قزوین_ بیستوچهارم ذیالحجه از راه رسیده بود؛ روزی که آفتاب مدینه قرار بود شاهد یکی از شگفتانگیزترین صحنههای تاریخ باشد.
ماجرا از سرزمین سرسبز نجران آغاز شد؛ جایی در مرز حجاز و یمن که ناقوس کلیساها در آن طنین داشت و مردمانش سالها بود آیین مسیح را برگزیده بودند. روزی نامهای از مدینه به آن دیار رسید؛ نامهای که با نام خدای ابراهیم آغاز میشد و مردم نجران را به پرستش خدای یگانه فرا میخواند.
نامه در دست اسقف نجران میچرخید و نگاهها میان سطرهایش سرگردان بود. بزرگان قوم گرد هم آمدند. سکوتی سنگین بر مجلس سایه انداخته بود. در میان آنان مردی خردمند برخاست و سخنی گفت که دلها را به تردید انداخت: «چه بسا این همان پیامبر موعود باشد که سالها از آمدنش سخن گفتهاند.»
سرانجام تصمیم گرفته شد گروهی از برجستهترین دانشمندان و رهبران مذهبی نجران راهی مدینه شوند و از نزدیک با پیامبر اسلام دیدار کنند.
کاروان به مدینه رسید. جامههای فاخر ابریشمی، انگشترهای زرین و صلیبهای آویخته بر گردن، شکوه ظاهری آنان را به نمایش میگذاشت. اما هنگامی که وارد مسجد شدند، نگاه پیامبر نشان داد که این جلوههای مادی در محضر خدا جایی ندارد. آنان بازگشتند، جامههای تکلف را کنار گذاشتند و با سادگی دوباره به حضور رسول خدا آمدند؛ این بار با استقبالی گرم و احترامی صمیمانه روبهرو شدند.
گفتوگو آغاز شد...
سخن از حضرت عیسی علیهالسلام به میان آمد؛ از تولدی شگفت و معجزاتی که دلها را به حیرت میانداخت. نمایندگان نجران او را فراتر از یک بنده میدانستند و پیامبر با آرامش، حقیقت توحید را برای آنان بازگو میکرد. استدلالها رد و بدل میشد اما هیچیک حاضر به عقبنشینی نبود.
در همین هنگام، وحی فرود آمد...
پیامی آسمانی که راه پایان دادن به این جدال را نشان میداد؛
اگر سخن و استدلال کارساز نیست، حقیقت در پیشگاه خدا داوری شود. هر دو طرف عزیزترین افراد خود را بیاورند و از خدا بخواهند که دروغگویان را از رحمت خویش دور سازد.
قرار فردا گذاشته شد...
شب مدینه آرام بود، اما قرار است فردای آن روز تاریخ دگرگون شود.
صبح فرا رسید...
در بیرون شهر، جایی میان شنهای داغ و آسمان بیابر، نگاهها به راه دوخته شده بود. هیئت نجران منتظر بود تا ببیند محمد با چه کسانی خواهد آمد.
آیا فرماندهانش را میآورد؟
آیا بزرگان قبایل و جنگاوران عرب در کنارش خواهند بود؟
آیا میخواهد با شکوه قدرت ظاهری، دلها را مرعوب کند؟
ناگهان در افق، پنج چهره نمایان شدند.
پیامبر پیشاپیش حرکت میکرد؛ حسین را در آغوش داشت و دست حسن را در دست گرفته بود. پشت سر او فاطمه، آرام و استوار گام برمیداشت و علی، همچون سایهای وفادار، همراه رسول خدا بود.
نه سپاهی در کار بود و نه پرچمی...
نه شمشیری برق میزد و نه هیاهویی به گوش میرسید...
پنج انسان که گویی تمام حقیقت عالم در وجود آنان متجلی شده بود.
سکوت بر جمع حاکم شد...
چهرههای هیئت نجران رنگ باخت. آنان به یکدیگر مینگریستند و آنچه میدیدند با هیچ محاسبه زمینی سازگار نبود. مردی که به پیامبری خویش یقین نداشته باشد، هرگز عزیزترین داراییهای زندگیاش را به میدان نفرین و داوری الهی نمیآورد.
اسقف نجران خیره به آن پنج نور ایستاده بود. لرزشی در صدایش افتاد و گفت:
«من چهرههایی را میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی از جای خود کنده شود، چنین خواهد شد. مبادا با آنان مباهله کنید.»
این جمله پایان ماجرا بود...
هیئت نجران عقب نشست.
از هیبت حقیقتی که در برابر چشمانشان ایستاده بود. آنان دریافتند که این مرد، به راه خود ایمان دارد؛ ایمانی عمیق که حاضر شده فرزندان، دختر و نزدیکترین یار خویش را نیز با خود به میدان بیاورد.
صلحنامهای نوشته شد؛ پیمانی که امنیت جان، مال، عبادتگاهها و سرزمین مردم نجران را تضمین میکرد و جلوهای از عدالت اسلامی را به نمایش میگذاشت. نه انتقامی در کار بود و نه تحمیلی؛ بلکه مدارا، انصاف و احترام به انتخاب انسانها بر آن حاکم بود.
مباهله سندی شد بر عظمت اهلبیت پیامبر. روزی که از میان همه مسلمانان، تنها علی، فاطمه، حسن و حسین برای حضور در حساسترین صحنه اثبات حقانیت اسلام برگزیده شدند. روزی که پیامبر با آوردن عزیزترین انسانهای زندگیاش نشان داد حقیقت، آنقدر روشن است که میتوان جان را نیز گواه آن قرار داد.
و از آن روز تاکنون، هرگاه نام مباهله برده میشود، تصویر همان صبح باشکوه در ذهنها زنده میشود؛ صبحی که پنج نور در دل صحرا قدم گذاشتند و پیش از آنکه دعایی خوانده شود، حقیقت پیروز شد.
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰