سرویس های خبری
‌استان ها
‌اقشار
سایر خدمات
r_marquee
امام خمینی(ره):من در میان شما باشم یا نباشم نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد/پشتیبان ولایت فقیه باشید تا مملکت شما آسیب نبیند. از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در این عصر و عصرهای آینده می خواهم که اگر خدای نخواسته عناصر منحرفی با دسیسه و بازی سیاسی وکالت خود را به مردم تحمیل نمودند، مجلس اعتبارنامه آنان را رد کنند و نگذارند حتی یک عنصر خرابکار وابسته به مجلس راه یابد . . . و از همه نمایندگان خواستارم که با کمال حسن نیت و برادری با هم مجلسان خود رفتار و همه کوشا باشند که قوانین، خدای نخواسته از اسلام منحرف نباشد و همه به اسلام و احکام آسمانی آن وفادار باشید تا به سعادت دنیا و آخرت نائل آیید       
l_marquee
کد خبر: ۹۲۴۷۶۹۲
تاریخ انتشار: ۲۰ خرداد ۱۳۹۹- ۱۵: ۱۶
کتاب «نقطه صفر مرزی» خاطرات رزمنده قباد اصل‌‌مرز از رزمندگان لرستانی هشت سال جنگ تحمیلی، به کوشش محمدتقی عزیزیان توسط سوره مهر منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری بسیج از لرستان، خاطرات قباد اصل‌مرز، با گریزی که به گذشته می‌زند، به چند بخش تقسیم می‌شود. 

ابتدا به خاطرات مبارزه مرحوم پدرشان عباس اصل‌مرز پرداخته می‌شود که برهه‌ای از تاریخ پهلوی پدر و بخشی از تاریخ پهلوی پسر را در برمی‌گیرد.

 

بخش دوم خاطرات مربوط به حضور خود قباد اصل‌مرز در فعالیت‌های انقلابی گرچه در سن و سال کودکی.

 

بخش سوم خاطرات دوران دفاع مقدس را در بردارد که نقش او را در کنار روایت تاریخ سرزمینش تبیین می‌کند؛ موضوع اصلی کتاب «نقطه صفر مرزی» همین بخش است.

 

در بخشی از این کتاب آمده است: «چند دقیقه‌‏ای از ۶ صبح گذشته بود که پاتک عراق شروع شد؛ قیامتی که آن سرش ناپیدا بود. همان لحظه‏‌های اول از زمین و هوا گلوله می‏‌بارید. خمپاره ۶۰ زوزه‏‌کشان آمد و رفت توی پی‏‌ام‏‌پی خودی. یکی از بچه‌‏های روی پی‏‌ام‏‌پی در دم آتش گرفت. چند دقیقه شعله‏‌ای لرزان بود و بعد از آن جزغاله شد و تکه تکه با آتش بدنش ریخت دور و بر پی‌‏‌ام‏‌پی.

بچه‏‌ها از پی‏‌اش دویدند و بدنش را به خاک‌‏ها مالیدند، اما دیر شده و شهید شده بود. من و ایرج و مراد کرمی ایستاده بودیم. بغل‏ دستمان یکی از بچه‏‌های مشهد بود. دانشجو بود و به محض تعطیلی دانشگاه به خط آمده بود. ترکش کمانه کرد و یک‌راست خورد به جلوی سرش و قسمتی از پیشانی‏‌اش را کند و برد. دانشجو عین مرغ سربریده دور خودش چرخ می‏‌خورد و روی خاک‏‌ها بالا و پایین می‏‌پرید. من و ایرج و مراد خشکمان زده بود. زبانمان نمی‏‌چرخید. لام تا کام حرف نزدیم.»

 

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
گزارش خطا
نظر ‌بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: