
به گزارش خبرگزاری بسیج ایلام،خبر شهادت ستواندوم «یعقوب خانمحمدی» جوانی ۲۷ ساله که در حمله پهپادی دشمن به هنگ مرزی مریوان همراه چند تن از همرزمانش به شهادت رسید و روستای زادگاهش را در سوگ فرو برد.
یعقوب در خانوادهای کشاورز و ایثارگر چشم به جهان گشود، پدر با دستان پینهبسته از راه کشاورزی روزی حلال به خانه میآورد و مادر، فرزندانش را با مهر و ایمان بزرگ میکرد.
حاصل آن زندگی ساده اما پربرکت، جوانی شد که اهالی روستا از او به خوشاخلاقی، احترام به بزرگترها و مسئولیتپذیری یاد میکنند.
او از همان سالهای نوجوانی میان درس، کار و ورزش تعادل برقرار کرده بود و در کنار کمک به پدر در کشاورزی و دامداری، تحصیل را جدی دنبال میکرد و در میدانهای ورزشی نیز حضوری موفق داشت.
ورزش کشتی و بدنسازی تنها یک علاقه برای او نبود، راهی بود برای ساختن ارادهای که بعدها در لباس سربازی وطن جلوه دیگری یافت.
یعقوب پس از پایان تحصیلات دانشگاهی در رشته تربیتبدنی، راه خدمت در ارتش را برگزید؛ در آزمون استخدامی موفق شد و با پشتکار و آمادگی جسمانی بالا، دورههای آموزشی را پشت سر گذاشت.
خانواده میگویند حتی در روزهایی که برای آموزش در تهران حضور داشت، از پیگیری امور بستگان و سرکشی به عموی جانبازش غافل نمیشد.
دغدغه خانواده همواره همراهش بود، همان گونه که آخرین نوبت پذیرش پزشکی پدر برای درمان بیماری قلبی به یکی از حسرتهای ناتمام زندگی کوتاهش تبدیل شد.
روزهای پایانی عمر یعقوب اما حال و هوای دیگری داشت.
به گفته نزدیکانش، بارها از شهادت سخن گفته بود، گاهی در میان شوخیهای خانوادگی، مادر را برای روزی آماده میکرد که خبرنگاران برای گفتوگو به سراغش بیایند.
خانواده این سخنان را آن روزها به حساب مزاح جوانی میگذاشتند اما امروز هر کدام از آن جملهها برایشان معنایی دیگر یافته است.
۲۲ اسفند هنگام خداحافظی با خانواده، اصرار اطرافیان برای ماندن در روستا بینتیجه ماند، او تصمیم خود را گرفته بود، لباس خدمت را بر تن کرد و راهی مریوان شد.
عمویش هنوز آخرین تصویر را به روشنی به یاد دارد، یعقوب چند گام از خانه دور شده بود اما ناگهان بازگشت.
دوباره وارد خانه شد، با اعضای خانواده دیدار کرد و برای آخرین بار از آستانه خانه گذشت، وداعی که بعدها همه آن را متفاوت از همیشه توصیف کردند.
شامگاه ۲۴ اسفند، آخرین تماس تلفنی با خانواده برقرار شد، حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب بود، از سلامتی خود گفت و از خانواده خداحافظی کرد؛ وداعی کوتاه که هیچکس نمیدانست آخرین گفتوگوی آنان خواهد بود.
کمتر از یک ساعت بعد، آرامش خوابگاه نیروهای مرزبانی با صدای درخواست کمک یکی از نیروها شکسته شد.
یعقوب و همرزمانش برای کمک شتافتند، یکی از نیروها بر اثر اصابت پهپاد زخمی شده بود و آنان بیدرنگ برای نجات همرزم خود وارد عمل شدند اما دقایقی بعد، حمله دوم رخ داد و یعقوب همراه جمعی از همرزمانش به شهادت رسید.
در آن شب خونین، پنج جوان از استانهای ایلام، لرستان، همدان، کرمانشاه و اصفهان در دفاع از امنیت کشور جان خود را تقدیم میهن کردند.
شاهدان حادثه روایت میکنند که در واپسین لحظهها، مشت گرهکرده یعقوب رو به آسمان بود، تصویری که برای همرزمانش به یادگار ماند و به نمادی از ایستادگی و روحیه تسلیمناپذیر او تبدیل شد.
یعقوب یک خواهر و سه برادر دارد، یکی از برادرانش نیز امروز در لباس نیروهای مسلح از مرزهای کشور پاسداری میکند.
خانوادهای که پیش از این نیز هزینه دفاع از وطن را پرداختهاند، پدر جانباز ۲۵ درصد دوران دفاع مقدس و عمویش جانباز ۷۰ درصد قطع نخاع است.
در چمکبود، نام یعقوب به بخشی از حافظه جمعی روستا تبدیل شده است، جوانی که از میان زمینهای کشاورزی و کوچههای ساده زادگاهش برخاست، لباس خدمت پوشید و سرانجام در راه دفاع از وطن زندگی کوتاه اما پربارش را با شهادت به پایان رساند.
اکنون در خانهای که چشمانتظار بازگشت او بود، قاب عکس جوانی بر دیوار نشسته است که آرزوهای بسیاری پیش رو داشت، اما سرنوشت برای او راه دیگری نوشته بود که از چمکبود آغاز شد و در آسمان مریوان به جاودانگی رسید.
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛
