۲۱ / تير / ۱۴۰۵ - 12 July 2026
02:29
کد خبر : 9703446
۱۱:۱۰

۱۴۰۴/۰۵/۲۳
یادداشت/برای آنان که با پای دل راهی کربلا شدند؛

نجوای «دل‌مانده» از قافله‌ی اربعین

جاماندن از اربعین، فقط از دست دادن یک سفر نیست از دست دادن لحظه‌ای استثنایی از تعلق خاطر بی‌قید و شرط به چیزی بزرگتر از خودت است از دست دادن فرصت هم‌نوایی با میلیون‌ها نفسی که یک واژه را فریاد می‌زنند: «حسین».

 

 قزوین-به گزارش بسیج، امسال هم دیوارهای خانه، سردتر از همیشه به نظر می‌رسند نه بوی خاک نجف در هوا پیچیده، نه نوای ملکوتی «یا حسین» از دوردست‌ها به گوش می‌رسد.

 اینجا در سکوت سنگین این چهار دیواری، من مانده‌ام و نقشه‌ای که بی‌حرکت بر دیوار آویخته است؛ مسیری که با خطوط رنگارنگ مشخص کرده بودم، حالا فقط یادآور فاصله‌هاست؛ فاصله‌ای که نه کیلومترها که دل‌ها را می‌سوزاند.

 

دلم برای چیزی تنگ شده که هرگز آن را در آغوش نگرفته‌ام؛ اما عمیقا می‌شناسمش. دلم برای آن هیاهوی مقدس، برای آن دریای بیکران انسان‌هایی تنگ شده که قلب‌هایشان هم‌آهنگ با یک نغمه می‌تپد: «لبیک یا حسین». 

دلم برای سنگفرش‌هایی تنگ شده که پای میلیون‌ها دلداده را بوسیده‌اند برای خاکی که شاید ذره‌ای از اشک چشم‌هایم را هم تشنه‌اش است.

 

پیام‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند، عکس‌ها و فیلم‌ها: صف‌های بی‌پایان عاشقان زیر آفتاب و باران، چهره‌های خسته اما نورانی، دست‌هایی که نان، آب و محبت بی‌منت می‌دهند، کودکانی که بر دوش پدرانشان، زودتر از موعد درس عشق آموخته‌اند. هر تصویر، تیغی می‌شود بر قلب، هر کلیپ، یادآوری می‌کند: «تو اینجا نیستی؛ تو آنجا در آن تجمع عظیم عشق و ایمان، حضور نداری.»

 

حس می‌کنم گم‌شده‌ای دارم؛ گم‌شده‌ای به بزرگی اقیانوس. جاماندن از اربعین، فقط از دست دادن یک سفر نیست از دست دادن لحظه‌ای استثنایی از تعلق خاطر بی‌قید و شرط به چیزی بزرگتر از خودت است؛ از دست دادن شانس این است که بخشی از آن پیکره عظیم انسانی باشی که با پاهای تاول‌زده و دلی سرشار از یقین، تاریخ را می‌نویسد از دست دادن فرصت هم‌نوایی با میلیون‌ها نفسی که یک واژه را فریاد می‌زنند: «حسین».

 

باران پشت پنجره می‌کوبد؛ آیا این هم در مسیر کربلاست؟ آیا قطراتش، اشک‌های آسمان برای جاماندگان است؟ چشم‌هایم را می‌بندم؛ سعی می‌کنم صداها را تصور کنم: همهمه کاروان، صدای پای برهنه‌ها بر زمین، زمزمه‌های دعا، ناله‌های دل‌سوز. سعی می‌کنم بوی چای داغ و غذای نذری را حس کنم، بوی خاک و عرق و از خودگذشتگی را؛ اما تصویر، محو است؛ صدا، خفه. بو، گم‌شده. اینجا، در سکوت، فقط حسرت باقی است؛ حسرتی عمیق و گنگ.

 

می‌دانم که عشق به حسین (ع) محدود به زمان و مکان نیست؛ می‌دانم که نیت، ارزش دارد. اما دل، منطق نمی‌شنود. دل، فقط می‌داند که امسال، پایش در آن جاده مقدس نبوده، دل، فقط می‌فهمد که آن همنفسی با کاروان نور، آن احساس بی‌نظیر تعلق به جمعیتی که با یک عشق به پیش می‌روند، از دست رفته است.

در تاریکی، چشمانم را می‌بندم. سعی می‌کنم "حضور" را جعل کنم:  

پاهایم را بر خاک داغ می‌گذارم... درد تاول‌ها را حس می‌کنم! (چه درد شیرینی!)  

صدای هق‌هق زنی از پشت سر می‌شنوم... دستم را دراز می‌کنم تا شانه‌اش را بگیرم! (دست‌هایم در هوا می‌ماند، تهی)  

بوی عطر اسفند و غذای نذری مشامم را پر می‌کند... دهانم آب می‌افتد! (بوی هیچ، جز گرد خانه)  

ناگهان، فریاد یکپارچه "لبیک یا حسین" آسمان را می‌درد... سینه‌ام می‌لرزد، می‌خواهم فریاد بزنم؛ اما گلویم قفل شده، فقط زمزمه‌ای خفه بیرون می‌آید.

باز می‌کنم چشم‌ها: سکوت، تاریکی، تنهایی و

من... جامانده.

 

این رنج، قابل اندازه‌گیری نیست؛ گویی بخشی از وجودم، بخشی که فقط در آن جاده معنا می‌یافت، امسال مرده است. مرده، پیش از آن‌که زنده شود. چه تلخ است سوگ‌وار رویایی باشی که هرگز رنگ واقعیت نگرفت.

 

اما در این ژرفای سیاه، نقطه‌ی نورانی‌ای می‌درخشد: امید؛ امید به فردا و امید به اربعینی دیگر.

 

پس مینویسم، با چشمانی نمناک و قلبی سنگین: ای عاشقان راه حسین که امسال توفیق همراهی‌تان را نداشتم، بدانید که دلم با شماست؛ گام‌هایتان را بر خاک کربلا و نجف می‌بوسم از این دور؛ اشک‌ها و دعاهایم را هدیه می‌کنم به شما که جسم و جان‌تان را هدیه می‌کنید؛ شادی‌تان شادی من و خستگی‌تان توشه راه من باشد.  

 

اعظم علویری 

انتهای پیام/۱۰۰۴


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید