قزوین_ امشب، خیابانها به صحنهای زنده از روایت یک ملت تبدیل شده بودند. ملتی که داغدار است، اما ایستاده؛ اندوهگین است، اما امیدوار. خیابان، پر بود از جلوههایی که هرکدام، بخشی از هویت این ملت را به نمایش میگذاشت.
کودکانی با قد و قامتی کوچک، اما حضوری بزرگ، در میان جمعیت دیده میشدند. شاید هنوز واژهها برایشان کامل معنا نشده باشد، اما حضورشان، نشانهای روشن از آیندهای است که در حال شکلگیری است. همین بچهها، مردان و زنان فردای این سرزمیناند. نسلی که در بطن چنین شبهایی، مفهوم ایستادگی را میآموزد.

در کنار آنها، کارگران نیز حضور داشتند؛ مردان و زنانی که چرخ تولید و پایداری این کشور با تلاش بیوقفهشان میچرخد. حضورشان در کنار خانواده، معنایی دوچندان داشت؛ گویی میخواستند بگویند که ستونهای استقامت یک ملت، تنها در محیط کار شکل نمیگیرد، بلکه در متن جامعه و در کنار مردم، استوار میماند.

زنان و مردان، در کنار هم ایستاده بودند، تصویری یکپارچه از همبستگی و مفهوم مشترک بین آنها تعلق به این سرزمین و این مسیر است.
نوزادی هشتماهه در آغوش مادر، با دستان کوچک خود پرچمی را در دست داشت. صحنهای که در ظاهر ساده بود، اما در معنا عمیق، گویی حتی کوچکترین اعضای این جامعه نیز، بخشی از این روایت شدهاند.
کمی آنسوتر، نونهالانی با شور کودکانه، ایستگاههای کوچک صلواتی برپا کرده بودند و با رنگ و نقاشی، پرچم وطن را بر چهرهها و دستان مردم نقش میزدند. اینجا، زندگی در خالصترین شکل خود جریان داشت، بیواسطه، بیتکلف.

رسانهایها نیز در میان جمعیت حضور داشتند. روایتگران این شبها. آنها که میدانند این لحظات، تنها تصاویر گذرا نیستند، بلکه اسنادی زنده از روح یک ملتاند که باید ثبت شوند.
و در گوشهای، مادری با دو عصا، آرام اما مصمم در میان جمعیت حرکت میکرد. هر قدم او، ترجمانی از ارادهای بود که محدودیت را به رسمیت نمیشناسد. در نقطهای دیگر، پدری دست در دست نوهاش، با پرچمی در دست، در میان جمعیت پیش میرفت؛ تصویری از پیوستگی نسلها، از گذشتهای که به آینده گره خورده است.
در میان همین فضا، حضور یک عروس و داماد، معنایی فراتر از یک اتفاق ساده داشت. آنها آمده بودند تا بیهیچ کلامی بگویند: زندگی، حتی در دل سوگ، جاری است و حضورشان و تقسیم شادیشان با مردم خیابان، نشانهای از تداوم بود، از نسلی که میداند بار این مسیر بر دوش اوست. و وقتی از آنها پرسیدم که چرا این شب خاص را به میان مردم آمدهاید، با لبخندی پر از رضایت و اعتقادی قلبی گفتند؛ ما از همین مردمیم، آمدیم بگوییم که در هر شرایطی پای این اعتقاد مهم ایستادهایم«یک رهبر، یک پرچم، یک ملت».

خیابانها و میدانهای شهر، مملو از جمعیت بود. اما آنچه بیش از هر چیز به چشم میآمد، «معنا» بود. صداهای حماسی در فضا طنینانداز شده بود و نامهایی که فریاد زده میشد، نشان از ریشههای عمیق اعتقادی این حرکت داشت.
مشتها بالا میرفت و پرچمها در باد به حرکت درمیآمدند؛ پرچمهایی با سه رنگ سبز، سفید و سرخ، که نام «الله» را در دل خود داشتند. این پرچمها، روایتگر هویت و آن چیزی بودند که مردم برایش ایستادهاند.
و در نهایت، آنچه این شب را تعریف میکرد، یک جمله ساده بود: همه آمده بودند... از هر سن و قشر، با هر نگاه و سلیقه، اما با یک هدف مشترک، بودن در کنار هم، برای حفظ یک معنا. این حضور بیانیهای زنده از یک ملت بود که حتی در سوگ، از حرکت بازنمیایستد.
خیابان در این شب، به یک متن تبدیل شده بود. متنی که با حضور مردم نوشته میشد. متنی که در آن، اشک و لبخند، اندوه و امید، گذشته و آینده، همگی در کنار هم معنا پیدا میکردند. این همان جایی است که میتوان فهمید:
یک ملت، در روزهای معنا مییابد.
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰