۱۶ / شهريور / ۱۴۰۵ - 07 September 2026
06:13
کد خبر : 8766278
۰۰:۰۹

۱۳۹۵/۰۸/۰۳
شهید «مصطفی مهری نیستانی» از زبان همسرش، صدیقه عبداللهی

هر وقت گره در کارم می افتد به شهید متوسل می شوم

خبرگزاری بسیج: بهمن ماه سال 57 سردترین روزهای اولین سال پیروزی انقلاب اسلامی و یکی از پر خاطره ترین روزهای اوایل انقلاب بود؛ آن روزها هنوز هیچ خانه ای لوله کشی گاز نشده بود و مردم از نفت سفید و کپسول گاز مایع برای گرم کردن خانه و پخت و پز استفاده می کردند.

آمریکا و کشورهای هم پیمان آنها برای به زانو درآوردن ایران حربه های زیادی از جمله تحریم های مختلف اقتصادی را به کشور تحمیل کردند. کمبود نفت یکی از مشکلات سالهای اول انقلاب بود به گونه ای که دولت سیستم کوپنی را اجرا کرد و همین موضوع موجب شده بود که صف های بلند و طولانی مقابل شعبه های نفت بوجود بیاید.

صدیقه به عنوان کوچکترین عضو خانواده عبداللهی، دختر 13 ساله ای بود که مرد خانواده به حساب می آمد و کارهای بیرون خانه و خرید با او بود؛ خواهرش تازه ازدواج کرده بود و شوهر او اجازه نمی داد که تازه عروس جوان، داخل صف نفت بایستد. جمعیت زیادی مقابل شعبه فروش نفت می ایستادند و طول صف به 200-300 متر می رسید و برای اینکه نظم برقرار شود و کسی بدون نوبت وارد صف نشود، پیت های نفت و دبه های 20 لیتری را کنار هم قرار می دادند و از داخل دسته آن طناب عبور می دادند تا هیچ کس نتواند بدون نوبت داخل صف برود.

«مصطفی مهری نیستانی» جوانی لاغر اندام با ابروهای به هم پیوسته و چشمانی تیله ای بود که موهای پر پشت او روی پیشانی و گوش هایش ریخته بود؛ او به طور افتخاری در کمیته انقلاب اسلامی خدمت می کرد؛ او اسلحه ای روی دوشش انداخته بود و جلوی مغازه نفتی نگهبانی می داد و اجازه نمی داد کسی نظم جلوی مغازه را به هم بزند و یا بدون نوبت وارد صف شود.

صدیقه کاپشن روشنی بر تن داشت که در میان صف خانم ها جلب توجه می کرد؛ به هر نفر 20 لیتر بیشتر نفت نمی دادند، صدیقه وقتی پیت نفتش را پر کرد از مغازه بیرون آمد و پیت نفت خودشان را کنار دیوار گذاشت و دوباره داخل صف ایستاد. مصطفی که متوجه حضور دوباره صدیقه داخل صف شده بود، به او گفت: خانم شما الان نفت گرفتید دیگر به شما نفت نمی دهیم؛ صدیقه گفت: آقا این پیت نفت برای خواهرم است بچه کوچک دارد و نمی تواند بیاید بیرون؛ اما مصطفی گفت: نمی شود، دختر خانم برو بیرون از صف باید نفت به بقیه هم برسد برو فردا بیا. اما صدیق با سماجت گفت من نمی روم بیرون می خواهم برای خواهرم نفت بخرم!

 مصطفی که سماجت های صدیقه را دید عصبانی شد و با لگد پیت نفت او را به بیرون صف پرت کرد؛ صدیقه هم گفت: حالا که نفت نمی دی خدا کنه هم خودت و هم اسلحه ات بمیرید.

ماجرای آن روز ذهن مصطفی را سخت مشغول کرده بود؛ غروب آن روز به مغازه عمویش رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد.

عموی مصطفی فروشگاه لوازم خانگی داشت، خانواده عبداللهی هم از مشتریان او بودند و بخش عمده ای از جهیزیه دخترشان را از او خریده بودند؛ مادر صدیقه یک روز وقتی برای خرید به مغازه رفته بود، عموی مصطفی از او اجازه گرفت که برای امر خیر به خانه شان بیایند.

صدیقه کلاس پنجم ابتدایی بود، او دختری شاد و خوش رو بود و شیطنت های خاص نوجوانی و حاضر جوابی و سادگی اش دل مصطفی را ربوده بود.

یک روز ظهر وقتی از مدرسه آمد بوی عطر آبگوشت صل اعلای مامان که در فضای کوچه پیچیده بود، دیوانه اش کرد؛ صدیقه دستش را روی زنگ گذاشته بود و بر نمی داشت؛ مادر آیفون را برداشت و آهسته گفت: دختر چه خبرته مگه سر آوری؟! صدیقه گفت: زودباش مامان در رو باز کن دلم ضعف رفت. سر و صدای او از داخل حیات توجه مهمان ها را جلب کرد، بی خبر از اینکه چه کسانی در خانه نشسته اند، با صدای بلند گفت: مامان کجایی؟ من گشنمه! مادر دستپاچه گفت: هیسسس! چه خبرته دختر! خونه رو رو سرت گذاشتی؟ آبرو ریزی نکن؛ مهمون داریم، الان میگن عجب دختر شکموئی یه. برو آشپزخونه ناهار آماده هست خودت بریز بخور. صدیقه پرسید مهمون کیه؟ مادرش گفت: خواستگار داریم. صورت صدیقه از سرخی گل انداخت، به روی خودش نیاورد اما قند توی دلش آب شد و وانمود کرد که بی تفاوت است، دخترک سرش را پایین انداخت و به سمت آشپزخانه رفت، اما از گوشه در سرک کشید و نگاهی به داخل اتاق انداخت تا بلکه داماد را ببیند چه شکلی است؛ اما هیچ کس را به غیر از دو تا خانم که کنار هم نشسته بودند ندید. بعدا فهمید یکی از آنها مادر مصطفی و دیگری زن عمویش است.

 وقتی که خانم ها رفتند مادر عکس داماد را که زیر فرش گذاشته بود بیرون آورد و به صدیقه داد و گفت: این عکس داماد است، داده اند که ببینی و اگر پسندیدی جواب بدی تا بیایند خواستگاری؛ صدیقه وقتی که عکس را دید چشمانش از تعجب چهار تا شد جیغ کوتاهی کشید و گفت: وای مامان! من تو صف نفت به این آقا فحش دادم اگه منو ببینه می کشه ...

صدیقه جلوی مادر خجالت می کشید عکس را نگاه کند؛ وقتی مادر مشغول جمع و جور کردن خانه شد، رفت داخل اتاق و عکس داماد را با دقت برانداز کرد. موهای پر پشت و پف کرده ای داشت که روی پیشانی و گوشهایش ریخته بود چشمهای کبود و آرامش و مظلومیت خاصی از ته چهره اش موج می زد. ابروهای به هم پیوسته و شمشیری او ضربه نهایی را به قلب دخترک وارد کرد.

صدیقه موافقت خود را از ازدواج با مصطفی اعلام کردم اما پدرش بعد از 7 ماه جواب مثبت داد. صدیق می گوید: تا چشم به هم زدم دیدم خودم را در لباس سفید عروس و سر سفره عقد دیدم...

 سال 60 اسم من در شناسنامه مصطفی و اسم مصطفی در شناسنامه من ثبت شد؛ سال 62 با تولد دخترم نجمه خانم و ورود او به جمع خانواده، زندگی مان رنگ و بوی زیبا تری به خود گرفت. مصطفی یک بسیجی و نیروی افتخاری کمیته انقلاب اسلامی بود او هیچ حقوق و مزایایی از سپاه و یا هیچ ارگان دیگری نمی گرفت دست خیر داشت و تا آنجا که می توانست از نیازمندان دستگیری می کرد و اگر کسی کمک می خواست یا پول احتیاج داشت حتی اگر خودش نداشت از دیگران قرض می گرفت تا کار مردم را راه بیندازد. زندگی کوتاهی داشتیم که سه سال بیشتر دوام پیدا نکرد، اما این سه سال زندگی ساده، شاد و آرام پر از خاطره بود.

مصطفی یک کارگاه تراشکاری جنب مسجد جامع خیابان فدائیان اسلام داشت و چند نفر کارگر استخدام کرده بود از آنجایی که تخصص او در تراشکاری و جوشکاری بود به عنوان کارشناس پل های شناور در مناطق عملیاتی اقدامات مهمی انجام داد.

 بعد از تولد دخترم وقتی از بیمارستان مرخص شدم موقع رفتن به خانه مصطفی با دخترمان نجمه خانم شوخی می کرد و به او می گفت: یکی یه دونه ی بابا !! مادر مصطفی متوجه منظور مصطفی از این حرف او شد و با ناراحتی گفت: این چه حرفیه پسرم!؟ شما اول زندگی تان است، حالا حالا ها باید زندگی کنید، بچه های زیاد بیاورید و دور و برتان شلوغ بشود طوری که لا به لای بچه ها نتوانید راه بروید... اما مصطفی گفت: این دختر یکی یک دونه باباشه و یادگار من برای شما می ماند.

 3 سال و 6 ماه از تولد نجمه خانم می گذشت او انس عجیبی با پدرش پیدا کرده بود. روزهایی که مصطفی ماموریت می رفت و خانه نبود نجمه دائم بهانه پدرش را می گرفت صدای زنگ خانه که به صدا در می آمد مثل باد به سمت در می رفت مصطفی این روزها رفتارش عوض شده بود، آرام و مظلوم تر از همیشه به نظر می رسید محبت او بیش از پیش شده بود گویا به دلش برات شده بود که چند صباحی دیگر مهمان ما نیست و این موضوع مرا بیشتر نگران می کرد اواخر مرداد ماه بود که تصمیم گرفت به جبهه برود؛ من گفتم بچه ات من را خیلی اذیت می کند و نگهداری او برایم سخت است نباید به جبهه بروی؛ مصطفی گفت: اگر نمی توانی بچه را نگه داری می گذارمش داخل کوله پشتی و با خودم می برم بعد ادامه داد: همسایه بغلی را ببین او هم زن و بچه داشت، او م زندگی را دوست داشت، اگر همه فکر کنند که دیگران هستند و جبهه ها را پر می کنند که دشمن تا حالا تران را فتح کرده بود. من خجالت می کشم که همسایه ما برای دفاع از مرز و بوم و ناموس کشورمان شهید شود و من در همسایگی آنها کنار خانواده ام زندگی آرامی داشته باشم؛ امام هم تاکید دارد که هر کس می تواند اسلحه به دست بگیرد باید به جبهه برود. صدیقه گفت: این راه پر خطر است هر کس برود نمی آید. مصطفی گفت: شما تنها هستید خداوند حامی و پشتیبان شماست به خدا توکل کنید من شما را خدا می سپارم.  

 45 روز می شد که به مصطفی به اهواز رفته بود وقتی به مرخصی آمد خوشحال شدم و با خودم گفتم نزدیک دو ماه از خانه دور بوده الان که برگشته وقتی دخترمان را ببیند دیگر دل کندن از او برایش مشکل می شود و هوای جبهه از سرش می افتد.

اما مصطفی مرخصی ساعتی گرفته بود و گفت: آمده ام تهران که قطعه ای برای تکمیل پل شناور تهیه کنم و به جبهه برگردم. انگار او برای خرید وسایل برای ساخت پل به تهران نیامده بود، او برای خداحافظی آخر آمده بود. حرف هایش حرف های عادی نبود؛ وقتی صحبت می کرد انگار وصیت نامه اش را می خواند. شب جمعه با هم رفتیم گلزار شهدای بهشت زهرا(س) سر خاک چند نفر از شهدای همسایه مان؛ مصطفی در جایی ایستاد که سه قطعه قبر خالی بود؛ رو به من کرد و گفت: اینجا خانه من است گفتم اینجا خیلی تنگ و تاریک و وحشتناک است. مصطفی گفت: هر چه هست، برای من است گفتم: حالا ببین می ذارم دوباره بری جبهه بعد برای خودت خانه انتخاب کن! مصطفی دیگر چیزی نگفت انگار همه چیز به او الهام شده بود مصمم بود و اطمینان داشت که اینجا خانه آخرت اوست.

رو به من کرد و گفت: من امروز - فردا می رم جبهه،  10 روز دیگر بر می گردم تا با هم برویم مشهد زیارت آقا امام رضا(ع) گفتم: کلک، حالا آقا را ضامن می آوری؟  می خواهی سر من را شیره بمالی که رضایت بدم بری، اما او قول داد که سر 10 روز برگردد من هم چاره ای نداشتم چون او مصمم بود و تصمیمش را گرفته بود.

5 روز از رفتن او می گذشت شب عید غدیر بود که تلفن خانه به صدا در آمد خوشحال شدم گفتم عجب قول مردانه ای داد فکر کنم به خاطر عید زودتر از 10 روز برگشته با خودم برنامه ریزی می کردم که وسایل مسافرت را جمع کنم و ساک ها را ببندیم که به مشهد برویم...

گوشی تلفن را برداشتم و گفتم عجب مرد خوش قولی هستی آقا مصطفی، ساک ها را بسته ام اما صدای سرد و بی روح و لرزانی آن سوی خط تمام آرزوهایم را نقش بر آب کرد. صدایم می لرزید دستم سست شد و گوشی به زمین افتاد دیگر هیچ صدایی را نمی شنیدم صدای ضربان تمام مویرگهای مغزم گوشم را سنگین کرده بود و دیگر هیچ چیز نمی شنیدم. 

روز ششم مصطفی را از منطقه منتقل کردند؛ پدر و برادر او برای تحویل جنازه رفتند، پیکر او با قطار حمل می شد، قطار در سبزوار مشکل فنی پیدا کرده و متوقف می شود   این توقف بی حکمت نبود و مصطفی از اینجا به محضر آقا امام رضا عرض ادب کرده بود . جنازه او طوری به تهران رسید که سر وعده 10 روزه ای که داده بود به خانه رسید. او دوم شهریور سال 65 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید .

وقتی با دخترم به بهشت زهرا می رویم او صحنه هایی را که پدرش با او بازی می کرد و او را بغل می کرد و در حوض فواره خونین قطعه شهدا نزدیک آب داخل حوض می برد به خاطر می آورد شهریور امسال 30 سال کامل است که مصطفی از میان ما پر کشیده ما هنوز هستیم.  

شهدا زنده هستند این کلام خدا و نص صریح قرآن است و من به این کلام خداوند اعتقاد دارم و ایمان پیدا کرده ام در هر شرایطی عکس مصطفی روبروی من است هر وقت در زندگی به مشکل می خورم به او متوسل می شوم. رد خور ندارد که از او کمک نخواهم و او گره از کارم باز نکند.

 من به خدا ایمان دارم وقتی که خداوند می فرماید: شهدا زنده هستند و نزد من روزی می خورند، مگر می شود به این شهدای زنده تاریخ متوسل شوید و دست خالی برگردید؟ فرزند من 8 سال پیش بیماری سختی پیدا کرد و من به شدت نگران او بودم مستاصل شده بودم و هیچ کاری از دستم ساخته نبود در اتاق کارم نشسته بودم و به عکس مصطفی خیره نگاه می کردم، با او حرف می زدم و به او گفتم من را تنها گذاشتی و رفتی! آن موقع که مانع رفتنت شدم گفتی به همسایه های دور و برت نگاه کن فکر کن همسر و یا فرزند این ها شهید شوند آیا آنها دل ندارند؟ آیا آنها عشق و دلبستگی به خانه و زندگی خود ندارند؟ و من را متقاعد کردی... خیلی با عکس مصطفی حرف زدم  آرامش خاصی پیدا کردم. احساس می کردم خود مصطفی در کنار من است و حرف هایم را می شنود حس خوبی داشتم و اطمینان داشتم او به جایی وصل است که از او حرف شنوی دارند و به خواسته هایش فوری رسیدگی می کنند.

 وقتی به آزمایشگاه رفتم و جواب آزمایش دخترم را گرفتم دکتر هم از نتیجه آزمایش متعجب شده بود و من این را از برکات توسل به شهدا می دانم.

عبداللهی با تاکید بر اهمیت نگهداری و حفظ آثار شهدا و نشر ارزش های دفاع مقدس و فرهنگ ایثار و شهادت، می گوید: آثار شهید همچون فرزند شهید است. او به طراحی تنها عکس شهید مصطفی مهری نیستانی، که عباس اکبری یکی از هنرمندان شهرستان  نقاشی کرده اشاره می کند و می گوید: عکسی که آقای اکبری از چهره مصطفی برایم طراحی کرده بهترین هدیه ای بوده که در طول عمرم دریافت کرده ام چون من 30 سال با این عکس زندگی کردم و این تصویر، تنها عکس از شهید است که برایم خاطرات زیادی دارد. این عکس، عکس پر ماجرایی است؛ من با این عکس با مصطفی آشنا شدم، مادرش با آن به خواستگاری ام آمد، با این عکس مصطفی را پسندیدم، این عکس، عکس شناسنامه مصطفی است، این عکس جزو مدارک سربازی او بود، برنامه های ازدواج، محضر و همه مدارک او هم از این عکس است و هنگام شهادت هم این عکس تکثیر و بر دیوار های شهر نصب شد. 

 

 گفت و گو: علی اشرف خانلری

 


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید