
دانش آموز دوم راهنمایی بودم که اسمش را شنیدم اسمی که اول برایم تفاوتی با دیگر اسامی نداشت آن زمان زیاد حساس نشدم تا از نام و نشان وی اطلاعات بیشتری کسب کنم تا اینکه در سفر معنوی راهیان نور در منطقه ای که ایشان یادمان دارند راوی از وی گفت حرف هایی که باورش برای من کهآن دوران را درک نکرده بودم سخت و باور نکردنی بود و همین موجب شد تا دنبال اطلاعات بیشتری از شهید چمران باشم.
در یکی از همین مناطق(غرب) کتابی درباره وی خریدم، کتابی با حجمی کم ولی پربار، هر چه بیشتر می خواندم بیشتر مجذوب شخصیت و عظمتش می شدم از تحصیلش در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا تا طی مدارج علمی با بهترین نمرات و رتبه ها و ...
فردی که در هیاهوی دنیای غرب که تفکرات مادی و پوچ بیداد می کرد چنان کوه استوار و مستحکم ماند و داغ گفتن کلمه آری برای پذیرش مسئولیت های مهم در قبال دریافت بهترین امکانات و تسهیلات و ... بر دل مسئولانکشور آمریکا گذاشت.
با بینشی عمیق راحتی های دنیوی را رها کرد و با همراهی برخی دوستانش به مصر رفت و دوره جنگ های سخت پارتیزانی را با رتبه برتر به پایان رساند و نیاز ایجاد یک پایگاه چریکی وی را مجاب کرد تا به لبنان برود و این پایگاه را تاسیس کند.
شجاعت ها و فداکاری های چمران در خیابان های داغ بیروت و کوه های مرزی اسرائیل از وی فردی محبوب قلب های مردم محروم و مستضعف بسازد. همسرش در مورد وی می گوید:«اولین عید بعد از ازدواجمان( كه لبنانیها رسم دارند و دور هم جمع میشوند) همسرم مؤسسه ماند نیامد خانه پدرم. آن شب از او پرسیدم؛ دوست دارم بدانم چرا نیامدید خانه پدرم گفت، الان عید است خیلی از بچهها رفتهاند پیش خانوادههایشان اینها كه رفتهاند وقتی برگردند برای این دویست، سیصد نفری كه در مدرسه ماندهاند تعریف میكنند كه چنین و چنان. من باید بمانم با این بچهها ناهار بخورم سرگرمشان كنم كه اینها هم چیزی برای تعریف كردن داشته باشند. گفتم: خوب چرا مامان برایمان غذا فرستاد نخوردید؟ و نان و پنیر و چای خوردید گفت: این غذای مدرسه نیست. گفتم: شما دیر آمدید بچهها نمیدیدند شما چی خوردهاید» اشكش جاری شد گفت: خدا كه میبیند».
وی با پیروزی انقلاب به کشور باز می گردد و هر آنچه آموخته بوده در خدمت نظام جمهوری اسلامی می گذارد و با آغاز جنگ پس از اجازه امام راحل همراه مقام معظم رهبری راهی اهواز می شود و اولین شب عملیات چریکی بر علیه رژیم بعصی را آغاز می کند.
تا اینکه در یکی از عملیات ها مجروح می شود که همسرشان در خصوص مجروحیتش می گوید :وقتی در اهواز زخمی شد حتی حاضر نشده بود برایش در آن گرمای سوزان کلر روشن کنند و در حالی که اهواز خیلی گرم بود و پای مصطفی توی گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون میآمد و در جواب گفته بود «چطور كولر روشن كنم وقتی بچهها در جبهه زیر گرما میجنگند».
سرانجام این شهید والامقام درسال ١٣٦٠در دهلاويه به شهادت نائل آمد تا به معبود خویش برسد.