به گزارش خبرگزاری بسیج از اصفهان او را مصداق بارز همان شعر معروفی که آقا با سوز خاصی آن را خواندند، می داند! همان شعری که میگوید: «ما سینه زدیم بی صدا باریدند؛ از هرچه که دم زدیم آنها دیدند؛ ما مدعیان صف اول بودیم؛ از آخر مجلس شهدا را چیدند!» آری مهدی از همان آخر مجلسیها بود؛ که زد و برد. حتی در لیست اعزام هم اسمش آخر همه بود! اخلاص مهدی یک شبه کار صدساله کرد، یا بهتر بگوییم کار او را یکسره کرد آن هم تا شهادت! مهدی بی ادعا خط را شکست و عاقبت بخیر شد!
از روزهای رفاقت شان میگوید؛ همان روزهایی که با امروز میشود ۱۵ سال! «مسلم نبی»؛ از دوستان نزدیک شهید «مهدی اسحاقیان» است که هنوز یک هفته از شهادتش آن هم در سوریه نمیگذرد. همان کسی که اولین بار در هیات رزمندگان عاشقان ثارالله شهر درچه دیدش و بذر دوستی شان اصلا در همانجا کاشته شد. و حالا او از هیاتی میگوید که مهدی را در آن یک «خادم الحسین» به تمام معنا دید!
از روضههای هیات، از محرمهای هیات، از تاسوعاها و عاشوراها. از شبهایی که همه خادمان هیات دنبال این بودند که هرجایی در حال خدمتگذاری هستند، حداقل خودشان را به سینه زنی مجلس برسانند، ولی او خدمت به عزاداران حسینی، آن هم دم در هیات و بیرون از مجلس را به سینه زنی و عزاداری ترجیح میداد.
می گوید: «حالا که دارم برای شما از آن شب ها میگویم؛ سردی دستانش را به خوبی حس میکنم… وقتی که بعد از اتمام مراسم میرفتم سراغش و خداقوتی به او میگفتم، دستانش سرد سرد بود، ولی حاضر نبود انتظامات را رها کند و بیاید تا آخرین عزاداری که در مجلس است را، رد کند. مهدی نوکری امام حسین(ع) را خیلی خوب آموخته بود.»و حالا مسلم که خودش هم، همین روزهای نه چندان دوری برای جنگ به سوریه رفته بود، حسرت اخلاص مهدی را میخورد! همان اخلاصی که او را دربست برد تا بهشت؛ همان اخلاصی که رفیقش را از او جلو انداخت!
میگوید: «مهدی برگزیده بود، لایق شهادت بود وگرنه خیلیهای دیگر هم راهی سوریه شدند، اما چرا شهادت نصیب آنها نشد؟!»
آن طور که مسلم تعریف میکند شهادت مهدی در حالی اتفاق افتاده است که خیلی عقب تر از خط بوده است! «مهدی داخل ماشین بوده که گلوله ای کنار آنها می خورد و ترکشی به سرش اصابت می کند.»
میگوید: «مهدی برای کار ترجمه به سوریه رفته بود و نیازی نبود که برای مبارزه در خط حضور داشته باشد، اما شهادت، همان عقب جبهه سراغش آمده؛ جایی که کسی فکرش را هم نمیکرده است.»
«شهادت گزینشی است و بهترین ها در این راه انتخاب میشوند»! او این جمله را در حالی عنوان میکند که میگوید: «زمانی که من سوریه بودم، چندتایی از همین گلولهها کنارم خورد، اما حتی خون هم از بینی من نیامد!»
مهدی فوق لیسانس ادبیات عرب داشت. همیشه میگفت این درسی که من خواندم و دانشگاهی که من رفتم به هیچ دردیم نخورده است! تا اینکه موافقت اعزامش به سوریه را برای مترجمی زبان عربی گرفت. توی پرانتز بگویم مهدی چون از بچههای اطلاعات بود، رفتنش به سوریه به این راحتیها نبود! وگرنه خیلی برای رفتن اقدام کرده بود. روزی هم که من راهی سوریه شدم از من خواست برایش دعا کنم قسمت او هم بشود.
اما خاطره آخرین دیدار مسلم با مهدی در شب اعزام به سوریه فراموش ناشدنی است همان شبی که وقتی داشت سوار اتوبوس می شد رو به او کرد و گفت: «مسلم خداروشکر بالاخره این درس و دانشگاه یک جای خوب به درد من خورد!»مسلم هم که برایش مثل روز روشن بود که رفتن مهدی بی برگشت است، وقتی همه بچهها سوار اتوبوس میشوند، رو به آنها کرده و بلند میگوید: «اگر قرار باشد کسی از شما شهید شود؛ مطمئنا حق مهدی است؛ اما با همه این اوصاف، خیلی مراقبش باشید.»
هنوز ۱۰ روزی از رفتن مهدی به سوریه نمی گذرد که به خواب مسلم می آید درحالی که به شهادت رسیده است. مسلم خوابش را به گوش خانوادهاش میرساند و از آنها می خواهد برایش صدقه کنار بگذارند، اما متوجه می شود که اولین نفری نیست که چنین خوابی دیده و شهادت مهدی را خیلی های دیگر در خواب دیده اند.
مسلم میگوید: «دو روز قبل از اینکه خبر شهادتش را بیاورند دلشوره عجیبی داشتم؛ انگار به دلم افتاده بود قرار است خبر شهادت مهدی را بیاورند و همین هم شد.»
«مهدی انس عجیبی با شهدا داشت.» مسلم در حالی این را میگوید که از تلاش شبانه روزی مهدی برای تدوین کتابی از زندگینامه و خاطرات شهدای درچه خبر می دهد. مهدی این سال ها خیلی دنبال این بود، شهدای شهر درچه را در قالب یک کتاب معرفی کند و به همین خاطر برای تهیه این مجموعه، زحمات زیادی کشید. خودش به تنهایی برای جمع آوری و تدوین کتاب ، سراغ ۲۵۰ خانواده شهید رفت و خلاصه کتاب را به مرحله چاپ رساند و رفت سوریه!و پایان زیبای زندگی مهدی، آنجا زیباتر میشود که خودش برگه آخر همان کتابی میشود که خودش آن را تدوین کرده است.
و حالا شهید مدافع حرم، مهدی اسحاقیان خودش آخرین شهید از شهدای همان کتابی شد که قرار است همین روزها قصه زندگیاش در آن به رشته تحریر درآید!
منبع: اصفهان زیبا