قزوین_در تاریخِ رنج و مقاومت این سرزمین، نامهایی هستند که با مرکبِ اشک و افتخار نوشته شدهاند؛ نامهایی که نه فریاد زدند، نه شمشیر کشیدند، اما با سکوتی آرام، دلهایی خسته را به پرواز درآوردند. یکی از آن نامها، سید علیاکبر ابوترابی است؛ همان که آزادگی را معنا کرد، نه با شعار، بلکه با شعور، با حضور، با لبخندی که حتی در شکنجهگاه دشمن هم رنگ نمیباخت.
او اسیر نبود؛ اگر هم بود، اسارت او جسمش را در بر گرفته بود، نه روح بلندش را. در اردوگاههای رژیم بعث، در میان خاک، گرسنگی، تحقیر و شکنجه، ابوترابی نوری بود که شبهای بیپایان اسیران را روشن میکرد. مردی که هیچکس را تنها نگذاشت، و با صبوریِ پدرانهاش، امید را در دل آنانی زنده کرد که زندگی را فراموش کرده بودند.
سید، وقتی قدم به اردوگاه میگذاشت، گویا آرامش وارد میشد؛ وقتی دعا میخواند، اشکها بیاختیار جاری میشدند، و وقتی حرف میزد، لبخند بر لبها مینشست. او تنها یک روحانی یا فرمانده نبود؛ او تجسم مهربانی، تسلیم در برابر خدا و پایداری در برابر ظلم بود. با او، دیوارهای بلند زندان هم شرم میکردند از اینکه امیدی چنین زلال را در خود زندانی کردهاند.
چه زیبا گفتند که: «او سید آزادگان بود»؛ اما حقیقت آن است که او نهتنها سید آزادگان، بلکه سالار دلهای آزاده بود. مردی که از قفس، قصر ساخت؛ از زخم، لبخند؛ و از اندوه، عشق. هنوز صدای زمزمههای شبانهاش در دل یارانش زنده است. هنوز نگاه مهربانش، داغ دلها را آرام میکند. هنوز، ما در آینهی نامش، تصویر انسانیت را میبینیم.
و اینگونه بود که سید علیاکبر ابوترابیفرد، نه با قدرت، بلکه با محبت، نه با سلاح، بلکه با دعا، قهرمان شد. قهرمانی که پس از سالها اسارت، آزاد شد؛ اما نه فقط از بند دشمن، بلکه از دنیای فانی، و پر کشید... به سوی پروردگاری که خوب بندگانش را میشناخت.
روحش شاد، یادش زنده، راهش ادامهدار...
انتهای پیام/۱۰۱۰