به گزارش خبرگزاری بسیج از قزوین، در سفر معنوی راهیان نور هر اتوبوسی یک مسابقه "دلنوشته" برگزار کرد که بهترین دلنوشته به شرح زیر است:
سلام داداش مرتضی!
شلمچه که بودم البته نه فقط شلمچه همه جای سرزمین جنوب به دنبال تومی گشتم،به آسمان به خاک به تانک به نخل به نسیم قسم دادم تانشانه ای ازتو به من بدهند اما نشد که نشد.
درمیان جادههای پر احساس نام تو را فریاد زدم دلم به مستحبی خوش بود که جوابش واجب است اما...به جایی پناه آوردم که گفتند توآن جا بودی وچقدر خاک دلتنگ بود.
شب بود و فانوس، خیس ازسکوت دلهای تنگ ولی تونیامدی... احساس می کردم یک جایی همین جاها هستی خسته شدم از بس دنبالت گشته بودم سرم را بر روی خاک گذاشته بودم وآرام میگریستم دیگر وقت رفتن بود وقتی داشتم میرفتم اشک درچشمانم حلقه زده بود یک سال صبرکردم یک سال شلمچه، شلمچه کردم یک سال منتظربودم تا وقت وصال رسید دل تو دلم نبود.
اضطراب همه ی وجودم را فرا گرفته بود تابلوی فاخلع نعیلک را دیدم کفشهایم را درآوردم و به راه افتادم یک جایی همان جاها نشستم هیچ صدایی نمی شنیدم وفقط می گریستم سرم را که بالا کردم دوباره وقت رفتن بود این بار دیگر نه شب بود ونه فانوسی.
وقتی باز میگشتم باصدای بلند از شلمچه خداحافظی می کردم...خداحافظ شلمچه دوست داشتم کنارت بمانم خوش داشتم تو را در آغوش بگیرم وساعتها باهم گفت وگو کنیم تومی گفتی ازچهرهی آن معصومان ومن می گفتم ازچهرهی جدید شهر تومی گفتی از ذکرلبشان ومن می گفتم از متلک، تومی گفتی ازعشق من می گفتم از هوس تواز نرمی تن می گفتی وسختی تانک ومن از شوهای لباس تواز نمازشب های که در دلت می خواندند ومن از پارتی های شبانه تواز عبادتگاه های مخفیانه می گفتی ومن از پاتوق ها آخ شلمچه چقدر دلم تنگ است دیدی باز هم از هم جدا شدیم...
خداحافظ
1001/پ30/ب136
"صبردرمان من است از تلخ وشیرینش چه باک/هرچه باشدناگریزم هرچه باشدحاضرم"
پ.ن:شهید مرتضی جاویدی رفیق شهیدم است که من داداش مرتضی صداش میزنم.