قزوین_چهرهای مهربان با پوستی تیره، از همان چهرههای شرقی که با یک نگاه میتوان فهمید اهل کدام کشورند. خیلی دوست دارم باهم، همکلام شویم. به سمتشان میروم و هر سه با هم قدم چک برمیداریم. میدانم ایرانی نیستند اما برای شروع گفتگو میپرسم از کدام شهر به تهران آمدهاید؟ مرد، گویا منتظر است تا چیزی بگوید، شروع به صحبت میکند، با لهجه غلیظ اردو جواب میدهد؛ سلام، ما از کشور پاکستان میهمان آقای شهید و ملت بزرگ ایران هستیم. و همین همکلامی آغازی بر گفتگوی ماست.
از حضورشان میپرسم. از اینکه چه شد هزاران کیلومتر راه را پشت سر گذاشتند و خودشان را به ایران رساندند. آن هم در روزهایی که تهران خیابانهایش مملو از جمعیت است با هوای گرم و داغ.
مرد، لحظهای سکوت میکند. نگاهش روی تصویر رهبر شهید میماند. همان تصویری که روی پرچم در دستانش نقش بسته است. بعد آرام میگوید وقتی خبر شهادت را شنیدیم، احساس کردیم یکی از عزیزان خودمان را از دست دادهایم. دیگر نمیشد در خانه ماند. باید میآمدیم. باید کنار مردمی میایستادیم که این مصیبت را با تمام وجودشان لمس کردهاند.
این روزها ایران، روایت شفاهی تاریخ است. آمدیم بخشی از تاریخ باشیم. برای ما جمهوری اسلامی ایران، حرم است. همان که سردار شهید سلیمانی فرمودند... قطرات اشک، چشمانش را خیس میکند و اینها را مردی میگوید که فرسخ ها از ما فاصله دارد...
به چهره همسرش نگاه میکنم. خانم جوانی با لباس کُرتا و روسری مشکی، لبخندی آرام روی لبهایش نشسته، اما پشت آن لبخند، اندوهی نشسته که نمیشود ندید. پرچم ایران با تصویر رهبر شهید و رهبر جوان را محکم در دست گرفته، انگار نمیخواهد حتی لحظهای از آن جدا شود.
از او میپرسم این حضور برای شما چه معنا و پیامی دارد؟
بیدرنگ پاسخ میدهد که همه ملتهای آزاده باید بدانند این اجتماع فقط برای بدرقه یک پیکر نیست. اینجا آمدهایم تا بگوییم خون رهبران بزرگ، ملتها را با هم متحد میکند، دلها را به هم نزدیکتر میکند. آمدهایم تا جهان ببیند که با شهادت یک قهرمان، راه او به پایان نمیرسد و پرچمی که او در دست داشت، امروز در دست هزاران انسان از کشورهای مختلف جهان برافراشته است.
چند دقیقهای سکوت... با خودم فکر میکنم مرزها را دولتها میسازند، اما دلها، مرز نمیشناسند. فاصله فقط روی نقشه معنا دارد وگرنه وقتی عشق به یک آرمان در دل انسانها ریشه بدواند، هزاران کیلومتر راه، چیزی بیشتر از چند قدم نیست. مثل تشییع آقای شهید که اینهمه مرد و زن را از سراسر کشور و جهان در کنار هم قرار داده، زبانها متفاوت است اما پیام، متحدانه است... مبارزه با ظلم، انتقام رهبر شهید...
نگاهم از او جدا میشود و روی جمعیت میچرخد. پیرمردی با عصا آرام قدم برمیدارد. کودکی پرچمی را در آغوش گرفته که از قامت خودش بلندتر است. مادری دست فرزندش را گرفته و زیر لب ذکر میگوید. چند قدم آنطرفتر، جوانی از کشوری دیگر، شانهبهشانه یک ایرانی حرکت میکند بیآنکه زبان مشترکی داشته باشند، اما انگار سالهاست همدیگر را میشناسند.
اینجا واژهها، زبان مشترک نیست. اینجا، دلها با هم حرف میزنند. و قطعا به همین دلیل است که این مراسم را نمیشود فقط «تشییع» نامید.
تشییع، بدرقه یک انسان است، اما آنچه امروز در این خیابانها جریان دارد، بدرقه یک راه، یک مکتب است. اینجا، امت ایستاده است. امتی که از ایران تا پاکستان و تا فرانسه و تا کنگو و تا هر جای عالم که آزادهای نفس میکشد، آمده تا بگوید شهادت، پایان یک راه نیست، آغاز یک جریان است.
دشمن شاید تصور میکرد با ریختن خون یک رهبر، ستون این جبهه فرو میریزد، اما امروز، هر پرچمی که در دستان این جمعیت بالا رفته، پاسخی است به همان خیال واهی. اما راه آقای شهید در گامهای همین جمعیت جاری است. مگر میشود یک «مکتب» را در یک برهه تاریخی جا گذاشت و آن را به تاریخ سپرد؟؟
مکتب جریان دارد... مثل همین امروز مثل همین روزهایی که مردم همچون موجی مواج با شعار «انتقام» خیابانهای شهر را رها نمیکنند. و شاید برای همین است که امروز، هر کس از هر نقطه دنیا خودش را به اینجا رسانده، که ادای احترام کند به آقای شهید اما رسالت بزرگترش، آمدن برای عهد بستن است... با بزرگ مردی که یک مکتب جریانساز است. عهد ببندد که این راه، به پایان نخواهد رسید. عهد ببندد که خون مردان خدا، بیش از آنکه خاک را سرخ کند، دلها را بیدار میکند.
امروز با تمام وجود فهمیدم جمله «همه ما یتیم شدیم» روایت امت بزرگ اسلام است که پدرمان را از دست دادهایم و آمدهایم تا هم با او عهد ببندیم و هم به همه آنان که فکر میکنند این جریان به پایان رسیده بگوییم که ما «منتقم» خون پدر امت هستیم.
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰