۰۴ / تير / ۱۴۰۵ - 25 June 2026
07:58
کد خبر : 9767613
۱۵:۵۵

۱۴۰۵/۰۴/۰۳
از ظهر عاشورا تا پیچ‌های تاریخی انقلاب؛

انگار رسم است که علمداران بروند و دیگر نیایند...

قرن‌هاست که علمداران می‌روند تا برای اهل حرم، بینش بیاورند؛ اما تیر پرکین خصم، گلوی معرفتشان را می‌درد... علمدار می‌رود، اما علم می‌ماند...باید برخاست... 

ابوالفضل‌العباس(ع)، پیر و مراد پهلوانان و جوانمرد لوتی‌صفتان مردمنشی است که رفتن و نیامدنش، الگوی همه علم‌کش‌ها و پیرغلامان و میان‌داران و سینه‌زن‌های عالم است. رشید و بلند قامت، با شانه‌های ستبر، چشمانی نافذ و پرشرم... می‌گویند وقتی می‌خواستی نگاهش کنی، باید سر را بالا می‌گرفتی و همزمان خورشید در خط چشمانش دمیده می‌شد...

می‌گویند، پدرش، امیرالمومنین گفت؛ حسنین چشمان من هستند و عباس قلب من... آخر پدر می‌دانسته که عباس، قرار است علمدار صف لشکر برادرش حسین(ع) باشد... پس با قلبش سخن می‌گفته که؛ قلبم، عباس جان! جان تو و جان برادرت در ظهری که لشگریان تاریکی به مصاف برادرت حسین می‌آیند... دستت را از دست حسین جدا نکن...می‌گویند؛ با تمام قدرت و توانش، با تمام هیبت و صلابتش که تن دشمن از دیدنش به رعشه می‌افتاده، اما عباس، هم‌بازی رقیه، رفیق شفیق سکینه و سنگ صبور بانو زینب(س) بوده... عباس برای حسین است، فدایی حسین، جان‌فدای حسین... علمدار لشگر حسین و لشگر تک‌نفره حسین...

و مگر می‌شود از عباس گفت و از عشقش به حسین نگفت؟

عشق عباس به حسین از جنس شناخت است... از جنس یقین... عباس، حسین را فقط برادر نمی‌داند، حسین قبله دل عباس است... عباس، خدا را در نگاه حسین می‌بیند... و شاید برای همین است که هر وقت می‌خواهد سخنی بگوید، رخصت می‌طلبد، و می‌گوید؛ «سیدی و مولای»... آقای من... مولای من...

عباس، دنیا را رزمگاهی برای تمرین ادب می‌داند...انگار تمام عمرش را تمرین کرده برای همان چند ساعت ظهر عاشورا... تمرین کرده که چگونه جانش را خرج حسین کند... عباس، برای بچه‌ شیعه‌ها «میزان» است برای «سنجش» «وفاداری»...

ظهر عاشوراست...

خورشید دیگر توان تابیدن ندارد...

خیمه‌ها در التهاب هستند و...

صدای گریه کودکان با سوز باد در هم آمیخته...

و عباس، چشم در چشم برادر می‌دوزد و «رخصت» می‌طلبد برای میدان...

می‌گویند سخت‌ترین اجازه‌ای بود که حسین داد...آخر عباس، علمدار است...

نمی‌دانم، اما شاید سیدالشهدا می‌دانسته که این آخرین رخصت است، آخرین دیدار، آخرین صدای مردانه‌ای که مردانگی، ادب از مکتب او آموخته را می‌شنود... شاید آخرین بار است که صدا می‌زند «عباس‌م» و منتظر است عباس، آن تربیت یافته مکتب ابوتراب، پاسخش را بدهد... و از همین روست که سیدالشهدا با برادرش، با علمدارش، با پهلوان میدان، والامقام قدر قدرت، با عباسش، راهی میدان رزم می‌شود... می‌گویند هر بار که نگاهش به کودکان می‌افتاد، چیزی در قلبش فرو می‌ریخت...

پس برخاست...

علم را برداشت...

سال‌هاست روضه‌خوان‌ها همین‌جا مکث می‌کنند...

همین‌جا که عباس کنار فرات ایستاده است...

عباس، مشک‌ خالی را به آب می‌زند، مشتی از آب را برمی‌دارد، خیمه‌ها، کودکان، سیدالشهدا و همه را در آن می‌بیند، آب را به فرات خروشان برمی‌گرداند... آب در تب و تاب لمس لب‌های خشکیده‌ی دریای ادب، عطش می‌گیرد....انگار ماه منیر بنی‌هاشم با خودش گفته؛ هیهات که من آب بنوشنم و امام و سید و مولایم تشنه بماند؟؟ 

حالا روز از نیمه گذشته، عباس، مشک‌ پرآب را به شانه می‌گیرد و با دلی مطمئن به سمت امامش و خیمه‌ها حرکت می‌کند... تمام اندیشه‌اش رسیدن به خیمه هاست تا آب را به کودکان برساند و در رکاب امامش، به دشمن نشان دهد که با آل علی هر که درافتاد، ور افتاد... 

اما شیطان می‌داند که عباس است و دست‌هایش... عباس است و چشمهایش... می‌داند کجا را نشانه بگیرد که دیگر علمدار به علم و امام و خیمه نرسد... تیر رها می‌شود، شمشیر فرود می‌آید و عمود بر فرق ماه علوی می‌نشیند...

ماه بنی‌هاشم بر زمین می‌افتد...

و برای نخستین بار، عباس دیگر نتوانست برخیزد... سر بر خاک گذاشت... نگاهش را به سمت خیمه‌ها دوخت... به سمت حسین...به سمت تمام دلبستگی عمرش...

به سمت ولایت...

و آن سوی میدان، حسین ماند...

انگار از ظهر عاشورا تا امروز، رسم علمداران همین شد...

بار خیمه را بر دوش می‌کشند...

سپر بلا می‌شوند...

و آنگاه به رسم مردان خدا، یکی یکی می‌روند... و دیگر بازنمی‌گردند...

امروز هم حرم، پابرجاست...

فقط نامش عوض شده است...

امروز جمهوری اسلامی ایران، همان حرم است...

همان خیمه‌ای است که از ظهر عاشورا به دست شیعه سپرده شده...

خیمه‌ای که قرن‌هاست شیعه برای برپا ماندنش خون داده‌ است...

اشک است...

علمدارها داده است...

 علمدارانش یکی یکی رفته‌اند...

یکی در فکه جا مانده...

یکی در شلمچه...

یکی در خان‌طومان...

یکی در دمشق...

یکی در بغداد...

یکی در لبنان...

یکی در تهران..

و یکی هم در خیابان کشوردوست...

علمدار بزرگ خیمه امام حسین(ع) رفت...

و ما هنوز ناباورانه چشم به راه مانده‌ایم...

هنوز در دل، امیدی خاموش روشن می‌شود که شاید این خبر دروغ باشد...

شاید دوباره از پیچ جاده‌ای برگردد...

اما انگار رسم علمداران رفتن است... 

با عهدی که با مولایشان بسته‌اند می‌روند... 

و حالا...

 ما مانده‌ایم و این خیمه...

ما مانده‌ایم و پرچمی که نباید بر زمین بماند...

ما مانده‌ایم و مسیری رو به قله...

درس عاشورا همین است...

باید برخاست...

این پیچ تاریخی، طاقت‌فرساست...

بادهای تردید می‌وزد...

داغ‌ها سنگین است...

جای خالی مردان خدا بر دل‌ها آوار می‌شود...

اما شیعه، فرزند غدیر و امتحان پس‌داده‌ی عاشوراست...

شیعه از عصر عاشورا آموخته که اگر علمدار بیفتد، علم نباید بیفتد...

و ما یقین داریم...

همان مولایی که در گودال قتلگاه، تنها نماند...

همان مولایی که پرچمش قرن‌هاست بر بلندای تاریخ می‌درخشد...

امروز نیز با ماست...

پس باید ایستاد...

باید از این گردنه سخت عبور کرد...

که وعده خدا، پیروزی حق است...

و پرچمی که با خون عباس و سیدالشهدا برافراشته شد، هرگز بر زمین نخواهد ماند...

علمدار می‌رود، اما علم می‌ماند...

سهیلا عظیمی 

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید