قزوین_ هنوز وقتی اسم شاهنامه میآید، ذهن میرود به آنجا که صدای چکاچاک شمشیرهایی که در هوا میرقصند و بر قلب تاریکی فرود میآیند و این تجسم، آدمی را تا عمق تاریخ هزارساله ایران میبرد. ایران زخمی دورانها. حکیم ابوالقاسم فردوسی را نمیتوان صرفاً یک شاعر خواند. او مرزبان حافظه یک ملت است. مردی که وقتی تازیانه فراموشی بر زبان و فرهنگ ایران فرود میآید، قامت خم نکرده و سی سال، جان خویش را در آتشِ واژهها میریزد تا «شاهنامه» را بیافریند. کتابی غنی که منظومهای ادبی و شناسنامه حماسه، غیرت، آزادگی و هویت ایرانی است.
امروز، در بزرگداشت فردوسی، باید دوباره شاهنامه را خواند، شنید، آنگونه که نقالان کهن در قهوهخانهها میخواندند. با مشت گرهکرده، با چشمانی شعلهور، با صدایی که بوی میدان نبرد میداد.
به نام خداوند جان و خرد...
و این، آغاز بیداری یک ملت است...
فردوسی از همان بیت نخست، پرچم خرد را بر بلندای ایران میکارد. او میداند ملتی که حافظه تاریخیاش را از دست بدهد، دیر یا زود در خاکستر فراموشی دفن خواهد شد. پس شاهنامه را میسراید تا ایران، فقط یک جغرافیا نباشد، یک روح وارسته باشد، یک ایمان، یک ایستادگی.
و آنگاه، دروازههای حماسه گشوده میشود...
بشنو ای دل!
این سمّ اسبان رستم است که از دشت تاریخ میآید.
این غرش گرز گران است که بر فرق اهریمنان فرود میآید...
وای رستم...رستم فقط یک پهلوان نیست تجسم ایران است.
آنگاه که سهراب، جوانِ رعنا، در میدان میایستد و پدر را نمیشناسد، شاهنامه از تراژدیِ «گمکردن خویشتن» سخن میگوید.
چه دردناک است ملتی که ریشههایش را نشناسد. رستم و سهراب در تقابل یکدیگرند اما هیچ کس نگفته چرا رستم، بر سهراب جوان، بر جگر گوشهاش آنگونه تاخت که جانش را گرفت...
رستم قهرمانی است که میان فرزند و وطن، وطن را برمیگزیند... و میداند که تا همیشه تاریخ، مردمان خواهند گفت که رستم، سهرابش را کشت... اما پرچم وطن، خاک وطن و آینده وطن برایش از هر ارزشی ارزشمندتر است... و اینگونه است که تیغ تقدیر بر قلب هر دو مینشیند.
فردوسی در میان رجزها و شمشیرها، فقط جنگ را روایت نمیکند؛ او انسان را میسراید. اندوه را، خیانت را، شرافت را، عشق را و مرگ را.
و مگر میتوان از شاهنامه گفت و به «سیاوش» نرسید؟ آن شاهزاده پاکدامن که از آتش گذشت تا حقیقت را ثابت کند. چه تصویر عظیمی است؛
اسب میتازد، شعلهها زبانه میکشند، نفس در سینه مردم حبس است. مردمی که از عمق جان از اهورامزدا میخواهند شاهزاده پاکدامنشان را روسفید کند و سیاوش، آرام و استوار، از میان آتش عبور میکند.
گویی فردوسی میخواهد فریاد بزند: «پاکی، در هیچ آتشی نمیسوزد.»
سیاوشِ جوانِ زیبارویِ پهلوانِ جوانمرد، پرچمِ مظلومیتی است که تاریخ بارها به خاک انداخته اما هرگز نتوانسته خاموشش کند.
و آنسوتر، آرش ایستاده است... کمان در دست، جان بر کف.
تمام ایران، در تیرِ آرش خلاصه شده است.
تیر را رها میکند و جانش را نیز.
چرا؟
چون مرز، فقط خطی روی خاک نیست؛ مرز، حیثیت یک ملت است و آرش پهلوانِ رادمرد، میداند که قرار است تا آخر زمان، حیثیت یک ملت را بر پیشانی زمین بنشاند...
این است راز جاودانگی شاهنامه. قهرمانانش فقط در گذشته زندگی نمیکنند؛ تا دنیا دنیاست در رگهای این سرزمین جاریاند.
هرجا مادری فرزندش را برای وطن تربیت میکند، رگهای از تهمینه زنده است. هرجا جوانی برای شرافت میایستد، رستم هنوز نفس میکشد. هرجا انسانی برای حقیقت هزینه میدهد، سیاوش دوباره از آتش عبور میکند.
فردوسی، شاعر خاکستر نبود، شاعر برافروختن بود.
او در روزگاری شاهنامه را سرود که ایران، زخمی هجوم و فراموشی بود. زبان فارسی در محاصره قرار داشت و هویت ایرانی زیر غبار سلطه، آرامآرام رنگ میباخت. اما مردی از توس برخاست و با دست خالی، سپاهی از واژگان ساخت.
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
و این فقط یک بیت شهری که برای لحظهای سروده شده باشد نیست، بیانیه احیای یک تمدن است.
فردوسی، ایران را با شمشیر نجات نداد، با زبان نجات داد. و چه بسیار ملتهایی که سرزمین داشتند اما چون زبان و روایت خویش را از دست دادند، در تاریخ محو شدند.
شاهنامه، کتاب پادشاهان نیست، کتاب مردمان است. کتاب ایستادن است. کتاب «میشود دوباره برخاست» است.
نقالان قدیم، وقتی به نبرد رستم و اسفندیار میرسیدند، صدایشان میلرزید.
چرا؟ چون شاهنامه زخمی است که هنوز تازه تازه است.
رستم و اسفندیار، دو قلهاند که تقدیر، آنان را روبهروی هم قرار داده است. یکی پهلوانِ آزاد، دیگری قهرمان فرمانبردار.
و تراژدی آنجاست که هر دو حق دارند، اما میدان، تنها یک تن را زنده بیرون میبرد.
شاهنامه، اینگونه انسان را میشکافد، انسان را میسازد.. در دلِ هیاهوی شمشیرها، فلسفه میآفریند، در میان نبردها، اخلاق و جوانمردی میکارد.
و امروز...
امروز، ما بیش از همیشه به فردوسی نیاز داریم. در زمانهای که هویتها در طوفان رسانهها رنگ میبازند، شاهنامه میتواند دوباره ستون خیمه حافظه ملی ما باشد.
نسلی که شاهنامه نخواند، رستم را نمیشناسد و ملتی که رستمش را فراموش کند، در برابر هر تندبادی خواهد لرزید. باید دوباره شاهنامه را به خانهها برد.باید صدای نقالی در این سرزمین زنده شود.
باید کودکان ما بدانند که ایران، فقط مجموعهای از شهرها نیست، ایران سرزمین مادری ما، سرزمین اسطورههاست، وطن مردانی است که برای شرف، جان دادهاند. مردانی که در هر دورهای از تاریخ، رستم دستان دوران بودهاند... امروز هم از همین رستمها در روزگار ما زندگی کردند و از جان و مال و زن و فرزند گذشتند برای اعتلای وطن. و این همان فرهنگی است که شاهنامه بر جان شیرین ما ایرانیها ریخته است...
فردوسی، شاعرِ گذشته نیست، معمار آینده است. او میدانست ملتی که داستانهایش را فراموش کند، آیندهاش را نیز خواهد باخت. پس شاهنامه را چون مشعلی در تاریکی برافروخت تا قرنها بعد، تا همیشه تاریخ، مردمانش در این سرزمین برخیزند و بگویند:
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
و اینک، هزار سال گذشته است... اما هنوز، هرگاه نام ایران میآید، انگار پیر توس از میان تاریخ برمیخیزد؛ ردای حماسه بر دوش، با چشمانی خسته اما روشن...
و هنوز صدایش در گوش زمان میپیچد:
«دریغ است ایران که ویران شود...»
کاش این روزها فردوسی بود و شاهنامه ۲ را به پاسداشت قهرمانان امروز ایران زمین مینوشت.. که در جنگ ذهنها، و در عصر پیشرفتها، هنوز فرزندان این خاک و بوم، همچون آرش، جان در گرو تیر بر زه کمان روزگار میگذارند و ذرهای از خاک این کهن دیار را به اهریمن پلید نمیدهند... و قاطعانه بگویم که هیچ کس چون حکیم ابوالقاسم فردوسی، هنر پرداختن به این رشادتها را ندارد...
اما
تا وقتی شاهنامه هست،
تا وقتی زبان پارسی نفس میکشد،
تا وقتی مادری برای فرزندش از رستم و سیاوش میگوید،
ایران، مهد دلیران است...
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰