خانم شهناز عبدلی، همسر شهید محمد گرجی و بانوی جهادگر و پیشکسوت بسیجی حوزه حضرت صدیقه کبری ( س ) شهرستان قرچک؛ تازه عروس بود که بعد از ۶ ماه همسرش در جبهه های نبرد حق علیه باطل به شهادت رسید.
کد خبر: ۹۵۷۸۶۵۹
|
۲۲ بهمن ۱۴۰۲ - ۱۸:۱۰

خانم شهناز عبدلی، با اجرای وصیت همسرش، مدتی از شهادت او  با همرزم ایشان، که یک جانباز اعصاب و  روان دفاع مقدس بود، ازدواج کرد و به جرگه  ایثاران پیوست.   

 بانو شهناز عبدلی متولد شهر همدان دارای دو فرزند، چند سالی است علاوه بر پرستاری از همسر جانبازش که آن خود به تنهایی زحمت عدیده ای دارد، با راه اندازی یک گروه جهادی به نام همسر شهیدش "محمد گرجی" و تاسیس خیریه ای، رسالت فداکاری خود را به حد کمال رسانده است.

  این بانو در موسسه خیریه خود با ارائه خدمات  فرهنگی و اجتماعی مانند ارائه مشاوره، اهدای جهیزیه، سیسمونی ، البسه ،غذای گرم ، تامین هزینه بیماران و صد ها کار خیر دیگر، هم چنان محکم و استوار به جهاد خود ادامه می دهد.

_خودتان را معرفی کنید، اصالتا اهل کجاهستید؟ بنده اصالتا ترک همدان هستم متاهل و دارای ۲ فرزند، دخترو پسر میباشم که بعداز همسرشهیدم بعدازمدت یکسال با جانباز فردین سیاه منصوری ازدواج دائم کردم.

_کمی از کودکی تان و حال و هوای آن زمان برای ما توضیح دهید؟ دوران مدرسه و قبل از مدرسه؟خاطرات کودکی بنده از آن زمان شروع شد که شاه رفت و امام خمینی{ره}آمد و بعد عراق حمله هوایی را شروع کرد و به خاطر دارم روزی ،همه مردم سراسیمه به سمت پناهگاه ها می رفتند و یک روز من در خیابان از ترس و وحشت بمباران به کنار دیوار پناه بردم و نشستم دست هایم را روی سرم گذاشتم و فریاد میکشیدم چون سن بسیار کمی داشتم میترسیدم و همه مردم شهربه سمت پناهگاه ها پنهان میشدند لحظه ای منتظر ماندم تا سروصدای بمباران آرام بگیرد وقتی صدا که کاملا قطع شد آرام آرام به سمت خانه دویدم.

_ازقبولی دانشگاه وتحصیلات صحبت کنید؟در آن زمان بنده متاسفانه به دلیل شرایط مالی خانواده ام نتوانستم ادامه تحصیل دهم وتا کلاس چهارم ادامه تحصیل دادم و بعداز شهادت همسرم درشهرستان ورامین مدرسه شاهد شبانه درسم را خواندم تا مدرک سیکل را دریافت کردم و بعد ها نیز موفق به گرفتن دیپلم شدم.

_ماجرای ازدواجتان را برای ما توضیح دهید؟روزی شهید محمد گرجی همسر اینجانب در مسیر مدرسه بنده را دید و فورا به خانواده اش اطلاع داد که من میخواهم با این دختر خانم ازدواج کنم و خانواده بنده کاملا مخالف ازدواج من بودند چون سن بنده کم بود و پدرم به خانواده شهید گرجی گفتند که دخترم سن بسیار کمی دارد و نمی توانیم قبول کنیم خلاصه بعد از ۲ سال دو طرف راضی به ازدواج من و همسرم شدند و بعد از خواستگاری مراسم های اولیه بین ما صیغه محرمیت خوانده شد و بعد خانواده ها  بدلیل کم بودن سن بنده، از دادسرا قرچک اجازه عقد گرفتند و ما به عقد هم در آمدیم و عروسی ما برگزار شد ولی بعد از ۶ ماه خبر غم انگیز و تلخ شهادت همسرم، رسید.

-درحال حاضر به چه کاری مشغول هستید؟ فعالیت بنده که حدود 7سال است مجوز موسسه خیریه دریافت نموده و یک گروه جهادی دارم که در زمینه کمک های مالی, جهیزیه, ارزاق, سیسمونی و خدمات پزشکی رایگان فعالیت داریم.

_به نظرشما زنان درجامعه ایران جای رشد و تعالی دارند؟بله به دستور رهبر عزیزمان امام خامنه ای زن در جامعه با رعایت شئونات هر مسئولیتی میتواند داشته باشد، در هرکاری می تواند فعالیت داشته باشد، مثلا معلم باشد و در کار خیر شرکت کند و کارآفرینی کارکند.

 

-موفقیت هایتان را نام ببرید و تاکنون چقدر کسب افتخار داشته اید؟ حدود ۳۰ سال است که در مسجد ها,حوزه ها,پایگاه های بسیج,صندوق های خیریه فعالیت دارم,در خدمت رسانی به زلزله زدگان بم همکاری داشتم, دوره آموزش اسلحه را گذرانده ام و در حال حاضر مدیر بسیج سازندگی پایگاه الزهرا حوزه حضرت صدیقه کبری قرچک و مسئول گروه جهادی شهید گرجی  هستم و موسسه خیریه راه سبز را نیز تاسیس نموده ام. تقدیرنامه های بسیاری از طرف فرمانداری,سپاه,شهرداری,تعاونی شهر ورامین,بنیادشهید و... دریافت نموده ام.

-یک خاطره تلخ و یک خاطره ی شیرین از طول زندگی و کارتان را بگویید؟خاطره تلخ زندگی بنده این بود که تازه عروس بودم که بعد از ۶ ماه زندگی همسرم را از دست دادم و خداروشکر میکنم و با افتخار میگویم همسر شهیدهستم, روحش شاد؛

خاطره شیرین زندگی بنده این بود که به یاد دارم آخرین بار که همسرم از جبهه آمد به پارک خزانه تهران رفتیم و روز بسیار خوبی در کناریکدیگر داشتیم و همسرم من را به غذاخوری برد و با هم ناهار خوردیم و همسرم بعد از ناهار به بنده گفت که برویم یک عکس دو نفره و یک عکس برای شهادتم بندازیم که یادگاری بماند و فردای آن روز به جبهه رفت و بعد از یک ماه خبر شهادت ایشان به گوش ما رسید و هرگز برنگشت...

_درباره نحوه ی شهادت همسرتان توضیح دهید, اینکه چگونه به شما اطلاع داده شد و الان در نبودنشان چگونه سختی ها را میگذرانید؟مدتی بود که از همسر شهیدم خبری نبود و هر چی انتظار کشیدم که ایشان نامه ای برای بنده ارسال کند ولی باز از ایشان خبری نشد,دلشوره شدید داشتم  و نگران بودم چون در آن زمان شهیدان زیادی میاوردند و بنده منتظر خبرشهادت همسرم بودم چون قبل از اینکه به شهادت برسد به من گفت من دیگر برنمیگردم،

گفتم چرا این حرفهای تلخ را به زبان می آوری در جواب سوال من گفت

خون من از همسنگرانم رنگین تر نیست  و من هم به شهادت میرسم .

و شبی خواب دیدم شهید را از درب منزل خانه به بیرون می آوردند با کفنی سفید نورانی و فردای آن روز خیلی برایم دلگیر بود ناگهان نگاهم به کوچه افتاد هوا خیلی برام تاریک بود.

همه جا خیلی شلوغ بود، جلوتر رفته و دیدم، تمام بچه های بسیجی محل جلوی درب منزل ایستادند و میخواهند به من خبری بدهند (شهادت همسرم را )

وقتی چشمانم به بچه های بسیج افتاد فورا متوجه شهادت همسرم شدم و بعد از دو روز انتظار اشک و ناراحتی شهید را به حوزه قرچک منتقل کردند، همراه خانواده شهید رفتیم شهید را در روز ماه مبارک رمضان تاریخ ۳۱ تحویل گرفتیم.

و به خاک سپردیم و بنده حدود ۷ روز به کما رفتم و بعد چشمانم را باز کردم و دیدم همه چیز برایم تمام شده .

روز هفتم شهید محمد گرجی هم تمام شده بود و هیچ وقت خاطرات شهید محمد گرجی از ذهنم خارج نمیشود و این خیریه را به نیت شهید محمد گرجی تاسیس کردم که یاد و خاطره ایشان در ذهنم باقی بماند. و او برای من همیشه زنده است....

با توجه به اینکه من فرزندی از شهید محمد گرجی نداشتم و ایشان هم همیشه در صحبت هایش میگفت اگر من شهید شدم با جانباز ازدواج کن. من هم نیت کردم  و بعد از شهادت همسرم با یک جانباز اعصاب و روان که همرزم شهید محمد گرجی بود ازدواج کردم و از ایشان دو فرزند یکی دختر و یک پسر دارم.

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 

 

گفتگو : فاطمه خانی- خبرنگار خبرگزاری بسیج  

ارسال نظرات