاش به بابا میگفت اگر شهید شده به من بگویید، من طاقتش را دارم. بابا هم همان چیزی را که شنیده بود تکرار میکرد و قسم میخورد که خبر دیگری نشنیده و همه همان بود که گفته. توی همین حال و هوا که داشتیم برای دیدن حسین که به گفته مطلعین پایش تیر خورده بود، خودمان را آماده میکردیم، یک مرتبه یکی از دوستان بابا که با بچههای مدافع در تماس بود آمد دیدنش و بدون مقدمه او را در آغوش گرفت و گفت: حاج آقا! تسلیت میگویم! انشاءالله که خدا بهتان صبر بدهد! بنده خدا خبر نداشت که ما هنوز چیزی نمیدانیم و فقط تصور کردهایم که حسین زخمی شده. بابا همانجا پایش شل شد و نشست. مامان و خانم برادرم هم هر دو زدند زیر گریه.
خبر شهادت حسین از سوریه تایید شد. گفتند که پیکرش را بعد از انتقال از حلب به تهران میآورند. صبح روز بعد، حسین را آوردند. همگی رفتیم ستاد معراج شهدا. مامان گفت: من خیلی وقت است که بچهام را ندیدهام و میخواهم با او خلوت کنم و مفصل با او خداحافظی کنم. حدود نیم ساعت مامان با یکدانه پسرش خلوت کرد. بعد هم نوبت همسرش بود. همسرِ همراهی که قرار بود یادگار حسین را مثل بابایش بزرگ کند.
حسین را آوردند توی حسینیهای که در معراج شهدا بود. نزدیک دو تا اتوبوس از دوستانش از یزد آمده بودند برای خداحافظی و انجام مراسم تشییع و خاکسپاری. صحنه عجیبی بود. همهشان مثل پروانه دور تابوت حسین میگشتند و سر و صورت و بدنش را نوازش میکردند و داداش صدایش میکردند. سر مراسم عقدش چنین صحنهای دیده بودیم و میدانستیم با خیلیها عقد اخوت بسته، اما نمیدانم چه سوزی توی این صداکردنها و قربان صدقه رفتنها بود که آن روز اینقدر مرا منقلب کرد.
دلتنگ ديدار
دلم برای دیدنش تنگ شده. هنوز هم که هنوز است با هر زنگ تلفن، دلم هری میریزد. انگار نمیخواهم شهادتش را باور کنم. هنوز منتظرم بیاید دیدنمان و برای رفتنهایش خداحافظی کند. من هم مثل همیشه او را به بیبی زینب(س) بسپارم و به حق برادرش قسمش بدهم که چشم از برادرم برندارد.
یادت به خیر برادرم... یادت به خیر! شهد شیرین شهادت گوارای وجود نازنینت. دست ما را هم بگیر.
محمدحسین برایم مهربانترین بود
گفتوگو با مرجان درعلی، همسر شهید محمدحسین محمدخانی

ورودی سال 85 دانشگاه آزاد یزد بودم. محمدحسین هم مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه بود. آن موقع که وارد دانشگاه شدم، نمیدانستم که چقدر بسیج زیر نظر مسئولش با برنامه و هدفمند کار میکند. وقتی قدری با فضایش آشنا شدم، کمکم این نظرهای ظرافتمندانه، توجهم را جلب کرد. محمدحسین برای جذب نیرو دو تا شیوه داشت. میگفت ما باید هم عضویابی کنیم، هم عضوگیری. يك نوع جذب و عضوگیری همان فعالیت همیشگی بود که همه جا وجود داشت. توی این شیوه، درِ دفتر همیشه به روی آنهایی که تازه وارد دانشگاه شده بودند و تمایل داشتند در بسیج فعالیت کنند، باز بود. نوع دیگر عضویابی اين بود كه روزهای ثبتنام که بچههای تازه وارد به دانشگاه میآمدند، خودش در قسمت برادران و تعدادی از خانمها، میرفتند لابهلای بچهها و دنبال مهرههای توانمند میگشتند. کار سختی نبود. برای خواهرها اصلیترین معیار، نوع پوشش و حجابشان بود. محمدحسین بچهها را میفرستاد سراغ آنهایی که محجبه بودند و ازشان میخواست که از آنها برای حضور در بسیج دعوت کنند. خود من یکی از آنهایی بودم که به این شکل وارد بسیج دانشجویی دانشگاه شدم.
بسیج دانشگاه آزاد یزد به برکت وجود محمدحسین خیلی فعال بود. برنامهها و مراسم مختلفی برگزار میکرد که در یک حوزة خاص خلاصه نمیشدند. از برگزاری کنگره شهدا گرفته تا اردوهای مختلف و پربار. همهجور فعالیتی توی بسیجمان انجام میشد. مثلا سالی دو بار میرفتیم پابوس آقا امام رضا(ع). سالی یک بار هم میرفتیم اردوی راهیان نور. اردوهای راهیان نوری که با مسئولیت شهید محمدخانی میرفتم، با بقیه اردوهایی که تا آن موقع برای بازدید از مناطق عملیاتی جنوب رفته بودم، فرق میکرد. محمدحسین بچهها را به مناطق بکر و دست نخورده میبرد. مثلا میرفتیم شرهانی؛ جایی که هیچ وقت با هیچ اردویی نرفته بودیم. آن موقع توی شرهانی، بچههای تفحص مشغول تفحص پیکر شهدا بودند و حال و هوای خاصی توی منطقه بود که حسابی آدم را منقلب میکرد. یا این که وقتی توسط جای ديگري به مناطقی مانند فکه یا شلمچه میرفتیم، مدام بهمان تاکید ميشد که باید طوری به زیارت و بازدید از این مناطق بروید که قبل از غروب آفتاب آنجا را ترک کرده باشید. این در حالی بود که وقتی از طرف بسیج دانشگاه میرفتیم، هیچ تعجیل و حساسیتی نبود و میتوانستیم یک دل سیر زیارت کنیم. نماز مغرب و عشا را هم میخواندیم و برمیگشتیم. سالی چند مرتبه هم میرفتیم اردوی قم و جمکران. کسی که با این فضاها آشنا باشد میداند هرکدام از این برنامهها چقدر احتیاج به هماهنگی و رفت و آمد دارد. اینها جدا از اردوهای داخلی شهر یزد بود. توی این اردوهای داخلی، به زیارت امامزادههای مختلف شهر یزد و شهرستانها و روستاهای اطراف و دیدار خانوادههای شهدایشان میرفتیم.
هیات دانشجویی «علمدار» هم به همت محمدحسین رونق گرفت. طوری که چند وقت بعد، محمدحسین بچههای هیات را اردو هم میبرد. چند وقت که از فعالیتهای ایشان در بسیج گذشت، استعفا كرد. آن روزها محمدحسین به خاطر بعضی کجسلیقگیها و سختگیریهای بیمورد که جلوی فعالیتهای بسیج را میگرفت، نتوانست بیش از آن ادامه بدهد. پتانسیل و توانی در وجودش بود که با آن کاغذبازیها و سلسله مراتب اداری برای گرفتن مجوز و ... هرز میرفت. گاهي برای انجام این کاغذبازیها آنقدر معطل میشد که زمان از دست میرفت و دیگر نمیشد کاری کرد. خیلی از این کاغذبازیها برای این بود که او را سر بدوانند و از تصمیمش منصرف کنند. به خاطر همین، محمدحسین خیلی خودش را در این چارچوب نمیگنجاند و کارش را پیش میبرد. خیلی وقتها هم به خاطر این روحیه، اذیت ميشد و حرف ميشنید.
همراه و تنها
قبل از فارغالتحصیلیاش قضیه ازدواجمان پیش آمد. محمدحسین دنبال همسفری میگشت که توی فراز و نشیب زندگی همراهش باشد. همان اول بهام گفت که زندگی با من یک زندگی معمولی نیست. گفت ممکن است این همراهی به تنهاییات بینجامد. گفت که هر وقت، هر جایی برای اسلام لازم باشد میروم. محمدحسین را میشناختم. میدانستم که سرباز مطیع امر ولایت است. میدانستم پا توی راهی نمیگذارد که ذرهای نارضایتی حضرت آقا تویش باشد. ایمان، عشق و معرفتش به اهلبیت را هم از نزدیک دیده بودم. میدیدم که چطور برای برگزاری هرچه باشکوهتر مراسم اهلبیت و شهدا دست و پا میزند. به خاطر همین چیزها دلم قرص بود و بله را گفتم. خودش هم میدانست که من پایه کارهایش هستم و جلودارش نمیشوم. هرچه بیشتر گذشت، به لطف خدا روحیه همراهی با او و تصمیماتش در من، رشد بیشتری پیدا ميکرد.
چند وقت که از ازدواجمان گذشت، برای اولین بار قضیه سوریه رفتنش پیش آمد. با این که آنموقع تصور واضحی از شرایط آنجا نداشتم، اما طبق قولی که اول ازدواج به او داده بودم، هیچ مخالفتی نکردم. سفر اولش 63 روز طول کشید. گاهی اوقات هر روز با ما تماس داشت و گاهی وقتها هر چند روز یک مرتبه. بستگی به موقعیتش داشت. وقتی سوريه بود به خاطر این که ما را نگران نکند چیزی از آنجا نمیگفت، اما وقتی برمیگشت، جسته گریخته حرفهایی میزد. بهام میگفت آنجا به وضوح، حضور امام زمان(عج) را درک میکنی. میگفت مثل شب عاشورا که امام حسین(ع) دو انگشت مبارکشان را باز نگهداشتند و جایگاه یارانشان را توی بهشت به آنها نشان دادند، توی سوریه امام زمان(عج) این کار را میکنند. میگفت توی جنگ تحمیلی اگرچه خیلیها برای دفاع از اسلام به جبههها رفتند، اما در این بین مسئله حفاظت از خاک و وطن هم در میان بود، اما آنجا مسئله همه بچهها فقط حفاظت از کیان اسلام و حریم آلالله است. همین است که باعث شده اخلاص بچهها آنقدر بالا برود که فقط خدا را ببینند و بس!
با چنان شور و حالی از آنجا تعریف میکرد که میشد بفهمی چقدر با هم خوش هستند. توی این رفتن و آمدنها رشد و بلوغ معنوی خاصی توی محمدحسین میدیدم. تغییراتی که مشخص بود دارد او را از قیل و قال این دنیا میکَند. او را هر بار جسورتر از دفعه قبل میدیدم. گاهی پیش میآمد که پیش خودم فکر میکردم کاش شرایط طوری چیده نمیشد که محمدحسین بخواهد برود، اما به محض این که این فکر به سرم میآمد به خودم ميگفتم: خب این که خودخواهی است! از اول هم قرار بود برای کارهایش پایهباشی، قرار نبود که ترمز باشی! با این حرفها خودم را آرام میکردم. در حقیقت پیه همه چیز را به تنم مالیده بودم. او هم که میدید من چقدر آرام این شرایط را پذیرفتهام دلش گرم میشد و راحتتر میتوانست حرف دلش را بهام بزند. بهام میگفت: همسرت که حسینی باشد، تو را زهیر میکند!
کمکم آنقدر قضیه شهادتش برایش قطعی شد که شروع کرد به سفارش کردن. حتی در مورد رفتار و ارتباطم با اطرافیانم بعد از خودش هم با من حرف زد و توصیههایی کرد. من فقط میشنیدم و سر تکان میدادم. فقط خدا میداند توی دلم از شنیدن حرفهایش چه غوغایی به پا بود. داشت یکجورهایی وصیت میکرد. میگفت اگر عمودی رفتم و افقی آمدم، این کار را بکن و آن کار را بکن. من هم به شوخی میگرفتم و میگفتم: باشه، چشم. حالا شما افقی بیا، من خودم بلدم چه کار کنم. وقتی این مدلی حرف میزدم، قند توی دلش آب میشد و با شوخی و خنده ماجرا را جمع میکرد.
امیرحسین که به دنیا آمد، محمدحسین اینجا بود. تا 48 روز بعد از به دنیا آمدنش هم پیشمان بود و بعد رفت. 57 روز طول کشید تا برگردد. وقتی که برگشت، امیرحسین حدودا سه ماه و نیمه شده بود و حسابی با دفعه قبلی که محمدحسین او را دیده بود، فرق ميکرد. با این که توی این مدت، مرتب عکسها و فیلمهای امیرحسین را برایش میفرستادم، اما باز هم دلش کلی برای پسرش تنگ شده بود و او را یک لحظه از خودش جدا نمیکرد. طوری که صدای همه درآمده بود و میگفتند: اینقدر این بچه را به خودت وابسته نکن، با رفتنت اذیت میشود. او گوش نمیکرد و کار خودش را میکرد. وقتی به او میرسید، شروع میکرد به بوسیدن و بويیدنش. بعد میرسید به لیسیدن، بعدش هم میگفتم الان است که بچه را قورت بدهد! تمام مدت هم با صدای بلند، قربان صدقهاش میرفت و میگفت: بشر، تو چقدر قشنگی!... بشر، تو چقدر شیرینی!...
از وقتی میآمد، دیگر همة کار امیرحسین با بابایش بود. از لباس عوض کردن گرفته تا حمام بردن و خواباندن و... . خلاصه طوری برخورد میکرد که تنهایی روزهای نبودنش برای من و امیرحسین جبران میشد.
آرام بود
قضیه شهادت محمدحسین که اتفاق افتاد، اولش خیلی گیج و منگ بودم، اما به لطف خدا خیلی زودتر از آنچه انتظارش را داشتم، توانستم خودم را پیدا کنم. 99 روز بود که ندیده بودمش. تا آنموقع پیش نیامده بود که این همه از او دور باشم. به همان اندازه که درگیر قضیه شهادت و وداعش بودم، همانقدر هم دلتنگش بودم و فقط میخواستم یک دل سیر ببینمش. وقتی محمدحسین را برای وداع به معراج آوردند و با او تنها شدم، با صدای بلند بهاش گفتم: نوش جانت... حقت بود... خوش به سعادتت... سلام من را به اربابمان برسان.
آرام خوابیده بود. امیرحسین را برای خداحافظی آوردیم و روی سینه شهید گذاشتیم. پدر و پسر چند لحظهای در کنار یکدیگر بودند. این آخرین دیدارشان بود. بعد از شهادت حسین، خیلیها از من میپرسیدند: چطور میتوانی اینقدر آرام باشی؟! در جوابشان میگفتم: محمدحسین به آرزویش رسیده، چرا ناراحتی کنم؟! من با خدا معامله کردهام! برای خودم هم جالب بود. شاید اگر قبلا این حرف را از کسی توی این موقعیت میشنیدم، فکر میکردم که داغ است و دارد شعاری صحبت میکند، اما اینطور نبود. واقعا به چیزی که میگفتم اعتقاد داشتم. میدانستم که حسین آنجا هم تمام حواسش به ماست و تنهایمان نمیگذارد. آخر حسین خیلی مهربان بود. آنقدر زیاد که گاهی خودم متعجب میماندم و میگفتم مگر میشود یک نفر اینقدر عاطفی باشد و مهر و محبت داشته باشد. توی خط که بود پیامهای قشنگی برایم میفرستاد. یک بار برایم نوشت:
گرچه
با ساعتِ « من»
ثانیهای
بیش نبود...
ساعتی را که
کنار«ت» گذراندم،
خوش بود...

ما را رها كند؟!
چند روز بعد از شهادتش مرد جوانی آمد دم خانه پدرم در یزد و با حالتی برافروخته و گریان شروع کرد به تعریف کردن. دعوتش کردیم توی خانه. گفت: هفته پیش با حال و اوضاع بدی داشتم از جلوی خانهتان رد میشدم که چشمم افتاد به حجله شهیدتان. همسرم سه قلو باردار بود و در شُرف وضع حمل. نه من پدر و مادر دارم و نه همسرم. وضع مالیام هم خراب بود. از کار بیکار شده بودم و آه در بساط نداشتم. با دلی شکسته جلوی حجله شهید محمدخانی زانو زدم و شروع کردم به گریه کردن. به دلم افتاده بود که به روح این شهید توسل کنم تا شاید گره از کارم باز شود. دو سه روز از آن ماجرا گذشت. به خواست خدا و وساطت شهید شما توی يك شرکت کاشیسازی برایم کار جور شد و از جایی هم قدری پول به دستم رسید که توانستم یک موتور بخرم. خانمم هم فارغ شد. خدا را شکر، هم بچههایم سالم بودند، هم همسرم. یکی از دوستانم هم که ارتباط نزدیکی با هم نداشتیم، آمد سراغم و گفت: فلانی، خانمم گفته برو خانم و بچههای دوستت را بیاور خانهمان تا ده روز اول به دنیا آمدن بچهها، من ازشان نگهداری کنم تا مادرشان سر حال شود و بتواند خودش به بچهها برسد. باورم نمیشد که توسلم به این شهید اینقدر زود جواب بگیرد. حالا هم آمدهام تا هم این شهید را قدری بشناسم و بدانم که چه کسی بود این بزرگوار و هم این که از طرف خانمم برای همسر شهید پیغامی آوردهام. گفت: همسرم سلام رسانده و گفته که اسم بچههایم را باید همسر شهید به نیابت از شهید انتخاب کند.
میتوانستم روح محمدحسین در حالی که دارد گریه کردن این بنده خدا را با آن حال و اوضاع تماشا میکند، تصور کنم. حسین آنقدر دلرحم بود که کافی بود بفهمد کسی به کمک احتیاج دارد. بدون این که دیگران را متوجه کند، تا آنجا که از عهدهاش برمیآمد، از هیچ کاری کوتاهی نمیکرد. حالا هم برای این پدر جوان، سنگ تمام گذاشته بود. آنوقت چطور میشد که ما را اینجا به امید خودمان رها کند؟!
دو تا از نوزادها دختر بودند و یکیشان پسر. برای نوزاد پسر، اسم خود شهید را انتخاب کردم و او شد محمدحسین. برای دخترها هم چون حسین خیلی اسم زینب را دوست داشت و خودش هم فدایی راه حضرت زینب(س) شد، نام یکی از آنها را زینب و دیگری را زهرا گذاشتم.
یک بار محمدحسین بهام گفت از خدا خواستهام قبل از این که توفیق شهادت به من بدهد، اول تحملش را به تو بدهد. حالا که فکر میکنم میبینم خدا چقدر زیبا دعای شهید را مستجاب کرده...
نویسنده:فاطمه دوست کامی
منبع: ماهنامه فکه