۱۳ / شهريور / ۱۴۰۵ - 04 September 2026
02:01
کد خبر : 8743369
۰۸:۰۸

۱۳۹۵/۰۶/۲۲

فرمانده‎ای که پیکر شهدا را به دوش بر می‌گرداند

دیدم عباس یک شهید را روی دوش گرفته و دارد عقب می‌آید. از شدت ضعف و خستگی صورتش سفید شده بود. کمکش کردیم و شهید را آوردیم عقب. دیدم عباس دوباره برگشت. پرسیدم: کجا می‌روی؟
به گزارش خبرگزاری بسیج، در خاطره ای درباره شهید عباس کریمی آمده است:

عراقی‌ها منطقه را محاصره کرده بودند. عباس گفت: «داریم می‌رویم، در حالی که نمی‌توانیم شهدا را ببریم عقب.»
فردا صبح با «حاجی‌پور» رفتیم ببینیم که کسی جا نمانده باشد. دیدم عباس یک شهید را روی دوش گرفته و دارد عقب می‌آید. از شدت ضعف و خستگی صورتش سفید شده بود. کمکش کردیم و شهید را آوردیم عقب. دیدم عباس دوباره برگشت. پرسیدم: کجا می‌روی؟
گفت: «باید بروم و یک جنازه دیگر بیاورم.»
* *
ناگهان یکی از بسیجی‌ها که از قافله عقب مانده بود، از راه رسید و خواست حاج عباس را در آغوش بگیرد. دستش خورد به کاسه و خاکشیرها ریخت روی سر و صورت حاج عباس. فرمانده گردان عصبانی شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن. حاج عباس خندید و گفت که چیزی به بسیجی‌ها نگوید. ما هم که حسابی ناراحت بودیم، این را که دیدیم، زدیم زیر خنده، آن جا بود که فهمیدم فرمانده لشکر هم مثل همه ماست.

کتاب دجله در انتظار عباس، صص 89و124


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید