راه تمام شده، اما مأموریت نه…
کاروان در میانه بیابان ایستاده است؛ در نقطهای که گرما، خستگی و زمان، ناگهان بیمعنا میشوند… غدیر، لحظهای است که رسالت در قامت ولایت ادامه پیدا میکند…
«أیها الناس… قِفوا…»
ای مردم… بایستید…
آنانی که پیش رفتهاند بازگردند… آنان که ماندهاند برسند…
و زمان، انگار در نقطهای از تاریخ ایستاده...
من فکر میکنم آن لحظه، جهان ایستاد…
پیامبر بر بلندی میایستد…
اینبار نه چون خطیبی در میان جمع…
بلکه حامل وحی در لحظه ابلاغ آخرین حلقه رسالت است…
چهرهاش آرام است…
اما سنگینی یک مأموریت در نگاهش پیداست…
گویی جبرئیل هنوز آنجا ایستاده است…
و هنوز آن آیه در گوش زمین میپیچد:
«یا أیها الرسول بلّغ ما أُنزِل إلیک…»
اکنون وقت ابلاغ است…
نه توصیه… نه اشاره… ابلاغ…
و پیامبر، در سکوتی که از کلام سنگینتر است، نامی را در دل میچرخاند…
علی…
نامی که از آغاز رسالت کنار او بوده…
همراه بوده و اینبار قرار است ادامه دهنده باشد…
پیامبر او را آزموده بود…
در بدر، وقتی شمشیر حق باید فرود میآمد…
در احد، وقتی سپر نبوت باید میایستاد…
در خندق، وقتی ایمان باید در برابر همه کفر قرار میگرفت…
در خیبر، وقتی درِ آهنین، در برابر حقیقت فرو میریخت…
در جنگ… در صبر… در سکوت… در وفاداری…
و امروز…
روز اعلان است…
بر بلندی میایستد…
دستی، دستی را بالا میبرد…
دستی که قرار است تاریخ اسلام بر آن تکیه زند..
و علی، جوانی محجوب و متعهد است، همان که بر بستر محمد جوان آرمید تا نقشه شوم مردان جاهلی عرب نقش بر آب شود... علی، جوان است اما، یک تاریخ است... علی، ستون های عرش اعلی و ساقی کوثر است... هیچ فکر کردهاید به اینکه علی، ساقی.... کوثر.... است...
یعنی پیش از اینکه بشر دین را بداند و در مسیر قرار گیرد، «علی امیرالمومنین»، وزنه ترازوی عمل اجدادمان و من و تو بوده....
و چقدر خوب شد که محمدامین آمد تا ما با دین او، علی را بشناسیم... و علی بشود وزنه ترازوی عمل ما شیعیانش... علی پرآوازه است.. سند حقانیت رسالت است.. سند مظلومیت شیعه است..
سایه به سایه پیامبر، همراهش بوده..
علی، عاشق است... عاشق کسی که خدا عاشق اوست... محمد، نهایت آرزوی علی است و علی ادامه دهنده نسل پیامبر گ...
آرام ایستاده است…
و سپس صدا…
صدایی که جان تاریخ را میشکافد:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه…»
هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست…
من فکر میکنم این جمله، آغاز است…
آغاز یک حجت…
آغاز یک مسئولیت…
آغاز یک مسیر…
آغاز یک غربت…
سپس پیامبر ادامه میدهد… در قامت یک خطابه آسمانی:
«أیها الناس…»
«من از سوی خدا مأمورم…»
«علی، برادر من است… وصی من است… خلیفه من است…»
«او میزان حق است… او باب علم است… او ادامه هدایت است…»
کلمات، چقدر قشنگ در کنار هم مینشینند و از آن روز تا امروز فقط پیامبر خدا بوده که توانسته به درستی و به زیبایی حق علی را در کلام، بیان کند...
و علی…
در میان جمع…
آرام ایستاده است…
به عنوان یک معیار…
من فکر میکنم که خدا خواسته از بیبدیلترین آفرینشش رونمایی کند...
خواسته بگوید؛ آهای! بشر! اشرف مخلوقات من! تو برای دیدن من باید «اعلا» شوی، مثل «علی»...
و باز من فکر میکنم همان لحظه…
جهان باید برای لحظهای سکوت کرده باشد…
چون دیگر چیزی برای گفتن نمانده بود…
حقیقت گفته شده ... حجت بر آدمیان تمام است...
و اینجا آغاز غربت است…
غربتی که از همان بیابان شروع شد…
و در کوچههای تاریخ ادامه یافت…
در سکوت مدینه…
در شبهای کوفه…
در زخمهای عدالت…
در تنهایی محراب…
و علی چقدر تنها بوده... و چقدر دل شیعه میگیرد از این حجم تنهایی برای پدری که غریبانه به امامت رسید و غریبانه زیست و غریبانه شهید شد... تاریخ گواهی میدهد بر مظلومیت «علی» و فرزندانش و شیعیانش... از ازل تا به ابد...
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛