به گزارش خبرگزاری بسیج کردکوی ؛ خبرنگار حوزه مقاومت بسیج کوثر ناحیه کردکوی ، با خانم فاطمه مرتضوی رودبارکی ، دختر شهید امیرسرتیپ دکتر محمد مرتضوی رودبارکی از شهدای جنگ رمضان ، مصاحبه ای را با خبرگزاری بسیج انجام داد که مشروح خبر به شرح زیر است:
سلام و در ابتدا خود را معرفی کنید؟
با سلام ، اینجانب فاطمه مرتضوی رودبارکی فرزند شهید امیر سرتیپ دکتر محمد مرتضوی رودبارکی میباشم.
پدر شما چه تاریخی متولد شد و پس از چند سال سابقه کار به شهادت رسید؟
پدر شهیدم متولد ۱۷ شهریور سال ۱۳۴۷ در شهرستان کردکوی بود که ۳۸ سال سابقه خدمت برای وطن داشت و در نهایت در ۲۳ ماه رمضان مصادف با ۲۲ اسفند ماه ۱۴۰۴ مزد ۳۸ سال خدمت خالصانه اش را از مولا امیرالمؤمنین و آقا ابوالفضل العباس در شب قدر گرفت و به شهادت رسید.
از پدر چه چیز مهمی آموختید؟
مهم ترین چیزی که از پدرم یاد گرفتم مسؤلیت پذیری تا پای جان بود. ایشون آنقدر به کارشون علاقه داشتند از من می پرسیدند که فاطمه جان اگر برگردی به عقب باز هم مامایی رو انتخاب میکنی؟ خب من اوایل به خاطر فشار کاریم میگفتم اصلا به هیچ وجه و ایشون هم میخندیدن و میگفتن من اگر ده بار دیگه زنده بشم و بمیرم دوباره همین مسیر رو ادامه میدم و وارد نظام میشم.
از جایگاه شغلی پدر مطلع بودید؟
پدر هیچ وقت در مورد مسائل کاری با ما صحبت نمیکرد و زمانی که وارد خونه میشد میگفت من تمام مشغله های کاریم را پشت در میزارم. شاید باورتون نشه من اصلا از درجه پدر و از این که کجا کار میکرد هیچ اطلاعی نداشتم و بعد از شهادتش چون که از ارگان های مختلف میومدن ما تازه اونجا متوجه شدیم که بابا چه درجه و مسئولیتی داشت و بعد از شهادتش متوجه شدیم که مدرک دکترا داشت.
مهمترین وصیت پدر به شما چه بود و به چه موضوعاتی تأکید داشت؟
یکی از وصیت های پدرم به من کسب روزی حلال بود. پدرم نماز صبح رو که میخوند میرفت سرکار و شب برمیگشت گاهی تنهایی و دوری پدر ما را اذیت میکرد چون من تک فرزند هستم مادرم که تنها بود همیشه به پدر میگفت چرا اضافه تر سرکار میمانی و پدرم در جواب میگفت من در قبال کارم حقوق میگیرم و این حقوق باید حلال باشد. پدر شهیدم به حلال بودن درآمد خیلی اهمیت میداد.
مسئولیت پذیری از موضوعاتی بود که پدرم همیشه تأکید داشتند. من روزهای اول که بهعنوان طرح به بیمارستان کردکوی اومدم به خاطر فشار کاری زمانی که پدرم گرگان بودن و میآمدند دنبالم از خستگی به ایشون میگفتم سرکار نمیرم و غر های دخترانه میزدم بعد بابا به من گفت میخواهی کار کنم که غر نزنی و راحت خدمت کنی ؟ منم گفتم آره. پدرم گفت همیشه فکر کن اون مریضی که روی تخت دراز کشیده مادرت و یا من هستم اون موقع قشنگ خدمت میکنی و با جون و دل براش تلاش میکنی و دیگه غر نمیزنی.
لطفا از نحوه شهادت پدر به ما بگویید؟
پدرم پنجشنبه ۲۱ اسفند ماه در محل کار بود و خبر میرسد که توسط پهپاد ها شناسایی شد. شیفت کاری پدرم پنجشنبه تموم میشد و شب باید به سمت شمال حرکت میکرد. با همکارانش که صحبت میکردیم میگفتند که ایشون همیشه کار ها را زودتر تمام میکرد تا بتواند به خانواده اش سر بزند. زمانی که پنجشنبه شب خبر رسید شناسایی شدند ، همکاران به پدرم گفتند که شیفت شما تمام شد و برگرديد پیش خانواده اما پدرم گفت یک قسمت از گزارش روزانه که من باید بفرستم مونده و من جمعه میرم. چون شناسایی شده بودند باید برمیگشتند و محل رو تغییر میدادند اما مسئولیت پذیری که پدرم داشت و یک گزارش نصفه ای که میتونست در خونه بنویسد و برگردد به شهر این کار را نکرد و آنقدر نسبت به کارشون مسئولیت داشت که گفت من باید این گزارش رو تموم کنم. پدرم میدونست که شناسایی شد و جانش در خطر است اما تا پای جان برای وطن ایستاد و خدمت کرد. ۹ و نیم صبح جمعه رژیم صهیونیستی و آمریکا جنایتکار که بابا همیشه از جنايات آمریکا با ما حرف میزد مقر پدر را موشک باران میکنند و پدر به فیض شهادت میرسند.
دست های پدر از قسمت بازو جدا شده بود و در تهران ماند و خب صورت و بدن هم خیلی بهم ریخته بود تا حدی که برادرهای ایشون که برای شناسایی رفتند تشخیص ندادند و چند باره برای شناسایی پدر رفتند. پدر چون کشتی گیر بود یک گوشش در نوجوانی شکسته بود و سه تا مقام کشوری در کشتی داشت. از روی گوش شکسته ، پیکر پدرم شناسایی شد. اون روز پنج نفر بودند و از این پنج نفر فقط یک نفر کشتی گیر و گوشش شکسته بود که اون پدرم بود.
هر چقدر من اصرار کردم چهره بابا رو به من نشون ندادند و این حسرت تا ابد در قلب من میماند.
اگر فرصتی باشه ، در اون دنیا ، با شفاعت پدرم یک بار دیگر ایشون رو ببينم و خداحافظی کنم و بگويم خیلی دلتنگم و این روزا تنها شدم. دلم تنگ است برای مهربونی های بی منتت.
واقعا هیچ کسی مثل پدر نمیشه. من آنقدر روی بوی لباس های باقیمانده پدرم حساسم که یک سری لباس های نظامی ایشون را برای ما آوردند و زمانی که مادرم میروند سمت لباس ها به ایشون میگم که از کاور در نیارن که بوی بابا از روی لباس بره.
انتهای خبر/
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛