خادم الشهدایی تعریف می کرد :
اخلاقشان
را هم كه نپرس... حتی اجازه یك كلمه حرف زدن به راوی را نمیدادند، فقط
میخندیدند و مسخره میكردند و آوازهای آنچنانی بود كه...
از هر دری خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ یعنی نگذاشتند كه بشود...
دیدم فایدهای ندارد! گوش این جماعت اناث، بدهكار خاطره و روایت نیست كه نیست!
باید از راه دیگری وارد میشدم... ناگهان فكری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا برمیآمد...
سپردم به خودشان و شروع كردم.
گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
گفتم: آره!!!
گفتند: حالا چه شرطی؟
گفتم:
من شما را به یكی از مناطق جنگی میبرم و معجزهای نشانتان میدهم، اگر
به معجزه بودنش اطمینان پیدا كردید، قول بدهید راهتان را تغییر دهید و به
دستورات اسلام عمل كنید.
گفتند: اگر نتوانستی معجزه كنی، چه؟
گفتم: هرچه شما بگویید.
گفتند: با همین چفیهای كه به گردنت انداختهای، میایی وسط اتوبوس و شروع میكنی به رقصیدن!!!
اول
انگار دچار برقگرفتگی شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم
به شهدا افتادم و دوباره كار را به آنها سپردم و قبول كردم.
دوباره همهشون زدند زیر خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در
طول مسیر هم از جلفبازیهای این جماعت حرص میخوردم و هم نگران بودم كه
نكند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل
بودم و از شهدا كمك میخواستم...
میدانستم در اثر یك حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آنها بیحفاظ است...
از طرفی میدانستم آنها اگر بخواهند، قیامت هم برپا میكنند، چه رسد به معجزه!!!
به
طلائیه كه رسیدیم، همهشان را جمع كردم و راه افتادیم ... اما آنها كه
دستبردار نبودند! حتی یك لحظه هم از شوخیهای جلف و سبك و خواندن اشعار
مبتذل و خندههای بلند دست برنمیداشتند و دائم هم مرا مسخره میكردند.
كنار
قبور مطهر شهدای طلائیه كه رسیدیم، یك نفر از بین جمعیت گفت: پس كو این
معجزه حاج آقا! ما كه اینجا جز خاك و چند تا سنگ قبر چیز دیگهای
نمیبینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع كردند: حاج آقا باید برقصه...
برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یكی از بچهها خواستم یك لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام
فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری كه هیچ جای دنیا مثل
آن پیدا نمیشود! همه اون دخترای بیحجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم
عطری كه طلائیه را پر كرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت میداد...
همهشان
روی خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای
فرزند از دست داده ضجه میزدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست
همهشان را گرفته بودند. چشمهاشان رنگ خون گرفته بود و صدای محزونشان به
سختی شنیده میشد. هرچه كردم نتوانستم آنها را از روی قبرها بلند كنم.
قصد كرده بودند آنجا بمانند. بالاخره با كلی اصرار و التماس آنها را از
بهشتیترین خاك دنیا بلند كردم ...
به
اتوبوس كه رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست،
كه دیدم روسریها كاملا سر را پوشاندهاند و چفیهها روی گردنشان خودنمایی
میكند.
هنوز بیقرار بودند... چند دقیقهای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت میكردند...
پرسیدم: به كجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.
سال
بعد كه برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها
كردهاند و به جامعهالزهرای قم رفتهاند ... آری آنان سر قولشان به شهدا
مانده بودند."