۲۱ / تير / ۱۴۰۵ - 12 July 2026
07:36
کد خبر : 9754955
۱۶:۳۴

۱۴۰۵/۰۱/۳۱
به مناسبت روز دختر/روایت نامه‌ای که در دهه هفتاد به رهبر معظم انقلاب نوشتم؛

دخترم هدی سلام

هیچ هدیه‌ای در روز دختر شیرین‌تر از این نیست که بداند در نگاه پدرانهٔ ولیّ امت هنوز «دختر» خطاب می‌شود.

قزوین_ خانهٔ ما ساده بود؛ یک هال، یک آشپزخانه، و در انتهای راهرو اتاقی که همه آن را «پذیرایی» صدا می‌زدند. اتاقی که بیشتر روزهای سال در سکوت می‌گذشت؛ با کمد چوبی قدیمی، بوفه‌ای پر از ظرف‌های براق و لحاف‌های تاخوردهٔ مهمانی. تنها خاطرهٔ پرهیاهویش عروسی خواهر بزرگم در سال شصت‌وهشت بود. بعد از آن، اتاق دوباره به سکوتش برگشت.

تا وقتی که محبوبه آن را برای خودش انتخاب کرد.

محبوبه خواهرم بود؛ دختری سفیدرو با چشم‌های رنگی و آرام. بیشتر وقت‌ها در دنیای خودش زندگی می‌کرد؛ میان دفترهای پر از شعر و نوشته و صدای آرام رادیوی قدیمی پدر. اتاق پذیرایی شده بود پناهگاه فکرهایش.

آن روزها من کلاس دوم ابتدایی بودم و محبوبه دبیرستان می‌رفت. با این‌حال همیشه احساس می‌کردم قدم‌هایمان با هم جلو می‌رود؛ من در دنیای کودکی و او در دنیای نوجوانی.

گاهی می‌رفتم پشت در چوبی همان اتاق؛ دری با شیشه‌های مشجر رنگی.  

می‌گفتم:

«محبوبه… یه چیزی بگم؟»

او سر از دفترش بلند می‌کرد و می‌گفت:

«الان دارم می‌نویسم هدی جان… بعداً بیا.»

اما من همان پشت در می‌ایستادم و حرفم را می‌زدم. حرف‌هایی که حالا دیگر یادم نیست چه بودند؛ شاید فقط دلِ یک کودک بود که می‌خواست شنیده شود.

تا اینکه یک روز، وقتی تازه از مدرسه برگشته بودم، محبوبه صدایم زد.

با همان لباس مدرسه وارد اتاق شدم. کاغذی از دفترش جدا کرده بود.

گفت:

«هدی، بنشین. می‌خواهم چیزی بنویسی.»

قلم را دستم داد و آرام گفت:

«بنویس…  

سلام آقا  

من بنت‌الهدی عاملی هستم، کلاس دوم ابتدایی…»

من هم نوشتم.  

بی‌آنکه درست بدانم این نامه قرار است به دست چه کسی برسد. فقط سعی می‌کردم خطم مرتب باشد.

نامه تمام شد. امضا کردم و ماجرا در ذهن کودکانهٔ من همان‌جا پایان گرفت.

چند ماه گذشت.

یک روز محبوبه دوباره صدایم زد. این بار پاکتی در دست داشت. آن را باز کرد، نامه‌ای بیرون آورد و چند خط را نشانم داد.

گفت:

«آقا برای تو نوشته.

خم شدم و نگاه کردم.

اولین جمله این بود:

«دخترم هدی سلام»

همان لحظه دنیای کوچکم تکان خورد.  

نامه را گرفتم و با هیجان در خانه می‌دویدم و دوباره می‌خواندم.

با خودم می‌گفتم:

«از کجا فهمیده در خانه مرا هدی صدا می‌زنند؟ من که نوشته بودم بنت‌الهدی…»

برای قلب کوچک من، آن سه کلمه یک اتفاق بزرگ بود.  

رهبر امت اسلامی، در جواب نامهٔ کودکانه‌ام نوشته بود: «دخترم هدی».

سال‌ها از آن روز گذشته است.

اتاق پذیرایی حالا اتاق خواب شده و محبوبه هم مادر شده . اما آن نامه هنوز در حافظهٔ من زنده است؛ با همان سه کلمهٔ ساده که فاصلهٔ میان یک دختر هفت‌ساله و رهبر امت را کوتاه کرده بود.

امروز که روز دختر است، هر بار آن جمله را به یاد می‌آورم، دلم گرم می‌شود.

گاهی در دل زمزمه می‌کنم:

آقاجان…  

میدانم که امروز هم صدایم را می‌شنوی،  

همان‌طور صدایم بزن؛

بگو:  

«دخترم هدی… سلام.»

که برای یک دختر،  

هیچ هدیه‌ای در روز دختر شیرین‌تر از این نیست  

که بداند در نگاه پدرانهٔ ولیّ امت،  

هنوز «دختر» خطاب می‌شود.

 

بنت الهدی عاملی

 

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید