
علي حاجبي در سال1359 وارد جبهه هاي جنگ حق عليه باطل مي شود. در ابتدا چون سازمان سپاه آنچنان شكل نگرفته بود، در جنگهاي نامنظم دكتر چمران شركت مي كند و پس از شهادت دكتر چمران وبا شكل گيري گردانها و تيپهاي سپاه و بسيج ، علي به عنوان نيروي زرهي وارد تشكيلات ثارالله مي شود.
در خاطراتي كه از عشق علي به دكتر چمران نقل مي كنند ذكر اين نكته كافيست كه هر زمان از مسير سوسنگرد دهلاويه عبور مي كرد غير ممكن بود از ماشين پياده نشود و برايش در آن صحرا فاتحه نخواند و اداي احترام ننمايد.
همرزمان علي مي گويند در حقيقت علي بازوي پر توان لشكر غيور ثارالله بود و همه ي مسئولين در اين مدت به او لطف و عنايت خاصي داشتند و هيچ وقت حب دنيا و ماديات نتوانست او را جلب كند.ويژگي هاي اخلاقي
علي جوانی خوش خلق و مهربان بود . در پوشش بسيار ساده پوش و كمتر لباس نو مي پوشيد و هميشه سعي مي كرد لباسهاي كهنه و چند ساله خود را استفاده نمايد.
در احترام به پدر و مادر بي مثال بود. در مرخصي هايش اولين كساني كه به ديدارشان مي رفت پدر و مادرش بودند. (هر چند مرخصي هايش بسيار كوتاه بود) كمتر اتفاق مي افتاد كه بيش از 72 ساعت و نهايتا در صورت ضرورت (آنهم به خاطر كارهاي جبهه از قبيل مهيا كردن موتور قايق و...) يك هفته به مرخصي بيايد. و در اين مدت كوتاه حضورش در محل ، يكي از برنامه هايش سركشي به تمام فاميل بودكه اين خصوصيتش زبانزد نيز بود.
شركت در عملياتها
علي حاجبي، نزديك به 5 سال حضور فعال و مستمر خود در يگان رزم در عملياتهاي مختلفي شركت داشتند از جمله:
1. عمليات بزرگ ثامن الائمه
2. عمليات طريق القدس
3. عمليات عقيل حرم
4. عمليات والفجر مقدماتي
5. عمليات والفجر يك
6. عمليات والفجر دو
7. عمليات والفجر سه
8. عمليات والفجر چهار
9. عمليات خيبر
10. عمليات عاشورا
11. عمليات بدر
12. عمليات والفجر هشت
13. عمليات آزادسازي مهران
14. كربلاي يك كه به درجه رفيع شهادت نائل مي شوند.
ازدواج
علي حاجبي با توجه به روحيات مذهبي و ديني اش به جا آوردن سنت الهي در امر ازدواج در سن 22 سالگي يعني در مهر ماه سال 1363 در حالي كه دل در گرو جبهه داشت ازدواج كرد. و از آنجا كه براي انتخاب يك همسري شايسته يكسري ملاكها و معيارهاي اسلامي در نظر داشت و براي دوستانش در جبهه مطرح كرده بود، كه اگر با اين شرايط و ملاكها باشد حاضرم ازدواج كنم و با راهنمايي يكي از دوستان جبهه كه مدتهاي زيادي با ايشان در جبهه و همسنگر بودند و شناخت كافي نسبت به اخلاقيات ايشان داشتند به حاج علي پيشنهاد مي كنند كه با اين روحيات و خصوصيات شما من خانواده اي در شهرستان بم سراغ دارم اگر مايل باشيد از نزديك با آن خانواده و دختر صحبت كنيد.
در شب اول ازدواجش لباس سبز مقدس سپاه را بر تن مي كند ـ و مي گويد عروسي واقعي من آن روزيست كه با همين لباس سبز و مقدس سپاه به شهادت برسم و شهادت را بدست بياورم چون شهادت نصيب هر كسي نمي شود، شهادت آن درجه و مقام والايي است كه انسان بايد آن را به دست بياورد، شهيد عزيز حاجبي با اينكه متأهل بود و صاحب فرزند، ولي دلبستگي آن سردار اسلام به جبهه بيشتر بود تا خانواده، موفقيت در زندگي زناشوئي برايش يك امر مهم بود كه خداي متعال يك همسر آگاه و بيدار و خداشناس و مذهبي با تلاش خود ايشان برايش مهيا نمود و در اين مدت خدمت در يگان رزم، همفكر و هم عقيده و همرزم با شهيد بود. با اينكه اين سردار بزرگ مسئوليتهاي زيادي در جنگ داشتند و كمتر به خانه سر مي زدند و در نهايت به همسرش پيشنهاد مي كند كه اگر مايل باشيد با هم به اهواز برويم و در آنجا خانه اي از لشكر اجاره مي كنيم و در كنار خودم باشيد، و همسرش قبول مي كند و به اهواز مي آيند و مدتي را در آنجا زندگي مي كنند ، ولي باز هم شهيد حاجبي نسبت به ديگر دوستانش كه در يك ساختمان بودند كمتر به خانه مي آيد و هميشه در فكر طرح و برنامه ريزي كار جنگ بود و با اينكه همسرش با فرزندش در اهواز بودند ولي آرزو داشتند كه شهيد حاجبي را از نزديك به نحوي زيارت كنند ،ولي همسر ايثارگر و دلير و شجاع ايشان هم اين مشكلات و مسائل شهيد را درك مي كردند و علت نيامدن به منزل را مشغله زياد كارش مي دانستند و خيلي هم خوشحال و راضي بودند و خيلي با صبر و حوصله و تحمل در برابر مشكلات در چند صباحي كه با شهيد عزيز در زندگي همراه بودند.
شهادت
هيچ نوشته يا صحبتي از علي حاجبي موجود نيست كه در آن خالصانه از خداي خود درخواست توفيق شهادت ننمايد و هرگاه خبر شهادت همرزمي به وي مي رسيد از عمق دل بي تابي مي كرد كه همه رفتند و ما مانديم. نوشته اي در اين خصوص از خود شهيد هست كه گفته: ((در اينجا جان را هم از انسان سخت مي گيرند. يعني آنكه بايد خود نيز تلاش كني كه جان بدهي و هم آنقدر سختي و فشار بر انسان وارد مي شود تا اينكه بتواند لذت لقاءالله را با تمام وجود حس كند و رخت بربندد.))
در جايي مادر شهيد نقل ميكند كه يك روز كه براي ديدن ما به مرخصي آمده بود به او گفتم علي تو حالا 5 ساله توي جبهه اي ديگه دينت رو ادا كردي.... با شنيدن اين حرف اشك در چشمان علي حلقه مي زند و مي گويد:((مادر! مي توانم يك خواهش از شما بكنم)) مادر مي گويد بله. و علي ادامه ميدهد: ((تا زماني كه تو و پدر براي شهادت من دعا نكنيد خدا اين توفيق را به من نمي دهد.)) و ملتمسانه در همان جا از پدر و مادر مي خواهد كه براي شهادتش دعا كنند.
بالاخره روز ملاقات رسيد و در عمليات كربلاي يك در منطقه مهران ابتدا از ناحيه پا زخمي مي شود و براي مداوا به پشت جبهه منتقل مي شود. اما پس از اينكه مداواي اوليه روي او انجام مي شود دوباره خود را به خط مقدم مي رساند.
در نزديكي هاي ظهر روز 10 تيرماه 1365 بر اثر اصابت تركش گلوله خمپاره به قسمت چپ ناحيه سينه به لقاءالله مي پيوندد و پيكر مطهرآن سردار بزرگ به شهرستان كرمان به همراه ديگر شهدا انتقال مي يابد.