
به گزارش خبرگزاری بسیج مازندران ـ دفاع مقدس/از ماشین پیاده شد، آرام آرام راه افتاد، اول کوچه ایستاد، هوای سرد آذر ماه در پوستش رخنه میکرد.
به آرامی قدمهایش با کوچه آشنا شدند، قطرههای باران به پیشوازش آمدند، بوی خاک آمیخته با آب باران به دلتنگیاش میافزود، مرد لبریز شده بود از نمی غریب، لحظهای درنگ کرد، زیر لب زمزمه کرد:
ـ یعنی کسی خبر ندارد؟
دوباره راه افتاد، چند جوان سراسیمه در کوچه میدویدند، تپه چالههای کوچه پر شده بود از آب، جوانها همچنان میدویدند، یکی از آنها داد زد:
ـ بچهها! بدوین، خیس میشین.
زیر باران ایستاد …
ـ محمد! به بچهها بگو کل خاکریز رو بدوند اینجا زیر آتش دشمنه، به قاسم بگو بیسیم بزنه برای ستاد عملیات، موقعیت صحرا لو رفته، باید عقبنشینی کنیم.
ـ مگر نگفتم بیرون نمون بچه! سرما میخوری.
صدای زن که فریاد میزد، او را به کوچه برگرداند رادیوی مغازه کوچک بقالی با خشخشهای مداوم آزارش میداد، قناری تنها در قفس سر مغازه آویزان بود و در رنجی غریب خود را به قفس میکوبید، ماشینی کنارش ترمز کرد، جوانی سر از شیشه بیرون آورد:
آقا! ببخشین، تو این کوچه سلیمی ندارین؟
ـ نمیدونم من مال این محله نیستم.
جوان تعجب کرد
از جوان دل کند…
مصطفی زیر لب ذکر میگفت و سیدمحسن فرمانده گروه داشت طرح عملیات را برای جمع توضیح میداد، شب سرشار مهتاب بود، انگار از آسمان فرشته میبارید، هیچکس حاضر نبود حتی ذرهای از دلتنگیاش را به تمام دنیا بدهد.
بعد از اتمام حرفها، سید نزدیکش آمد و در مقابلش نشست:
ـ به بچههای محل سلام برسون، این نامه رو هم بده به مادرم.
محکم دست سید محسن را گرفت:
ـ اما سید من هم با شما میام عملیات مگه نه؟
لبخند سید به انتهای حرفهایش نقطه چین تلخی گذاشت:
ـ من مال اینجا نیستم اما تو هنوز باید بایستی و مبارزه کنی …
باران داشت شدت میگرفت، دختر و پسری جوان با لبهایی مملو از لبخند از روبهرو میآمدند، زیر چتر لحظههایشان را با زمزمه باران جشن گرفته بودند.
ـ پسرم! همه محله میدونن شما، تو و رویا دلاتون به هم گره خورده تازه اون نشونکرده توست، خالهات اینا هم که حرفی ندارن، من به بابای خدا بیامرزت قول دادم دست شما رو تو دست هم بذارم، بیا قبل این که برین عقد کنین ایشاالله بعد از محرم و صفر هم براتون عروسی میگیریم.
کوچه کم کم خلوت میشد و گاه گاهی ماشینی از آن با سرعت میگذشت و آب چالهها را به لباسهایش میپاشید.
قدمهای مرد مانند لباسهایش خیس شده بود، حالا نفسهایش با نام رویا آمیخته بود و انگار نجوایی آشنا در بغضهایش طنینانداز شده بود.
ـ من شاید هیچوقت برنگردم، نمیخوام تو همه عمر لباس عزا بپوشی.
خشمی ملموس همراه با لبخند، رویا به گفتههایش خاتمه داد.
ـ اگه تا همیشه هم قراره نیایی من منتظرت میمونم، چطور میخوای همه روزها و لحظهها و سالهای عشقم و فقط به خاطر این که شاید نیای، زیر پا بذارم؟ تو برمیگردی من مطمئنم، تو اگه اون طرف دنیا هم باشی من صدای قلبتو میشنوم.
باران مثل سیل میبارید، مرد در ترسی به شکل تنهایی احاطه شده بود،کوچه داشت برای آخرین مسافرش در آن روز سرد پاییزی دست تکان میداد.
حالا مرد کنار دروازه ایستاده بود و هر چه در ذهنش میگشت جز تصویری مبهم از رویا در آن نمییافت، سکوت در هجومی از باران و سرما نعره میکشید و نغمهای شیرین در سنفونی تاریک زمان هنرنمایی میکرد، او اما دلش گرفته بود، دل به دریا زد و دستهای بیرمقش را به سوی زنگ، نشانه برد انگار دنیا ایستاده بود و تماشا میکرد.
صدای زنگ در گوش کوچه دوید.
ـ کیه
مرد وامانده مکثی کرد و صدا تکرار شد
ـ گفتم کیه
این بار مرد بی واهمه جواب داد:
ـ منم
صدای آیفون با دستپاچگی تکرار شد.
ـ ببخشید آقا شما؟
مرد این بار سرشار از ترس و دلهره جواب داد:
ـ منم محمدحسین
گوشی آیفون قطع شد.
مرد ایستاد، باران نایستاد و در دل مرد موجی از اضطراب و نگرانی میرقصید.
صدای قدمهایی که پلهها را هر چه سریعتر میپیمود مرد را میترساند، کمکم در به رو پاشنه چرخید.
مرد در دروازه غرق شده بود.
ـ اگه تا همیشه هم قراره نیایی من منتظرت میمونم.
پاییز ایستاده بود، مات و مبهوت سبزترین لحظهاش را جشن میگرفت.