خبرگزاری بسیج قزوین: در شهر قدم می زدم به همراه فرزندم سرخوش و فارغ از همه هیاهوی شهر نوشیدنی خنک را در گرما نوش جان کردیم، برای ناهار فرزندم از من خواست تا غذای سنتی آبگوشت را در قلب مدرنیته تجربه کنیم.
هنگام خوردن ناهار از اینکه در کنار فرزندم هستم خدا را بی نهایت شکر گزار بودم، ناگهان کودکی ۷ساله با پوست سیاه و کیسه ای بر روی دوشش بیرون از قهوه خانه توجه مرا جلب کرد.
نزدیک شد و از من خواست تا بطری خالی نوشابه را به وی بدهم. دستش را گرفتم و در کنار خود نشاندم، ناهار نخورده بود و معتقد بود پولش را باید جمع کند تا برای خانواده نان و مقداری وسیله بگیرد!!
یک پرس غذا برایش سفارش دادم تا در کنار من و پسرم میل کند. بسیار آرام و با ولع تمام غذا را می خورد.
تکه ای از نان را برداشت و کوبیده آبگوشت را در داخل آن گذاشت، فلفل پیاز ترشی را هم برداشت، پرسیدم چرا نوشابه را نمی خوری! گفت: خواهر کوچکم ناهار نخورده این چند لقمه برایم کافیست بقیه را برای خانواده می برم! صورتم را بوسید گفت: اگر راضی نیستی دو روز کار می کنم پولش را به شما بر می گردانم!!
زندگی شیرین است حتی اگر دنیا با شما بیگانه باشد اما خدا در قلب این کودک بود، چه بر سر شهر آمده که کودکان وطن باید فکر نان و آب نوامیس خود باشند. خبرنگار در شهر بی خبران (مسئولان) چه می نویسند!
برای قدر دانی از من دست در جیب خود برد و یک آدامس به من داد و گفت: خدا همیشه کامتان را شیرین کند! چقدر دعای این طفل معصوم برایم آرامبخش بود؟
دور بر خویش نگریستم همه جا لبخند بود از دلی که شاد شده بود، فرشتگانی که رقص شادی می زدند و فریاد می زدند خدا همین نزدیکی هاست! خدا نظاره میکرد و تنهایی خویش را فراموش کرده بود، از اینکه کودکی به ظاهر بی خبر دست یک خبر نگار را به دعای آسمانی معطوف کرد.
قسط را حقوق شهروندی کردیم تا به میل خودتفسیرش کنیم!! کاش شکم این کودکان سیر بود و هزاران ساعت برای قهرمان عاشورا گریه میکردیم. کاش افسردگی این کودک را برطرف میکردیم تا وزیر و وکیل آن را به معنویت ربط ندهند.
امروز خدا را در خنده لبان کودکی سیاه دیدم، می دانستم شیطان نیز همان حوالی مرا نفرین خواهد کرد. نمی دانم خدا چقدر آن کودک را دوست دارد. آه مظلوم!!
خدا تنهایی خویش را فراموش کرده و مسئولان را هم گویا به فراموشخانه سپرده بود. دست فرزندم را فشردم و از اینکه لحظه ای وی را جای آن کودک تصور میکردم آزارم میداد. روزی تمام کودکان فراموش شده مردانی خواهند شد تا درب های اکوسیت شده کاخ نشینان را درهم شکنند و باکری ها و همت ها شوند. این بار خاکریزهای داخلی را فتح کنند.
روزی خدا مستضعفان را وارث زمین خواهد کرد تا مسئولان بی درد را ساقط سازند. خدا ما را فراموش خواهد کرد زیرا فرزندان و کودکان بی پناه را فراموش کردیم.
از چه می نویسیم؟ از خبرهایی که مردم را بی خبرتر از همیشه نگه می دارد. در شهر بی خبران کدام خبر را روانه بازار می کنیم؟