ریحانه گریه میکرد...
عروسکش رو میخواست
توی خونه دنبالش گشتم نبود که.نبود...
راه پله
حیاط...
آسانسور...
با هیچی آروم نمیشد...
گفتم عزیزم بزار بابا بیاد بریم یکی برات میخرم...
همش سه سال داشت، نمیفهمید انتظار یعنی چی؟
اومدم لباس بپوشم ببرمش بیرون که صدای گریه احمد رو شنیدم
عروسک ریحانه رو بغل کرده بود زار میزد...
گفتم تو کی اومدی خونه؟؟!
هق هق زدو گفت: آرزو جان، امشب عروسک بازی ممنوعه...
برا تمام دختر بچه های دنیا...
همه سه ساله های عالم گریه کنن...
صداشون برسه به خانم رقیه...
به تلافی اون شبی که یک قبیله حیوان صفت بجای عروسک سر بابا رو براش آوردن و
از گوش رقیه امام حسین،سوغات برا دختراشون بردن...
جای رقیه رو شونه حضرت عباس و علی اکبر بود...
نازدانه بود برای بابا
اما بعد ارباب پاهاش مهمون خارهای بیابون شد...
امشب به ریحانه بگو عروسکش رو بده به دل بیتاب رقیه خاتون...
و تنها گرمای اشک تایید میکرد حرفای احمد رو ...
امشب سه ساله ای به قد صد سال پیر شد و تنها یک آرزو کرد
بابای خوبم
مرا میهمانت کن...
خواهش نامه: فدای دل شکسته و مهربانتون خانوم جان...شنیدیم با دستای کوچولوتون گره های بزرگ باز میکنین...
بیایین و ما رو غلام درگاهتون کنین...
منتظر سفارشتون به ارباب هستیم...
کربلا نرفته ها و عاشقان باباتون منتظر یه اشاره تونن...
یا مولاتی رقیه مددی