۲۲ / تير / ۱۴۰۵ - 13 July 2026
17:26
کد خبر : 9705369
۱۳:۱۵

۱۴۰۴/۰۶/۰۳
یادداشت خبرنگار؛

از ايرانشهر تا ابديت، پنج ستاره آسمان وطن

خبر آمد… و دلِ شهر لبريز از غرور و اندوه شد، غروري از جنس ايستادگي و اندوهي از جنس وداع، پنج ستاره درخشان، پنج سپهر از ايمان، در خطه دامن ايرانشهر، از تبار همان رادمرداني شدند که تاريخ، نامشان را با خون خود نوشت.

 

خبر آمد… و دلِ شهر لبريز از غرور و اندوه شد، غروري از جنس ايستادگي و اندوهي از جنس وداع، پنج ستاره درخشان، پنج سپهر از ايمان، در خطه دامن ايرانشهر، از تبار همان رادمرداني شدند که تاريخ، نامشان را با خون خود نوشت.

آنها پليس نبودند پاسدار بودند. پاسدار آرامش کودکي که در خواب است. پاسدار آسايش مادري که براي فردايش برنامه مي‌ريزد. پاسدار شرافت اين خاک.

 

شهيد سرهنگ غلامرضا وحداني مقدم، با آن قلب بي‌کينه و دستان ياريگرش. ستوان دوم محمدرضا رحيمي، با آن شجاعت مثال‌زدني و عشق به ميهن. استواردوم حسن تولي، با آن روحيه استوار و ايمان راسخش. شهيد گروهبانيکم محمد نوروزي ،جواني که عشق به خدمت، رهايش نکرد و سرباز هادي رويايي، با آن اميد به فردايي روشن براي وطن.

 

اينان، تنها پنج نام نيستند آنها پنج قصه عشقند، پنج جلوه از فداکاري.

آنها در سخت‌ترين شرايط، با کمترين امکانات، ايستادند تا مبادا ذرّه‌اي احساس ناامني، آرامش را از مردم اين ديار بربايد.

و اکنون، آسمانِ ايرانشهر، ميزبان پنج ستاره جديد شده است، ستاره‌هايي که هميشه خواهند درخشيد تا راه را به ما نشان دهند،راه غيرت، راه شرافت، راه عشق به اين سرزمين.

پشت اين لباس سبز، مردي است که شب را به صبح مي دوزد، نه با نخ، که با چشم هاي بيدارش پشت اين سکوت شهر، نفسي هست که مي کشد تا آرامش را به ريه هاي اين خاک برساند. 

او پليس است...

از جانِ خود مي گذرد تا جان تو در امان باشد. از خانواده خود دور مي ماند تا خانواده تو آسوده بخوابند، با کمترين حقوق، بزرگترين فداکاريها را مي کند. با کهنه ترين تجهيزات، در برابر جديدترين خطرها مي ايستد.

 

او را مي بيني آنکه در سرماي زمستان و گرماي تابستان، در گردباد و کولاک، ايستاده است. پايش مي لغزد،اما ايمانش نه. جسمش خسته مي شود،اما اراده اش هرگز.

 

و چه مظلوم است… وقتي از کنارش مي گذري و ندايش ميزني. وقتي در امنيت او زندگي مي کني و فراموشش مي کني. وقتي شهيد مي شود و براي چند روز، در اخبار نامش مي درخشد و سپس، باز فراموشي…

او سبزي است که هميشه سبز مي ماند، سبز ايمان، سبز فداکاري، سبز ايستادگي. او پاسدار اين خانه است،پاسدار ناموس اين سرزمين.

 

بياييد امروز، فقط يک بار، براي اين سبزِ ايستاده دعا کنيم. براي سلامتي اش،براي عزتش، براي خانواده صبورش. براي آنکه بداند،اگرچه ما گاهي فراموش کاريم، ولي دلمان مي داند که وطن مان را مديون سايه امنيت او هستيم.

 

يادشان گرامي، راهشان پررهرو، و هميشه در قلبمان زنده باد. ناجيِ گمنامِ ما.

 

به قلم سروان محسن پيربيگي، کارشناس اداره اطلاع رسانی

 

انتهای پیام/۱۰۱۰

 

 

 

 


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید