
واژه پدر، واژهای مأنوس با دلهایمان است، پدر واژهای است که آنقدر شنیدنش برایمان عادی شدهاست، که بزرگی تک تک حرفهایش را نمیدانیم.
نام پدر، آن نام بلند مرتبهای است که عظمت را به یاد میآورد، آرامش و اطمینان را، پدر عاشق بودن را در ذهنها تداعی میکند.
پدر میشود آن دستان خستهای که برای شادی فرزندش، خستگی را به فراموشی میسپارد، پدر میشود همان مردی از جنس نور که بلندترین تکیهگاه عالم است.
اما با نزدیک شدن به جشن بزرگی مقامش، باید از فرزندان و پدرانی یاد کنیم که جشن روز پدر ندارند؛ فرزند شهدایی که تنها با آغوش کشیدن سنگ مزار پدرانشان، روزش را به او تبریک میگویند، فرزندانی که شب میلاد، تنها بغض را در چشمانشان حلقه میکنند تا یادشان باشد، پدر ندارند.
پدرانی که فرزند شهیدشان، سالهاست که نیست، تا روز پدر را برایشان جشن بگیرد، پدران خستهای که شاید شرمنده عید فرزندانشان بودند و حالا نمیخواهند روز پدر برسد تا چشمشان در چشمان پر از شوقِ تبریک روز پدر فرزندشان نیفتد.
پدرانی که شاید در گوشه خانه سالمندان، چشم انتظار آمدن این روز هستند تا شاید فرزندشان امروز دیگر از راه برسد، شاید به خاطر عظمت این روز هم که شده،فرزندشان یادی از آنها کند.
پدر عجیب است، برای راحتی فرزندش، قویتر از هر پهلوانی میشود و برای آسایش خیال فرزندش، آرامتر از هر سکوتی میشود، برای پدری کردن، غرورش را به زمین میکوبد.
پدر که هست دنیا در مشتان کودکان، جا خوش میکند، پدر که هست غم دنیا روی دلهای خسته، تنها با یک نگاه از روی مهرش، پاک میشود؛ پدر که هست، سنگینی سختی روزگار، خندهای کودکانه میشود به چهره این دنیا.
پدر که میآید، خانه نفسی تازه میکشد، پدر همان واژه تکراری است، که بارها و بارها شنیدیم،اما نفمیدیم که بزرگیش را سخت میشود فهمید.
روز پدر تنها 13 رجب نیست، هر روز، روز بزرگی این مردی است که به اندازه کودکی فرزندش، کودک میشود.
هر روز، روز بوسیدن دستان خستهای است که به خاطر شادی من و تو خستگیاش را از یاد میبرد.
پدر همان دستان چروکیده مردی است که برای شادی عید فرزندش، چروکیده شد اما سرمای هوا خستگی دستانش را برایش باقی گذاشت.
پدر، سپیدی تکتک موهای سرش است که در راه آسایش ما، اینچنین رنگ سفید را ارمغان جوانیش کرد، پدر همان مردی است که سختی روزگار گرچه توان خندیدن را از او میربود، اما باز با دیدن شیطنت فرزندش میخندید، پدر همان مردی است که سپر شد برای تازیانه روزگار بر روی فرزندش.
پدر همان واژهای است که در جنگ، جان داد برای راحتی نه تنها فرزندش، بلکه برای راحتی تمام فرزندان سرزمینش، پدر همان مردی است که با جاروی به دست گرفتهای برای تمیزی شهر و خنده فرزندش، شب در کوچه پس کوچههای شهر گام بر میدارد.
پدر همان کشاورز خستهای است که در زیر آفتاب سوزان خورشید، گرمای هوا را به فراموشی میسپارد.
پدر همان مردی است که زندگی را برای فرزندش فریاد میکند. پدر همان نقطه ثقل زمین است.
پدر واژهای است که گاهی من و تو از پدر بودنش، از بزرگیش غافلیم، گاهی پدر بودن پدرانمان را فراموش میکنیم، گاهی بوسیدن آن دستی که برای شادی من و تو چروکیده شد را از یاد میبریم، گاهی عصا شدن برای آن قامتی که به خاطر راست ایستادن من و تو خم شد را به فراموشی میسپاریم.
پدر همیشه پدر است حتی اگر روزی کنار فرزندش نباشد، حتی اگر بودنش حس نشود، حتی اگر نباشد.
شاید در 13 رجب، فرزندانی بوی پدر را حس نکنند،شاید فرزندانی چهره خندان پدر را نبینند اما پدر حتی اگر نباشد، باز کنارمان حضور دارد، باز کنارمان راه میرود، باز دستان خستهاش نوازشگر فرزندانش است.
پدر همیشه کنار فرزندانش نفس میکشد، پدر همان مردی است که مملو از گذشت و ایثار است، پدر همان غرور شکسته به پای بازیهای کودکانه من و توست، پدرهمان عصای کودکی برای راه رفتن است؛ پدر همان مردی است که بهخاطر راست قامتی من و تو قامتش خمیده شد.