۱۷ / شهريور / ۱۴۰۵ - 08 September 2026
10:49
کد خبر : 9669961
۱۸:۴۰

۱۴۰۳/۱۲/۰۳
گفتگوی اختصاصی با رزمنده و جانباز دفاع مقدس شهرستان البرز در یادمان طلائیه؛

از جزیره مجنون تا بیمارستان تبریز لحظه‌ای از یاد خدا غافل نشدم

«چند ساعت بعد، وقتی به هوش آمدم، صدایی را شنیدم که مرا صدا می‌زد و می‌گفت: "بلند شو، بلند شو، دارند می‌روند!" به سختی زانو زدم و با دست‌هایم حرکت کردم. تنها چیزی که بر زبانم جاری بود، "یا زهرا، یا زهرا" بود.» بخشی از مصاحبه خواندنی بسیج با عبدالله عیسی زاده رزمنده و جانباز دوران دفاع مقدس.

 

قزوین_بسیج، در یادمان طلائیه، جایی که عطر شهادت و ایثار هنوز در هوا جاری است، خبرنگار خبرگزاری بسیج گفتگویی صمیمانه با عبدالله عیسی‌زاده، رزمنده و جانباز دفاع مقدس، انجام داد. وی از سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ به عنوان سرباز در جبهه حضور داشت و پس از پایان سربازی، در دی‌ماه سال ۱۳۶۳ به عنوان بسیجی به لشکر ۳۱ عاشورا پیوست. در عملیات بدر، که در شرق دجله و جزیره مجنون انجام شد، به شدت مجروح شد و مسیری پر از سختی و ایثار را طی کرد تا به بیمارستان تبریز منتقل شود. در ادامه، روایت پرشور و شنیدنی این جانباز سرافراز را می‌خوانیم.

 

 لطفاً خودتان را معرفی کنید و از نحوه حضورتان در جنگ بگویید.

 

 من عبدالله عیسی‌زاده هستم. سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ به عنوان سرباز در جبهه حضور داشتم. بعد از پایان خدمتم، در دی‌ماه سال ۱۳۶۳ دوباره به جبهه برگشتم، این‌بار به عنوان بسیجی در لشکر ۳۱ عاشورا. در عملیات بدر شرکت کردم، عملیاتی که در شرق دجله و جزیره مجنون انجام شد.

 

 در عملیات بدر چه اتفاقی برای شما افتاد؟

 

 ما نیمه‌شب به سمت دشمن حرکت کردیم. هنوز نرسیده بودیم که دشمن متوجه حضور ما شد و با رگبار سنگین حمله کرد. من همان‌جا مجروح شدم و دیگر توان حرکت نداشتم. همه عقب‌نشینی کردند، اما من وسط میدان نبرد مانده بودم. احساس کردم که دیگر کاری از من ساخته نیست و همان‌جا بیهوش شدم.

 

چند ساعت بعد، وقتی به هوش آمدم، صدایی را شنیدم که مرا صدا می‌زد و می‌گفت: "بلند شو، بلند شو، دارند می‌روند!" به سختی زانو زدم و با دست‌هایم حرکت کردم. تنها چیزی که بر زبانم جاری بود، "یا زهرا، یا زهرا" بود.

 

چگونه نجات پیدا کردید؟

 

همان‌طور که تلاش می‌کردم حرکت کنم، یک رزمنده که لهجه یزدی یا اصفهانی داشت، مرا دید. مرا با سینه‌خیز کشید و داخل یک کانال گذاشت. بعد من را به کمک دیگر رزمندگان به پشت جبهه منتقل کردند.

 

مرا داخل یک تویوتا گذاشتند و بعد از آن به مقر لشکر ۳۱ عاشورا منتقل کردند. در مسیر، آتش دشمن شدت گرفت. یکی از آمبولانس‌ها که تعدادی مجروح داخلش بودند، مورد هدف قرار گرفت و آتش گرفت. صحنه‌ای که هرگز فراموش نمی‌کنم، آن راننده بود که در میان شعله‌ها گیر افتاده بود. من چند بار سعی کردم از زمین بلند شوم اما افتادم. در نهایت، با زحمت زیاد، مرا به یک نیسان منتقل کردند.

 

 بعد از نجات از میدان نبرد، چه مراحلی را طی کردید؟

 

 بعد از آن مرا به یک قایق منتقل کردند تا از جزیره مجنون خارج شوم. از آنجا به یک آمبولانس دیگر انتقال یافتم. در مسیر، مرا به یک بیمارستان صحرایی بردند و سپس به اهواز اعزام کردند. در اهواز، در یک سالن ورزشی که به عنوان بیمارستان صحرایی استفاده می‌شد، درد شدیدی داشتم. دکترها شرایط مرا بررسی کردند و تصمیم گرفتند که سریع مرا به تبریز بفرستند.

 

از فرودگاه اهواز، به بیمارستانی در تبریز منتقل شدم، جایی که درمان اصلی‌ام آغاز شد. تمام این مسیر، از لحظه مجروحیت در جزیره مجنون تا رسیدن به تبریز، لحظه‌ای از یاد خدا غافل نشدم. فقط یا زهرا و یا حسین بر زبانم جاری بود.

 

 امروز، با گذشت سال‌ها از آن روزها، چه احساسی دارید؟

 

 وقتی به طلائیه و دیگر مناطق عملیاتی می‌آیم، انگار همان روزها را دوباره تجربه می‌کنم. یاد دوستان شهیدم زنده می‌شود، یاد لحظاتی که در کنارشان بودم و آنها رفتند و من ماندم. این سرزمین‌ها برای ما مقدس هستند، چون قطره‌قطره خون بهترین فرزندان این کشور در اینجا ریخته شده است.

 

 چه پیامی برای جوانان امروز دارید؟

 

 شهدا برای ما امنیت، آرامش و عزت را به ارمغان آوردند. جوانان امروز باید قدردان این ایثار باشند. هر کسی در هر جایگاهی که هست، باید برای این کشور تلاش کند؛ چه در علم، چه در ورزش، چه در صنعت و چه در میدان‌های دیگر.

 

صحبت‌های این جانباز سرافراز، روایتگر روزهایی است که رشادت و ایثار در اوج خود بود. او با یادآوری لحظات سختی که در میدان جنگ تجربه کرد، بر اهمیت پاسداری از ارزش‌های دفاع مقدس تأکید کرد و از جوانان خواست که ادامه‌دهنده راه شهدا باشند.

 

انتهای پیام/۱۰۱۲


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید