قزوین_ چند سال پیش بود که صبح زود راهی الموت شدیم، قبلا چند باری برای تفریح و دید و بازدید با اقوام به الموت رفته بودم و با راههای پرپیچ و خم آن آشنایی داشتم، اما این بار راه درازتر بود و معنی واقعی صعبالعبور را متوجه شدم.
بعضی جاها راه به اندازهای سخت میشد که ته دلم میترسیدم که مبادا حادثهای ایجاد شود، بعد از یک مسیرِ پرپیچ و خم به معنای واقعی، به روستایی که مقصدمان بود رسیدیم.
این بار نه برای تفریح رفته بودم و نه برای دید و بازدید، با تیمی راهی شده بودم تا ثمره فعالیت گروهی را ببینم که با دل خود برای آبادانی رفته بودند، شاید یک نفر که از دور نگاه کند بگوید، «خُب کارشان است، سخت یا آسان، خودشان انتخاب کردهاند» درست است این یک انتخاب بود اما انتخابی که از دل برآمده بود.
این افراد میتوانستند کار خود را در منطقهای در دسترس و بیخطر انجام دهند و برای حضورشان در دل کوهستان، اجباری در کار نبود، اما جهادی وارد کار شده بودند، مزدشان هم لبخند رضایت و”خدا پدر و مادرتان بیامرزدی” بود که از دل مردم روستا برمیآمد.
روستای کوچکی بود، اسم دقیقش را خاطرم نیست، مردم آنجا دور از شهر و امکانات به سختی روزگار میگذراندند، داشتن آب آشامیدنی سالم و در دسترس که شاید ما هر روز مقدر زیادی از آن را اسراف کنیم، برای آنها یک آرزو بود و این بسیج سازندگی بود که برای محقق کردن این آرزو قدم برداشته بود.
کودکیام با دبههای آب از قنات گره خورده بود؛ میدانستم آب یعنی چه. درست خاطرم هست که مادر، پدر و خواهر بزرگترم هر روز صبح زود، وقتی که هنوز سپیده نزده بود، در گرما و سرما راهی قنات میشدند تا ظرفها و لباسها را شسته و آبی برای خوردن و پخت و پز بیاورند.
زمانی که آب به در خانههایمان آمد از ته دل خوشحال بودیم که بخش زیادی از سختیهایمان کم شده، برای همین شور و شوق کودکان، مادران و خانوادههای این روستا را به خوبی درک میکردم، فهمیدم بعضی پروژهها فقط یک طرح عمرانی نیستند، یک نفس تازهاند.
وقتی پروژه افتتاح شد، برق چشمان کودکان و مادرانی که آنجا بودند و خوشحالی چهرهشان نیاز به توضیح نداشت.
سیل و سازندگی؛ دو میهمان ناخوانده در یک بهار
یک بار دیگر را هم به یاد دارم، حدود سال ۹۸ بود، روزهایی که سیل خانههایی را در استانهای مختلف از بین برده بود، این بار هم با یک مینی بوس راهی شدیم، با یک مصاحبه تلفنی هم میشد گزارش کار را گرفت، اما وقتی کار را از نزدیک میبینی، درک و تفاوت برداشت از زمین تا آسمان است.
صعبالعبور بود و پر از فراز و نشیب، از بین کوههای سر به فلک کشیده عبور کردیم، زیبایی چشم نواز مسیر در استان لرستان و اما کم کم نشانههای حادثهای نمایان شد که در بهار آن سال برای روستاییان میهمان سرزده شده بود.
وقتی رسیدیم، در کنار رد پایی که سیلاب به جا گذاشته بود، رد پای بسیج سازندگی هم دیده میشد، گروههایی که جهادی از استان قزوین راهی شده بودند تا چراغ امید را در دل مردم روستاهای دورافتاده لرستان روشن کنند.
آن سال سیل میهمان ناخوانده مردم روستا شده بود، اما بعد از آن میهمانهای ناخوانده دیگری رفتند تا از گل و لای و ویرانی عبور کرده و خانههایی از جنس امید برای ادامه زندگی بسازند.
یکدل در یک مسیر اصلی
از زمان جنگ ۱۲ روزه تا جنگی که در حال حاضر در آن قرار داریم به خودم میگفتم نباید از حق گذشت، تلاشهایی که نهادهایی مثل بسیج سازندگی و سپاه انجام داده و تاثیرهای مثبت آن را نمیتوان انکار کرد.
چند روز پیش که سالروز تاسیس بسیج سازندگی بود، این خاطرههای همراهی با تیم سازندگی برای نوشتن گزارش در ذهنم مرور شد، امروز این را خیلی روشن میدانم که شاید در بعضی چیزها تفاوت دیدگاه داشته باشم اما همه ما در یک مسیر اصلی قرار داریم و آن مسیر اصلی تلاش برای وطن است و تفاوتها به هیچ وجه نمیتواند عاملی برای جدایی بنیادین باشد.
طاهره سادات موسوی
انتهای پیام/۱۰۱۰